قسمت اول:😀

قسمت اول:😀

میوسا...
.......
وارد کوپه ی قطار شدم فقط یه نفر توش بود زیر لب گفتم:سلام:smiling_face_with_open_mouth_and_tightly-closed_eyes:
دختری که پاشو دراز کرده بودو با صدای بدی آب میوشو هورت میکشید جواب داد:علیک:neutral_face:
کی میتونست باشه یعنی از دوستامه؟😐 😆
آروم گفتم :اسمت چیه😀
_بتوچه😐
+سوال پرسیدم😐
_نپرس
ساکت شدم و از پنجره بیرونو نگاه میکردم😀
یعنی کجا میخواستیم بریم😐
در کوپه زده شد😀
پسری با خوش رویی وارد شدو گفت سلام خوش اومدین برگه ای دستم دادو گفت اینو پر کن لطفا😀
سرمو خاروندمو گفتم اوهوم
به دختری که تو کوپه بودو لم داده بود اشاره کرد وگفت بیا اینم مال تو😀
همون دختره:کدوم گور میخوایم بریم دقیقا😐
_میخوایم بریم ویسگون😀
جیغی زدو گفت ایووووول ویسگون😀 یعنی اوستاد فاطیمام و میبینم😆
سری تکون دادیم و هم زمان گفتیم:دیانا:smiling_face_with_open_mouth_and_tightly-closed_eyes:
_شوما منو از کوجا می‌شناسی😐 اصلا چرا اسممو صدا کردی ها!؟به چه حقی😐
میوسا:نچ نچ نچ 😐 حدس میزدم تو باشی😐
دیانا: آفرین تو یه شاخی 😐
زیر لب گفتم :یعنی منو نمی‌شناسه😐 بیخی منم بش نمیگم😐
همون پسره که الان دیگه مطمئن شده بودم علی بود گفت:من برم !فرمارو پر کردین بیارین برام لطفا😀
دستی تکون دادم و ...
...
پنج دقیقه ای گذشته بود و باز هم کسی در کوپه ی قطار و زد 😀 مشتاق بودم ببینم کیه😀
وارد شد....
دختری تغریبا اتو کشیده با موهای بلند و مشکی و عینکی که به صورتش میومد😀
سلامی کردو دامنشو تکوند و نشست پیش دیانا
عینکشو جا به جا کرد و به دیانا گفت:این طرز نشستن اصلا برای یه دختر مناسب نییییست😐
دیانا سرشو کج کرد و گفت این چییییییییییییییییی میگه؟😐
اومدم ساکتشون کنم و رو به دختره گفتم :اسمت چیه😀
_آدریانا😐
+منم میووووسااااام منو که یادته آره؟؟؟؟
لبخندی زد و گفت :معلومه:grinning_face:
به دیانا اشاره کردمو گفتم:اینم دیاناس😐
آدریانا:علاقه ای به دونستنش نداشتم😐
ادامه دارد...
امضا مورخ مورخی زاده دیانا کینگ😀
پ ن:این قسمت از زبون میوسا بوددد😀
همانا کسانی که کامنت نذاشتن به عذاب وجدان دردناکی مبطلا شدن😐
دیدگاه ها (۵۹)

وقتی یادت رفت مرا دوست داشتی...

وقتی مجبور بودی نقش معشوقه اش رو بازی کنی💚 پارت ۳وقتی وارد م...

You are mine...³[ویو نیلا]چشم هام رو با تابش نور خورشید باز ...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟔با کلا...

قسمت سوم 😀 علی:توی راه روه های قطار قدم میزدم و مشغول شمردن...

قسمت دوم 😀 دیانا...واقعا خسته کننده بود که بشینی و به قیافه ...

قسمت ششم 😐 ✌ پسره به اسم خوندن ادامه داد...میوسا و علی😐 رضا ...

قسمت دهم😐 ✋ به راهم ادامه دادم حرفای اوستاد فاطیما تو گوشم پ...

قسمت چهارم😆 دیانا:خیلی ذوق زده بودم بالاخره ..بالاخره میرسید...

تو مهمونی👫 👨 (یه پیام بدم بهش)(توله خانوم)😍 💌 👩 ای جانم ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط