{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Eighteen

📸 دکمه ی شاتر
پارت هیجده :

سرم را به معنای تفهیم تکان دادم و از جلوی در کنار رفتم تا بیایند داخل . رادمهر وارد شد ، گفت : سلام ... سلام یادت رفت !
زبان را رولبم کشیدم و گفتم : دورود بر شما خرمگس مزاحم .
فرشاد با چشمانی گرد به رادمهر نگاه کرد . بچه عادت نداشت . سجاد روی شانه فرشاد ضربه زد و با خنده گفت : عادیه ! اینجوری نگاه نکن .
هر سه روی مبل ها نشستند و من هم رفتم روی زمین ، جلوی میز نشستم .
سجاد کمی جا به جا شد و به کنارش روی مبل اشاره کرد .
ـــ خانم سمیعی ، بفرمائید. زمین سفته !
ـــ من راحتم . خب، تا کی باید تحملت کنم ؟
رادمهر در جواب سوالم ، دست به سینه شد و به من خیره شد .
ـــ به اجازه ات نیاز ندارم . هر وقت دلم خواست میرم .
ـــ پس گمشو بیرون .
ـــ باشه نمی دونم .
ـــ مگه مسئله شیمیه که نمی دونی ؟
ـــ واقعا نمی دونم .
دستی روی پیشانیم کشیدم .
ـــ اینجا موندن شرایط داره ، اگه قبول می‌کنی که قبوله !
پلکی زدم و منتظر جوابش شدم . نگاهی پرسشگر به سجاد کرد و سجاد پلکی زد که فکر کنم یعنی قبول کن ، چاره ای نیست .
ـــ اول بگو شرایطت چیه ؟
لبم را تر کردم و شروع کردم .
ـــ خشونت نداریم ، چه زیر زمین ، چه تو خونه !
سرش را به معنای تفهیم تکان داد . خونسرد و جدی ادامه دادم .
ـــ به وسایل و حریم شخصی من اهمیت میدی و خرابشون نمیکنی ! اتاق طبقه پایینم مال منه !
طبقه بالا ، دستشویی نداشت و این دلیل انتخاب من بود ! رادمهر سرش را تکان داد و دوتای دیگر ساکت به من گوش میکردن .
ـــ هزینه خونه برای دونفر حساب میشه . ولی من ده درصد تخفیف دارم ، چون دخترم و هم صاحب خونه قانونی !
چشمان سجاد گرد شد . رادمهر اخم کرد .
ـــ نه !
منم اخم کردم .
ـــ حقوق من کمه !
ـــ خب به من چه ! نصف ! پنجاه پنجاه !
ـــ شصت چهل وگرنه باید بری !
چشمانش را در حدقه چرخاند و روی زانو هایش خم شد که باعث شد ، بند های سوییشرتش در هوا آویزان شوند .
ـــ قبول . بقیه اش .
ـــ اگه من مهمون دعوت کردم ، تو باید بری و تا موقعی که مهمونام نرفت به خونه نیای . منم چون جایی ندارم بره اگه مهمون دعوت کنی میرم طبقه بالا و یجوری اونجا میمونم که کسی به وجودمم پی نبره !
توی این موضوع بخاطر کمند و کسری خوب ماهر بودم . هر موقع خانواده کمند می‌آمدند خانه آنها ، من در اتاقی که آنها بهش انباری میگفتن می‌ماندم . طوری که حتی یک نفر هم به بودن من در خانه تردید نمی‌کرد .
رادمهر که از ابتدای جمله ام کمی عصبی شد ولی وقتی ادامه‌ی حرفم را گفتم ابروهایش بالا رفت . سجاد کمی گیج به من نگاه کرد . فرشاد عینکش را درست کرد .
ـــ با اطمینانی که میگی یعنی کاملا بلدی ، ولی داداشمون جز ما سه نفر ، دیگه مهمون نداره .
ـــ خب ، باشه ، بازم میرم بالا . این یکی خیلی مهمه ؛ اگه قبوله برم سراغ بعدی !
ـــ قبوله . مهمون اومد برات ، میرم بیرون .
ـــ خوبه بقیه اش تو قرارداده ، میارمش .
از روی زمین بلند شدم و به اتاقم رفتم . ورق های قرار داد را برداشتم و برگشتم . روان نویس و قرار داد را جلوی رادمهر گذاشتم. سه نفری روی برگه خم شدند.

................................
🌿ممنون که قدم دیگری را در دنیای آدم‌های من گذاشتید.🦋
مشتاق حمایت های شما هستم .🩵🌙
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲۰ چند روز از آن شب بارانی گذشته بود.رابطه‌ی من و تهیون...

چند پارتیــــــــــ🖤✈️🖤ـــــــــوقتی که مجبوره بره سفر کاریـ...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌ودوم 𓆪 🖤🥀اسما با دیدن تصویر مادرش خشکش زد...

تک پارتی نیکیجرم غیرقابل‌بخشش!نیکی روی مبل نشسته بود و با هی...

خونه‌ی سه شیطونپارت ۳ — مهمون ناخوندهجونگکوک در رو باز کرد.پ...

debt (part 4)

✈️ چند روز بیشترپارت ۲۰عصر، دوباره به کنار رودخونه رفتن.همون...

چند پارتی

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت شــش 𓆪 🖤🥀ات با شنیدن حرف جیمین خشکش...

مهمونی پارت ۶۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط