قسمت دهم😐 ✋
قسمت دهم😐 ✋
به راهم ادامه دادم حرفای اوستاد فاطیما تو گوشم پیچید ازم انتظار داره تا غروببب...
نزدیک اتاقم بودم میوسا دستی رو شونم کشید و گفت:دیانا:grinning_face:
دیانا:هوم:neutral_face:
میوسا:خوبی:neutral_face:
دیانا: خوبم خوبم😐
میوسا:آها باشه من برم 😀 ✋
دیانا: میوسا.. میوسا 😐
میوسا برگشتو بهم نگاه کرد 😐
دیانا:میتونی امروز بیای تو اتاقم با هم بحرفیم.«آره این بهترین موقعیت برا کشتنش بود😀 »
میوسا:باعش مشکلی ندارم😓
دیانا:😀 👋
میوسا:😐 👋
وارد اتاق شدم روی تختم نشستمو برگه ای که عکسا روش بودو نگاه کردم دور عکسه میوسا خط کشیده بودم😑
خطرو پررنگ تر کردم و زیر لب گفتم:حتما میکشمت 😊
....
به ساعت نگاه کردم مشتاقانه منتظر میوسا بودم چشمامو به دره اتاق دوختم ....اوهوم درست شنیدم دره اتاق زده شد😀 آب دهنمو قورت دادم و به طرف در رفتم درو باز کردم خودشه میوسا بود😀 با همون لبخند همیشگی گفت: سلااااام 😀 👋
دیانا:بیا تو 😐
وارد اتاق شد و روی گوشه ای از تختم نشست😐
بلند گفت: خوب...خوب میخواستی بحرفی 😀
نمیدونستم از کجا شروع کنم چشمم به برگه خورد اوهوم خودشه ورش داشتم و اونو دست میوسا دادم باید متوجه میشد که برا چیه...
با چشمای گرد شده و تعجب بهش نگاه کرد دیگه مطمئن شدم متوجه شده با صدای بلند گفت:اههههه چقدر خفننننن😀
سری به علامت تاسف تکون دادم و زیر لب گفتم:اینگار متوجه نشد😑
میوسا:خعلی باحاله😀 👌
این روش فایده نداشت باید از چیزه دیگه ای استفاده میکردم...باید مرگش بدون علائمی باشه نباید کسی متوجه بشه😀
دیانا: میوسا آب میخوای😐
میوسا:میخواستم میگفتم😐 ✋
آب هم که نمیخواست چیکار کنم صدای زنگه گوشیمو شنیدم...رئیس !!!دستام لرزید با فاصله از میوسا گوشیو ور داشتم😐
رئیس:چیکار کردی عزیزم😊
دیانا:میکشمش اوستاد قول میدم میکشمش میوسا رو میکشم فقط پنج دقیقه
رئیس : امیدوارم 😊 «گوشیو قطع کردم»
برگشتم که به میوسا نگاه کنم فکر میکردم جای قبلیش نشسته اما... اون دقیقا پشت سرم بود
با چشمای تو رفته و پر از ترس بهم نگاه کرد با صدای گرفته گفت:ت..تو قاتلی..ت..تو میخواستی من و دوستامو بکشی صداشو بلند تر کرد و گفت:ن ..نمیزارم...دستمو جلوی دهنش گرفتم و....موفق شدم.😀 ✌
ادامه دارد...
همانا کسانی که کامنت نذاشتن عذاب الهی بر آنها نازل میشود😐
به راهم ادامه دادم حرفای اوستاد فاطیما تو گوشم پیچید ازم انتظار داره تا غروببب...
نزدیک اتاقم بودم میوسا دستی رو شونم کشید و گفت:دیانا:grinning_face:
دیانا:هوم:neutral_face:
میوسا:خوبی:neutral_face:
دیانا: خوبم خوبم😐
میوسا:آها باشه من برم 😀 ✋
دیانا: میوسا.. میوسا 😐
میوسا برگشتو بهم نگاه کرد 😐
دیانا:میتونی امروز بیای تو اتاقم با هم بحرفیم.«آره این بهترین موقعیت برا کشتنش بود😀 »
میوسا:باعش مشکلی ندارم😓
دیانا:😀 👋
میوسا:😐 👋
وارد اتاق شدم روی تختم نشستمو برگه ای که عکسا روش بودو نگاه کردم دور عکسه میوسا خط کشیده بودم😑
خطرو پررنگ تر کردم و زیر لب گفتم:حتما میکشمت 😊
....
به ساعت نگاه کردم مشتاقانه منتظر میوسا بودم چشمامو به دره اتاق دوختم ....اوهوم درست شنیدم دره اتاق زده شد😀 آب دهنمو قورت دادم و به طرف در رفتم درو باز کردم خودشه میوسا بود😀 با همون لبخند همیشگی گفت: سلااااام 😀 👋
دیانا:بیا تو 😐
وارد اتاق شد و روی گوشه ای از تختم نشست😐
بلند گفت: خوب...خوب میخواستی بحرفی 😀
نمیدونستم از کجا شروع کنم چشمم به برگه خورد اوهوم خودشه ورش داشتم و اونو دست میوسا دادم باید متوجه میشد که برا چیه...
با چشمای گرد شده و تعجب بهش نگاه کرد دیگه مطمئن شدم متوجه شده با صدای بلند گفت:اههههه چقدر خفننننن😀
سری به علامت تاسف تکون دادم و زیر لب گفتم:اینگار متوجه نشد😑
میوسا:خعلی باحاله😀 👌
این روش فایده نداشت باید از چیزه دیگه ای استفاده میکردم...باید مرگش بدون علائمی باشه نباید کسی متوجه بشه😀
دیانا: میوسا آب میخوای😐
میوسا:میخواستم میگفتم😐 ✋
آب هم که نمیخواست چیکار کنم صدای زنگه گوشیمو شنیدم...رئیس !!!دستام لرزید با فاصله از میوسا گوشیو ور داشتم😐
رئیس:چیکار کردی عزیزم😊
دیانا:میکشمش اوستاد قول میدم میکشمش میوسا رو میکشم فقط پنج دقیقه
رئیس : امیدوارم 😊 «گوشیو قطع کردم»
برگشتم که به میوسا نگاه کنم فکر میکردم جای قبلیش نشسته اما... اون دقیقا پشت سرم بود
با چشمای تو رفته و پر از ترس بهم نگاه کرد با صدای گرفته گفت:ت..تو قاتلی..ت..تو میخواستی من و دوستامو بکشی صداشو بلند تر کرد و گفت:ن ..نمیزارم...دستمو جلوی دهنش گرفتم و....موفق شدم.😀 ✌
ادامه دارد...
همانا کسانی که کامنت نذاشتن عذاب الهی بر آنها نازل میشود😐
- ۱.۴k
- ۰۱ آبان ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۷۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط