Part 15
بعد چند مین که به خودم اومدم دیدم یونگی داره صدام میکنه
یونگی: ایرین شام درست کردم بیا بخور
ایرین: نمیخوام
یونگی: هیچی نخوردی از صبح یعنی چی
ایرین:گفتم نمیخوام دیگه اه بس کن(داد)
یونگی: چته تو چرا اینجوری میکنی بس کن دیگه پاشو بیا شامتو بخور(داد زیاد)
ایرین:......
ایرین: رفتم سر میز یکم شام خوردم هنوز صدای دادش تو سرم بود از سر میز پاشدم که برم بخوابم
یونگی: ایرین اومد اما هیچی غذا نخورد تو چشماش اشک جمع شده بود معلوم بود که از داد من ناراحت شده بود ظرفا رو جمع کردم رفتم پیشش
ایرین: رفتم تو اتاق که دیدم فقط یه تخت داره رو تخت دراز کشیدم تو فکر بودم که دیدم در اتاق باز شد
یونگی: رفتم تو اتاق دیدم رو تخت دراز کشیده
رو تخت کنارش دراز کشیدم
ببخشید سرت داد زدم معذرت میخوام
ایرین:......
یونگی: نمیخوای جواب بدی؟
یونگی: نگاش کردم دیدم خوابش برده
پتو رو روش کشیدم و خودمم خوابیدم
ویو سانی:
نشسته بودم داشتم با گوشیم ور میرفتم چقد زود هوا تاریک شد ای گشنمه بزار برم تو آشپزخونه ببینم چیزی هست بخورم یا نه داشتم میرفتم سمت آشپزخونه که دیدم کوک داره غذا درست میکنه برای اینکه حرصشو در بیارم میخوام یکاری کنم
30 مین بعد:
سانی:زنگ در خورد رفتم درو باز کردم واسه اینکه حرصشو در بیارم واس خودم غذا سفارش داده بودم رفتم غذا هارو گذاشتم روی میز یه فیلم هم گذاشتم داشتم نگاه میکردم و غذا میخوردم که
کوک: اینا چیه
سانی:غذا
کوک:جدی میفرمایید؟!؟!
سانی:آره
کوک:خب من داشتم غذا درست میکردم
سانی:عع جدی میگی
کوک:نه الکی میگم
سانی:........
کوک:.........
(همینجوری زل زدن بهم)
سانی:خب؟
کوک:(رفت تو آشپزخونه)
سانی:یسس نقشم گرف هاهاها (ای عوضی 😑)
ویو کوک: جوری رفتار کرد انگار نمیدونست دارم غذا درست میکنم ایش به درک اصن همشو خودم میخورم (ناناعت شد بچم )
5مین بعد:
کوک:غذامو خوردم ظرفارو جمع کردم شستم رفتم تو پذیرایی دیدن سانی نشسته غرق فیلمه بیخیال از کنارش رد شدم رفتم طبقه بالا اینحا کلا یه دونه اتاق داره با یه تخت دو نفره رفتم رو زمین پتو انداختم و خوابیدم
سانی:
غذامو خوردم رفتم تو آشپزخونه که آب بخورم که دیدم.....
یونگی: ایرین شام درست کردم بیا بخور
ایرین: نمیخوام
یونگی: هیچی نخوردی از صبح یعنی چی
ایرین:گفتم نمیخوام دیگه اه بس کن(داد)
یونگی: چته تو چرا اینجوری میکنی بس کن دیگه پاشو بیا شامتو بخور(داد زیاد)
ایرین:......
ایرین: رفتم سر میز یکم شام خوردم هنوز صدای دادش تو سرم بود از سر میز پاشدم که برم بخوابم
یونگی: ایرین اومد اما هیچی غذا نخورد تو چشماش اشک جمع شده بود معلوم بود که از داد من ناراحت شده بود ظرفا رو جمع کردم رفتم پیشش
ایرین: رفتم تو اتاق که دیدم فقط یه تخت داره رو تخت دراز کشیدم تو فکر بودم که دیدم در اتاق باز شد
یونگی: رفتم تو اتاق دیدم رو تخت دراز کشیده
رو تخت کنارش دراز کشیدم
ببخشید سرت داد زدم معذرت میخوام
ایرین:......
یونگی: نمیخوای جواب بدی؟
یونگی: نگاش کردم دیدم خوابش برده
پتو رو روش کشیدم و خودمم خوابیدم
ویو سانی:
نشسته بودم داشتم با گوشیم ور میرفتم چقد زود هوا تاریک شد ای گشنمه بزار برم تو آشپزخونه ببینم چیزی هست بخورم یا نه داشتم میرفتم سمت آشپزخونه که دیدم کوک داره غذا درست میکنه برای اینکه حرصشو در بیارم میخوام یکاری کنم
30 مین بعد:
سانی:زنگ در خورد رفتم درو باز کردم واسه اینکه حرصشو در بیارم واس خودم غذا سفارش داده بودم رفتم غذا هارو گذاشتم روی میز یه فیلم هم گذاشتم داشتم نگاه میکردم و غذا میخوردم که
کوک: اینا چیه
سانی:غذا
کوک:جدی میفرمایید؟!؟!
سانی:آره
کوک:خب من داشتم غذا درست میکردم
سانی:عع جدی میگی
کوک:نه الکی میگم
سانی:........
کوک:.........
(همینجوری زل زدن بهم)
سانی:خب؟
کوک:(رفت تو آشپزخونه)
سانی:یسس نقشم گرف هاهاها (ای عوضی 😑)
ویو کوک: جوری رفتار کرد انگار نمیدونست دارم غذا درست میکنم ایش به درک اصن همشو خودم میخورم (ناناعت شد بچم )
5مین بعد:
کوک:غذامو خوردم ظرفارو جمع کردم شستم رفتم تو پذیرایی دیدن سانی نشسته غرق فیلمه بیخیال از کنارش رد شدم رفتم طبقه بالا اینحا کلا یه دونه اتاق داره با یه تخت دو نفره رفتم رو زمین پتو انداختم و خوابیدم
سانی:
غذامو خوردم رفتم تو آشپزخونه که آب بخورم که دیدم.....
- ۲۵.۲k
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط