{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Life again p18

زندگی دوباره...
P18
قبل ازینکه لیا بتونه جیغ و داد کنه جین تلفنو قطع کرد...
+یعنی چی؟ من نمیخوام برم...
_لیا، تا تولدت هنوز وقت هست. یروز قبل تولدت واست جشن میگیرم و بعدش میتونی بری... قول میدم هرچندوقت یکبار بیارمت اینجا پیش خودم...
بعد از تموم شدن حرفش دوباره غلت خورد و توی شکم لیا خودشو جمع کرد.
+جیمین ولی من خیلی تغییر کردم و برای جین دردسرای بیشتری درس میکنم... اگ پارسال نمیتونست تحملم کنه الان حتی وجودمم واسش اذیتت کنندس...
_منکه فک نمیکنم... جینی ک این همه داره دست و پا میزنه تا حالت خوب باشه تو ک خوبی صدتای تورم تحمل میکنه... تازه چیزی ک من دیدم جین تو این یسال خیلی بهش سخت گذشته... معلوم نیس چیکار کردی ک انقد بهت وابسته شده...
لیا دستشو سمت موهای جیمین برد و تو فکر رفت... ولی برعکس حرفای جیمین چیزی ک لیا از جین دیده بود واقعا براش اذیت کننده بود...
تولد لیا، فرودگاه )
_لیا، گفتم دوباره میارمت اینجا دیگه چرا انقد گریه میکنیی~
لیا محکم جیمین و بغل کرده بود و گریه میکرد... تو این یسال با جیمین خیلی صمیمی شده بود و براش مثل جین شده بود... ولی الان مجبور بود بره و معلوم نبود چقدر طول میکشه تا دوباره ببینتش...
_یااا لیا پروازت دیرشدا... اصن قول میدم ماه دیگه بیام پیشتون، خوبه؟
لیا با فکر اینکه جیمین و دوباره میبینه بالاخره از بغلش درومد و اشکاشو پاک کرد... یدفعه جیمین دسته گل تقریبا بزرگی از پشتش در میاره و جلوی لیا میگیره...
_اینم کادوی تولدت خانوم کوچولو


بالاخره بعد از چهارده ساعت پرواز به مقصد میرسه... اون دیگه جایی و نداشت پس باید مستقیم میرفت پیش جین، ولی اون حتی شماره ی جینم نداشت... تنها راهش رفتن ب رستوران بود...
جای همیشگیش نشست، گوشه ی گوشه، ولی اینبار برای مواد کشیدن نبود... وقتی گارسون سمتش اومد تا سفارششو بگیره گفت: میشه بگین سرآشپزتون بیاد؟
صدای قدم هاش آدم های توی رستوران و جذب کرده بود... یکم استرس داشت، غذاهاش بد بودن؟ شاید میز ب اندازه ی کافی تمیز نبوده... سرشو بالا میاره تا سلام کنه ولی وقتی لیارو میبینه زبونش بند میاد... آره میدونست لیا قراربود بیاد ولی،... لیا دیگه شبیه لیایی ک پارسال دیده بود نبود... موهاش تا شونه هاش بود، ابروش و خط انداخته بود، خبری از لباسای پرنسسی یا کت و پیراهن نبود، و عجیب تر از همه، آرایش کرده بود...
+سلام کیم سوکجین
دستشو برای دست دادن جلو برد و جین بدون برداشتن نگاهش از روی لیا دست داد...
نمیخواست زیاد بهش نزدیک بشه ولی دیگه دست خودش نبود، چندقدم جلوتر رفت و از ته دل بغلش کرد...
_دلم برات تنگ شده بود، لیا
+ممنون
همین؟ انتظار بیشتری از لیا داشت... بعد از یسال همو دیدن و لیا عین خیالش نبود؟... البته حقم داشت، جین بدون مشورت باهاش فرستادتش آمریکا. ولی خب واقعا تو این یسال خیلی بهتر شده بود و با اینکه ب نفعش بود ولی انگار هنوز ته دلش از جین ناراحت بود... جین ازش فرار کرده بود دقیقا وقتی ک بهش نیاز داشت... ولی خب الان، کی اهمیت میده؟

لیا الان دیگه شرایط داشتن خونه ی جدا و مستقل شدن و داشت. ی خونه نزدیک خونه ی جین اجاره میکنه و توی یکی از کافه های اطراف کار پیدا میکنه... زندگیش عادی شده بود و نیازی به مصرف مواد نداشت... ن اینکه ترک کرده باشه، فقط دیگه دلیلی برای انجام این کار نداشت... شاید بعضی موقع ها هنوزم مواد میکشید ولی هرسری پشیمون تر از دفعه ی قبل میشد... لیا دیگه مثل قبل با جین نبود و حتی با اینکه خونه هاشون نزدیک بود همو خیلی کم میدیدن... جین تو این یسال هرروزش منتظر فرصت بود تا لیارو برگردونه ولی حالا ک فاصلشون خیلی کم شده بود هم دیگه نداشتتش... اون حتی فرصت توضیح دادن روزی ک لیا رفت آمریکا ولی جین نرفت فرودگاه ببینتشم نداشت...
دیدگاه ها (۰)

پارت دو لیا: باشه خفه میشممامان: دخترم ما دیگه میریم مراقب خ...

وقتی میاریش ایران و با پسرعمو هات گرم میگیری

وقتی دوست صمیمی BTS هستی و میرید اسکی رو یخ

چندپارتی جیمین

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟒جیمین روبه‌روی لیا نشست.چند ثانیه هیچ‌ک...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۸ظهر، نامجون جلوی خونه منتظرش بود.وقتی...

* «به اندازه‌ی تمام کیلومترهایی که ما رو از هم جدا کرده، د...

لطفا بخونین

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۵از خواب بیدار شدم دیدم جین ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط