{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت ششم 😐 ✌

قسمت ششم 😐 ✌
پسره به اسم خوندن ادامه داد...
میوسا و علی😐
رضا و سانی😐
فرمانده یوچان اتاقتون اونجاست 😀
دیانا:فرمانده... فرمانده یوچان اوه آره خودشه باید بهش نزدیک بشم باید اونم بکشم‌😐
فاطیما شما هم پیش یو چان هستید😐
اوستاد فاطیما لبخند ملیحی زدو زیر لب گفت:خودشه
...


دیانا: آدریانا 😐
آدریانا: موقعه ی درس خوندن باهام حرف نزن تمرکزم بهم میریزه‌😐
دیانا: آدریانا 😐
آدریانا سرشو به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت بگو😑
دیانا:ما مدرسه هم میریم😐 ؟
آدریانا:آره میریم‌😐
دیانا جیغی زدو گفت ایووووول خوددشهههه😀
آدریانا دامنشو تکوندو گفت:یه دختر هیچ وقت صداشو اینقدر بالا نمیبره😐
دیانا:😐

......
صبح.....

ایوووووول بالاخره صبح شد میریم مدرسه😀
لباسامو پوشیدم و با عجله از اتاق بیرون رفتم 😀
توی راه میوسارو دیدم آره خودشه باید از الان شروع کنم
رفتمو چسبیدم به میوسا
دیانا:نظرت چیه باهم بریم مدرسه 😀
میوسا با همون لبخند همیشگی گفت:مشکلی ندارم 😆
توی راه هیچ حرفی بینمون زده نشد تا وقتی که رسیدیم به مدرسه
میوسارو تکون دادمو گفتم:رسیدیم:grinning_face:
باهم وارد مدرسه شدیم یه ساختمون سفید و حیاطه بزرگ😀
وارد کلاس شدیم هنوز هیچ دبیری سره کلاسمون نیومده بود😆
تا اینکه دره کلاس زده شد همه ساکت شدن مرده نسبتا لاغر با یه لبخند بزرگ وارد شد و گفت سلام ‌😀
ادامه داد:من آقای ریکادو هستم دبیره ادبیاتتون😀 بدون هیچ مکثی گفت:کتاباتونو باز کنید😆
به من اشاره کرد و گفت اسمت چیه 😆
دیانا 😐
آقای ریکادو،: مدرسه جای آدامس خوردن نیست اونو در بیار لطفا ‌😐
دیانا:آدامسمو در آوردمو به کتابم نگاه کردم😐
آقای ریکادو :دیانا لطفا از رو درس بخون😐
شروع کردم به خوندن...
آقای ریکادو:خانوم دیانا کلمه بالاخره اونجوری که نوشته میشه خونده نمیشه 😐
ادامه دارد 😐
امضا دیانا کینگ😐
همانا کسانی که کامنت نذاشتن به عذاب وجدان دردناکی مبطلا میشوند😐 ✋
دیدگاه ها (۵۵)

پارت چهارم | پشت نگاه سردت 🦋ویو آتهمراه جیا وارد کلاس شدیم و...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁸⁶مادرجون با لقمه ای از مربا و کر...

وست دختر کوچولوی من پارت3ویو روز اول مدرسه م/جس: کی واسه روز...

قسمت هفتم😐 یه نکته:برای اینکه داستانمون جذاب بشه نمی‌تونستم ...

قسمت سوم 😀 علی:توی راه روه های قطار قدم میزدم و مشغول شمردن...

قسمت دوم 😀 دیانا...واقعا خسته کننده بود که بشینی و به قیافه ...

قسمت پانزدهم 😄 فرمانده یوچان:دیانا:confused_face:با سرعت از ...

قسمت دهم😐 ✋ به راهم ادامه دادم حرفای اوستاد فاطیما تو گوشم پ...

قسمت یازدهم.😀 با ترس به جنازه ای که رو زمین افتاده بود نگاه...

قسمت هشتم 😐 بالاخره مدرسه هم تموم شد و من حتی یه ذره هم به م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط