در جست و جوی خاطرات پارت ۱۸
ویو جونگکوک ....
.
وقتی چشمامو باز کردم
اولین چیزی که دیدم لیانا بود
با ساعت توی دستش به مبل تکیه داده بود
و انکار داشت با تمرکز زیادی منو تحلیل میکرد
همونطور که نگام میکرد،گفت:
لیانا: جونگکوک ،خوبی؟
منم انگار نگاهم روش قفل شده بود
همونطور که نگاهش میکردم،گفتم:
جونگکوک:اره اره فقط صحنه ها جدید بودن واسه همون یکم بهم ریختم.
دستشو دراز کرد و از روی میزه گرده کوچکی که بینمون بود
از پارچ داخل لیوان آب ریخت و لیوان رو روی میز کشید به سمتم
و گفت:
لیانا:اول ابو بخور وقتی یکم اروم تر شدی راجب اون صحنه ها حرف
میزنیم.
لیوانو برداشتم و یه نفس رفتم بالا
لیانا دقیقا نقطه ی مخالف من همینطوری اروم
دقیقا مثل اسمون شب که هیچیز نمیتونه بهمش بریزه
روبه روم نشسته بود و نگاهم میکرد
منم داشتم به چشماش نگاه میکردم
توی چشماش چیزی میبینم که انگار مال منه یا من میخوامش
خیلی اشناعه خیلی زیاد و شکل هیچکس نیست
هیچیز باهم جور در نمیاد
همینطوری که من نگاهش میکردم چیزی گفت
ولی انقدر تو اون جفت تیله ی قهوهای غرق بودم که
انگار گوشام نمیشنید
ولی وقتی دستاش رو محکم بهم کوبید به خودم امدم
چند بار پلک زدم و اون همنطوری اروم نگاهم میکرد و گفت:
لیانا: جونگکوک مطمئنی خوبی؟
میخواستم حواسم رو پرت کنم
ولی نمیدونستم چطوری
همنطوری که با دست راستم بقه ی لباسم که شل میکردم گفتم:
جونگکوک: اره خوبم.
اروم سرشو تکون داد و گفت:
لیانا:خوب میشه بهم بگی چی دیدی ؟
دستمو از یقم پایین اوردم و گذاشتم بالاتر از زانوم
و با صدایی که سعی بر کنترل لرزشش داشتم گفتم:
جونگکوک: همون دختر که خوابشو دیدم
همونطور که یاداشت میکرد گفت:
لیانا:خواب کی؟همون دختر که تو خاطرات هست؟
وقتی یادم افتاب که قضیه خوابی که دیدم رو بهش نگفتم
یه لحظه چشمام رو بستم
بعد چشمام رو باز کردم و شروع کردم به گفتن
جونگکوک:من فراموش کردم که بهت بگم.
بله همون دختر که تو خاطراتم بود
تو گذشته هم خوابشو میدیم
ولی قبلا فقط میگفتم پیدام کن . میخوام ببینمت یا همیچین چیزایی
ولی چند دفعهی گذشته همش میگه من نزدیکم.
و الان هم همون دختر رو دیدم
باهاش تو یه اتاق بودم داشت گریه میکرد و میگفت
نمیخوام برم انگار داشتن به زور میبردنش.
وقتی نوشتنش تموم شد نگاهش رو بهم داد و گفت:
لیانا:خوب این صحنه یا اتاقی که داخلش بودی
رو قبلا به یاد داشتی ؟
چشمام رو روهم فشار دادم تا یکم از فشار سردرد کم کنم و گفتم:
نه اینا جدید بودن
دفترش رو بست و همراه خودکارش گذاشت روی پاش
و گفت
لیانا:سردرد داری؟
از کجا فهمید.چقدر تیزه.
دستمو اوردم پایین و توی هم گرده زدم
جونگکوک:اره یکم
وقتی جوابم رو شنید ساعت مچیش رو نگاه کرد و گفت
لیانا:از جلسه ی این هفتمون بیست دقیقه مونده
دوست داری چطور ادامش بدیم؟
شایدم دوست داشته باشی ادامه ی روند رو بزاریم هفته ی بعد؟
یه نفس راحت کشیدم و بهش نگاه کردم:
جونگکوک: میتونم یکم بیشتر ادامه بدم
یه لبخند محو زد و گفت:
لیانا:خوبه.الان بهم بگو توی اون اتاق بجز تو و اون دختر کس دیگه ای بود.کسی که به یاد داری یا کسی که نمیشناسی.؟
چند لحظه فکر کردم و گفتم:
جونگکوک:فقط من و اون دختر بودیم بعد یهو یه مرد نااشنا امد تو اتاق .اما نتونستم واضح ببینمش.
وقتی یادداشت برداریش تموم شد گفت:
لیانا:تو وقتی تو اون اتاق بودی چه حسی داشتی.؟
نگاهمو متمرکز کردم تو چشماش و بهش گفتم:
نمیدونم.چیزی بود که تا الان تجربه اش نکردم.
یا شایدم یادم نمیاد.
ولی انگار خیلی ناراحت شکسته یا یه همچین چیزایی بود
یه حسی که انگار دنیا به اخرش رسیده.
باز هم شروع کرد به نوشتن.بعد از روی دفترچه شروع کرد به خوندن:
لیانا:بزار یه جمع بندی بکنیم برای یکم باز شدن فکرت.
فیک.رمان.درجست.وجوی خاطرات.جئون.جونگکوک.چند .پارتی
.
وقتی چشمامو باز کردم
اولین چیزی که دیدم لیانا بود
با ساعت توی دستش به مبل تکیه داده بود
و انکار داشت با تمرکز زیادی منو تحلیل میکرد
همونطور که نگام میکرد،گفت:
لیانا: جونگکوک ،خوبی؟
منم انگار نگاهم روش قفل شده بود
همونطور که نگاهش میکردم،گفتم:
جونگکوک:اره اره فقط صحنه ها جدید بودن واسه همون یکم بهم ریختم.
دستشو دراز کرد و از روی میزه گرده کوچکی که بینمون بود
از پارچ داخل لیوان آب ریخت و لیوان رو روی میز کشید به سمتم
و گفت:
لیانا:اول ابو بخور وقتی یکم اروم تر شدی راجب اون صحنه ها حرف
میزنیم.
لیوانو برداشتم و یه نفس رفتم بالا
لیانا دقیقا نقطه ی مخالف من همینطوری اروم
دقیقا مثل اسمون شب که هیچیز نمیتونه بهمش بریزه
روبه روم نشسته بود و نگاهم میکرد
منم داشتم به چشماش نگاه میکردم
توی چشماش چیزی میبینم که انگار مال منه یا من میخوامش
خیلی اشناعه خیلی زیاد و شکل هیچکس نیست
هیچیز باهم جور در نمیاد
همینطوری که من نگاهش میکردم چیزی گفت
ولی انقدر تو اون جفت تیله ی قهوهای غرق بودم که
انگار گوشام نمیشنید
ولی وقتی دستاش رو محکم بهم کوبید به خودم امدم
چند بار پلک زدم و اون همنطوری اروم نگاهم میکرد و گفت:
لیانا: جونگکوک مطمئنی خوبی؟
میخواستم حواسم رو پرت کنم
ولی نمیدونستم چطوری
همنطوری که با دست راستم بقه ی لباسم که شل میکردم گفتم:
جونگکوک: اره خوبم.
اروم سرشو تکون داد و گفت:
لیانا:خوب میشه بهم بگی چی دیدی ؟
دستمو از یقم پایین اوردم و گذاشتم بالاتر از زانوم
و با صدایی که سعی بر کنترل لرزشش داشتم گفتم:
جونگکوک: همون دختر که خوابشو دیدم
همونطور که یاداشت میکرد گفت:
لیانا:خواب کی؟همون دختر که تو خاطرات هست؟
وقتی یادم افتاب که قضیه خوابی که دیدم رو بهش نگفتم
یه لحظه چشمام رو بستم
بعد چشمام رو باز کردم و شروع کردم به گفتن
جونگکوک:من فراموش کردم که بهت بگم.
بله همون دختر که تو خاطراتم بود
تو گذشته هم خوابشو میدیم
ولی قبلا فقط میگفتم پیدام کن . میخوام ببینمت یا همیچین چیزایی
ولی چند دفعهی گذشته همش میگه من نزدیکم.
و الان هم همون دختر رو دیدم
باهاش تو یه اتاق بودم داشت گریه میکرد و میگفت
نمیخوام برم انگار داشتن به زور میبردنش.
وقتی نوشتنش تموم شد نگاهش رو بهم داد و گفت:
لیانا:خوب این صحنه یا اتاقی که داخلش بودی
رو قبلا به یاد داشتی ؟
چشمام رو روهم فشار دادم تا یکم از فشار سردرد کم کنم و گفتم:
نه اینا جدید بودن
دفترش رو بست و همراه خودکارش گذاشت روی پاش
و گفت
لیانا:سردرد داری؟
از کجا فهمید.چقدر تیزه.
دستمو اوردم پایین و توی هم گرده زدم
جونگکوک:اره یکم
وقتی جوابم رو شنید ساعت مچیش رو نگاه کرد و گفت
لیانا:از جلسه ی این هفتمون بیست دقیقه مونده
دوست داری چطور ادامش بدیم؟
شایدم دوست داشته باشی ادامه ی روند رو بزاریم هفته ی بعد؟
یه نفس راحت کشیدم و بهش نگاه کردم:
جونگکوک: میتونم یکم بیشتر ادامه بدم
یه لبخند محو زد و گفت:
لیانا:خوبه.الان بهم بگو توی اون اتاق بجز تو و اون دختر کس دیگه ای بود.کسی که به یاد داری یا کسی که نمیشناسی.؟
چند لحظه فکر کردم و گفتم:
جونگکوک:فقط من و اون دختر بودیم بعد یهو یه مرد نااشنا امد تو اتاق .اما نتونستم واضح ببینمش.
وقتی یادداشت برداریش تموم شد گفت:
لیانا:تو وقتی تو اون اتاق بودی چه حسی داشتی.؟
نگاهمو متمرکز کردم تو چشماش و بهش گفتم:
نمیدونم.چیزی بود که تا الان تجربه اش نکردم.
یا شایدم یادم نمیاد.
ولی انگار خیلی ناراحت شکسته یا یه همچین چیزایی بود
یه حسی که انگار دنیا به اخرش رسیده.
باز هم شروع کرد به نوشتن.بعد از روی دفترچه شروع کرد به خوندن:
لیانا:بزار یه جمع بندی بکنیم برای یکم باز شدن فکرت.
فیک.رمان.درجست.وجوی خاطرات.جئون.جونگکوک.چند .پارتی
- ۱۳.۳k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط