{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✈️ چند روز بیشتر

✈️ چند روز بیشتر

پارت ۲۰

عصر، دوباره به کنار رودخونه رفتن.

همون جایی که روز اول نشسته بودن.

لیا کنار آب ایستاد.

ـ اینجا رو یادته؟

ـ چطور می‌تونم فراموشش کنم؟

لیا نفس عمیقی کشید.

ـ اون روز فکر می‌کردم پنج روز خیلی زیاده.

نامجون کنار او ایستاد.

ـ منم.

ـ ولی خیلی زود گذشت.

نامجون چیزی نگفت.

لیا دستش رو گرفت.

ـ من نمی‌خوام برم.

نامجون نگاهش کرد.

ـ می‌دونم.

ـ می‌خوام بمونم.

ـ می‌دونم.

اشک از گوشه‌ی چشم لیا پایین اومد.

ـ پس چرا هیچ کاری نمی‌تونیم بکنیم؟

نامجون دستش رو بالا آورد و اشکش رو پاک کرد.

ـ چون گاهی دوست داشتن یک نفر یعنی قبول کنیم همیشه نمی‌تونیم کنار هم باشیم.

لیا با صدای لرزون گفت:

ـ من نمی‌خوام مجبور باشم قوی باشم.

نامجون لبخند تلخی زد.

ـ لازم نیست جلوی من قوی باشی.

لیا سرش رو روی شونه‌ی او گذاشت.

ـ می‌تونم یه کم همین‌جا بمونم؟

نامجون دستش رو دور شونه‌ی لیا گذاشت.

ـ هرچقدر که بخوای.
دیدگاه ها (۲)

✈️ چند روز بیشترپارت ۲۱شب، وقتی به فرودگاه رسیدن، خانواده‌ی ...

✈️ چند روز بیشترپارت ۲۲صدای اعلام پرواز دوباره در سالن پیچید...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۹بعد از کافه، بدون برنامه مشخصی توی خی...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۸ظهر، نامجون جلوی خونه منتظرش بود.وقتی...

✈️ چند روز بیشترپارت ۳ لیا با گریه گفت:ـ من نمی‌خوام برم.نام...

✈️ چند روز بیشترپارت ۷ شب، کنار رودخونه نشسته بودن.هوا خنک ش...

✈️ چند روز بیشترپارت ۹ وقتی به مقصد رسیدن، لیا چند لحظه فقط ...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۲ چند ساعت بعد، لیا تقریباً همه‌چیز رو...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۶وقتی شب شد، نامجون لیا رو به خونه رسو...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۰ شب، وقتی نامجون لیا رو جلوی خونه پیا...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۴بعد از مدتی، ماشین جلوی یک ساختمان قد...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۱ روز سوم، لیا از وقتی چشم‌هاش رو باز ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط