همیشگی من
پارت چهل و ششم
سنا:من میخوام با یون ازدواج کنم
تهیونگ با ناباوری نگام کرد و سرم و انداختم انکار دنیا برای چندلحظه ایستاد قلبم منم ایستادم توی نگاهش شکستگی بود ولی من زودتر ازش شکسته بودم خیلی هم بد شکسته بودم من نشکسته بودم من خرد شده بودم نابود شده بودم...تهیونگ با صدایی که توش شکستگی موج میزد بهم گفت
تهیونگ:خیلی دوسش داری؟(حالت داغون)
با این حرفش بغضم گرفت بغض وحشتناکی که نمیتونستم کنترلش کنم تهیونک نگام نمیکرد سعی کردم بغضم و مخفی کنم لبم و فشار دادم چشمام و بستم که صدام بغضی نباشه ولی هرکاری کردم نتونستم به سوالش جواب بدم که یهو داد خیلی بلندی زد و گفت
تهیونگ:جواب منو بده میگم خیلی دوسش داری؟(با داد خیلی خیلی بلند)
با دادش کل کافه برگشتن سمتمون و با تعجب نگامون کردن ولی انگار نه برای من مهم بود نه برای تهیونگ...با صدای شکسته و پر بغضی گفتم
سنا:اره(شکسته و پر بغض)
با این حرفم تهیونک سرش و انداخت پایین و چشماش و بست من مجبور بودم حتی شده برای جونش از خودمم بگذرم ولی اینکارو میکنم تا تهیونک بهترین زندگی و داشته باشه
از زبان تهیونگ=بهش نگاه کردم دلم خیلی شکسته بود حالم به شدت بد بود سرم افتضاح درد میکرد از سنا متنفر شده بودم حق با یون بود اون پسرای اطرافش و به بازی میگیره کاش همون موقع به حرف یون گوش میدادم ولی انقدر دوسش داشتم که هیچی و نمیدیدم ولی الان نفرت و به وضوح میتونه تو چشمام ببینه با نفرت گفتم
تهیونگ:میدونی سنا حق با یون بود تپ همه پسرا برات یه اسباب بازین تو خودت ذاتی کثیف و خرابی تو خودت آدمارو به بازی میگیری و میندازی تقصیر اطرافیانت حتی از کجا معلوم شاید تو به یون خیانت کردی و انداختی گردن یون ها؟هیچی از توعه خراب بعید نیست(با نفرت و پوزخند)
سنا با ناباوری نگام میکرد باورش نمیشد این پسر همون پسریه که شب تا صبح قربون صدقش میرفت نازش و میخرید باهاش مهربون بود نه سنا اون پسر از همین لحظه به بعد مرد برای تو...تو چشماش نگاه کردم آخرین جمله رو با تموم نفرتم گفتم
تهیونگ:متنفرم ازت سنا(با نفرت شدید)
بلند شدم و از اون کافه لعنتی که حکم زندان داشت اومدم بیرون دقیقا همونجا همون لحظه سنا رو خاک کردم و تمام ...
سنا:من میخوام با یون ازدواج کنم
تهیونگ با ناباوری نگام کرد و سرم و انداختم انکار دنیا برای چندلحظه ایستاد قلبم منم ایستادم توی نگاهش شکستگی بود ولی من زودتر ازش شکسته بودم خیلی هم بد شکسته بودم من نشکسته بودم من خرد شده بودم نابود شده بودم...تهیونگ با صدایی که توش شکستگی موج میزد بهم گفت
تهیونگ:خیلی دوسش داری؟(حالت داغون)
با این حرفش بغضم گرفت بغض وحشتناکی که نمیتونستم کنترلش کنم تهیونک نگام نمیکرد سعی کردم بغضم و مخفی کنم لبم و فشار دادم چشمام و بستم که صدام بغضی نباشه ولی هرکاری کردم نتونستم به سوالش جواب بدم که یهو داد خیلی بلندی زد و گفت
تهیونگ:جواب منو بده میگم خیلی دوسش داری؟(با داد خیلی خیلی بلند)
با دادش کل کافه برگشتن سمتمون و با تعجب نگامون کردن ولی انگار نه برای من مهم بود نه برای تهیونگ...با صدای شکسته و پر بغضی گفتم
سنا:اره(شکسته و پر بغض)
با این حرفم تهیونک سرش و انداخت پایین و چشماش و بست من مجبور بودم حتی شده برای جونش از خودمم بگذرم ولی اینکارو میکنم تا تهیونک بهترین زندگی و داشته باشه
از زبان تهیونگ=بهش نگاه کردم دلم خیلی شکسته بود حالم به شدت بد بود سرم افتضاح درد میکرد از سنا متنفر شده بودم حق با یون بود اون پسرای اطرافش و به بازی میگیره کاش همون موقع به حرف یون گوش میدادم ولی انقدر دوسش داشتم که هیچی و نمیدیدم ولی الان نفرت و به وضوح میتونه تو چشمام ببینه با نفرت گفتم
تهیونگ:میدونی سنا حق با یون بود تپ همه پسرا برات یه اسباب بازین تو خودت ذاتی کثیف و خرابی تو خودت آدمارو به بازی میگیری و میندازی تقصیر اطرافیانت حتی از کجا معلوم شاید تو به یون خیانت کردی و انداختی گردن یون ها؟هیچی از توعه خراب بعید نیست(با نفرت و پوزخند)
سنا با ناباوری نگام میکرد باورش نمیشد این پسر همون پسریه که شب تا صبح قربون صدقش میرفت نازش و میخرید باهاش مهربون بود نه سنا اون پسر از همین لحظه به بعد مرد برای تو...تو چشماش نگاه کردم آخرین جمله رو با تموم نفرتم گفتم
تهیونگ:متنفرم ازت سنا(با نفرت شدید)
بلند شدم و از اون کافه لعنتی که حکم زندان داشت اومدم بیرون دقیقا همونجا همون لحظه سنا رو خاک کردم و تمام ...
- ۳.۰k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط