شعر و چارپاره

سوز عشقِ مقدس آدم، شعله‌های اسارت و غم بود
جرعه‌ای اشک، دستِ من دادند؛ چشم‌هایم شبیهِ دریا شد
بارها شد شکستی‌ام از درد؛ ریختی خونِ سرخِ حوا را!
رفتم از خاطرت، نفهمیدی؛ زخم‌هایم چقدر تنها شد

آن لباسی که بر تنم کردند، یک لباس عروسی زن بود
رنگ و رویی به قیمتِ خونش، زهرِ چشمی به قیمتِ مُردن
من زنم؛ سرزمینِ عشقت را می‌گذارم جلوی چشمانت:
مثل اینکه لبانِ سرخم را روبه‌رویِ تجاوزِ دشمن!

یادِ من هم نکرده‌ای، خوب است؛ در جهانی که عینِ بیزاری‌ست
آن‌قَدَر از غرور، تنها باش؛ از خودت هم غریب‌تر بشوی
بعدِ هر بی‌وفایی‌ات، شاید... لحظه‌ی آخرش به هم برسیم
دل ببندی، به رسمِ رویایت؛ پیشِ چشمم نجیب‌تر بشوی

خواستن از نژاد و نسلِ من است، از سرانجامِ دردِ دلسوزی
با تو اما غرور، مسلخِ دل؛ تاج بر گورِ عشق، بگذاریم!
باقی از نسلِ توست، هر غمِ من، چون فراسوی سرنوشتم هست
این همه آرزو، جهانِ من است؛ آن همه عشق را عزاداریم...


آرزو حاجی خانی
...
از مجموعه ی
چارپاره
(این دشتهای خوانا)
#آرزو_حاجی_خانی
دیدگاه ها (۰)

عاشقانه

...در سرم افتاده است شوری مرا یاری کنیددر تب این‌عشق جان داد...

از روی ادب به رسم هر روز صبح سلام بر سالار شهیدان آقا امام ح...

🌷 روز جهانی کارگر مبارکباد🌷 زینتِ ملکِ بیان , ای کار...

🍃دامان خرابات نشینان همه پاک استتر دامنی ماست که تا دامن خاک...

اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد صدای آب هرگز زیب...

من از تمام دنیای به این بزرگی چهار دیواری دارم و کاغذ و قلمی...

کاش مى‌شد که حرف‌هایم راروبروى تو، مو به مو بزنمتا که آزرده‌...

کاش می‌شد

شاید به خاطر صف شیر ساعت هفت صبح بود.شاید به خاطر اخم ناظم م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط