وقتی بدترین دشمن اعصابت شوهرت میشه
When your worst enemy,your nerves,turns into your husband.☠
چند پارتی💯
پارت چهارم💫
🎀ویو کیم سویون🎀
از وقتی فهمیده بودم نا اون تهیونگ رو دوست داره، یک مشکل جدید پیدا کرده بودم.
هر وقت این دوتا کنار هم قرار میگرفتن...
اعصابم خورد میشد.
و بدتر از همه این بود که خودم هم نمیخواستم قبول کنم چرا.
صبح، وارد آشپزخونه شدم و دیدم نا اون کنار تهیونگ ایستاده.
÷تهیونگا، اینو برای تو درست کردم.
یک بشقاب کیک جلوش گذاشت.
تهیونگ نگاهش کرد.
-ممنون.
من همونجا ایستادم.
تهجون که پشت میز نشسته بود، نگام کرد.
بعد به تهیونگ.
بعد دوباره به من.
آروم گفت:
×شروع شد.
+چی شروع شد؟
×هیچی.
نشستم کنارش.
تهجون بشقابش رو کمی دورتر کشید.
×فقط یه سؤال...
+چی؟
×چرا داری چنگالت رو اینقدر محکم میگیری؟
نگاه کردم.
واقعاً چنگال توی دستم بود و تقریبا داشتم لهش میکردم.
+دست خودم نیست.
تهجون خندید.
×آره، معلومه.
تهیونگ ناگهان گفت:
-سویون، چرا از وقتی اومدی اینجا داری به کیک نگاه میکنی؟
+به کیک نگاه نمیکنم.
-پس به چی نگاه میکنی؟
+به...
به نا اون نگاه کردم.
+هیچی.
تهیونگ ابرو بالا انداخت.
-مطمئنی؟
+کاملاً.
نا اون لبخند زد.
÷سویون، اگه دوست داری از این کیک بخوری، میتونم برات بیارم.
+نه ممنون.
×مطمئنی؟
+آره.
تهجون زیر لب گفت:
×وای خدا، این خونه الان منفجر میشه.
همون لحظه پدربزرگ وارد شد.
"همه آماده باشین. امشب مراسم نامزدی برگزار میشه."
چنگال از دستم افتاد.
+امشب؟!
تهیونگ هم با تعجب گفت:
-چی؟!
پدربزرگ خیلی عادی گفت:
"بله."
تهجون با هیجان گفت:
×پس من کتوشلوار میپوشم!
من و تهیونگ با هم برگشتیم سمتش.
+تو چرا خوشحالی؟
×چون بالاخره یه مهمونی داریم!
فاش فوروارد به چند ساعت بعد🔜
🎀ویو کیم سویون🎀
جلوی آینه ایستاده بودم.
لباسم رو مرتب کردم و زیر لب هی میگفتم:
+فقط یه نامزدیه. فقط یه نامزدیه. فقط یه نامزدیه...
در باز شد.
تهجون سرش رو آورد داخل.
×آمادهای؟
+آره.
چند ثانیه نگام کرد.
×وای.
+چیه؟
×داداشم بدبخت شد.
+ته جووووونننننننن!
خندید و فرار کرد.
از اتاق بیرون اومدم.
تهیونگ هم همان لحظه از اتاقش بیرون آمد.
برای چند ثانیه هر دو ساکت شدیم.
تهیونگ نگاهم کرد.
-خوب شدی.
لبخند کوچکی زدم.
+تو هم بد نیستی.
-بد نیستم؟
+آره.
-فقط بد نیستم؟
+خیلی توقع داری.
خندید.
بعد آروم گفت:
-سویون...
+هوم؟
-امشب...
مکث کرد.
-سعی کن باهام دعوا نکنی.
+قول نمیدم.
-حداقل جلوی مهمونا.
+اونم قول نمیدم.
تهیونگ خندید.
اما درست همون لحظه نا اون از کنارمون رد شد.
ایستاد.
نگاهش اول روی تهیونگ بود و بعد روی من.
لبخند زد، ولی لبخندش مصنوعی بود.
÷تهیونگ، پدربزرگ منتظرتونه.
تهیونگ سر تکون داد.
-میام.
نا اون رفت.
من به رفتنش نگاه کردم.
تهیونگ متوجه شد.
-باز چی شده؟
+هیچی.
-سویون...
+گفتم هیچی!
تهیونگ کمی نزدیک شد.
-تو از نا اون خوشت نمیاد؟
+چرا باید خوشم بیاد؟
-چون دخترعمهمونه.
+این دلیل نمیشه.
تهیونگ خندید.
-نکنه حسودی میکنی؟
با عصبانیت نگاهش کردم.
+من؟به نا اون؟!
-آره.
+تو خوب ببینی
-پس چرا صورتت قرمز شده؟
دستم رو روی صورتم گذاشتم.
+قرمز نشده!
تهیونگ خندید.
-شده.
+تهیونگ!
-باشه، باشه.
بعد آرومتر گفت:
-ولی لازم نیست حسودی کنی.
نگاهش کردم.
+چرا؟
لبخند زد.
-چون من قرار نیست با نا اون نامزد بشم.
قلبم برای یک لحظه تند زد.
تهیونگ ادامه داد:
-امشب من کنار تو وایمیستم.
و قبل از اینکه چیزی بگم، دستش رو به سمتم دراز کرد.
-بریم؟
به دستش نگاه کردم.
بعد دستم رو گذاشتم توی دستش.
+بریم.
اما هیچکدوممون ندیدیم که نا اون از انتهای راهرو ایستاده و به دستهای گرهخوردهمون نگاه میکنه.
و لبخندش برای اولین بار کاملا ناپدید شد.
✨ادامه دارد...✨
پارت بعد پارت آخر عه😭
چند پارتی💯
پارت چهارم💫
🎀ویو کیم سویون🎀
از وقتی فهمیده بودم نا اون تهیونگ رو دوست داره، یک مشکل جدید پیدا کرده بودم.
هر وقت این دوتا کنار هم قرار میگرفتن...
اعصابم خورد میشد.
و بدتر از همه این بود که خودم هم نمیخواستم قبول کنم چرا.
صبح، وارد آشپزخونه شدم و دیدم نا اون کنار تهیونگ ایستاده.
÷تهیونگا، اینو برای تو درست کردم.
یک بشقاب کیک جلوش گذاشت.
تهیونگ نگاهش کرد.
-ممنون.
من همونجا ایستادم.
تهجون که پشت میز نشسته بود، نگام کرد.
بعد به تهیونگ.
بعد دوباره به من.
آروم گفت:
×شروع شد.
+چی شروع شد؟
×هیچی.
نشستم کنارش.
تهجون بشقابش رو کمی دورتر کشید.
×فقط یه سؤال...
+چی؟
×چرا داری چنگالت رو اینقدر محکم میگیری؟
نگاه کردم.
واقعاً چنگال توی دستم بود و تقریبا داشتم لهش میکردم.
+دست خودم نیست.
تهجون خندید.
×آره، معلومه.
تهیونگ ناگهان گفت:
-سویون، چرا از وقتی اومدی اینجا داری به کیک نگاه میکنی؟
+به کیک نگاه نمیکنم.
-پس به چی نگاه میکنی؟
+به...
به نا اون نگاه کردم.
+هیچی.
تهیونگ ابرو بالا انداخت.
-مطمئنی؟
+کاملاً.
نا اون لبخند زد.
÷سویون، اگه دوست داری از این کیک بخوری، میتونم برات بیارم.
+نه ممنون.
×مطمئنی؟
+آره.
تهجون زیر لب گفت:
×وای خدا، این خونه الان منفجر میشه.
همون لحظه پدربزرگ وارد شد.
"همه آماده باشین. امشب مراسم نامزدی برگزار میشه."
چنگال از دستم افتاد.
+امشب؟!
تهیونگ هم با تعجب گفت:
-چی؟!
پدربزرگ خیلی عادی گفت:
"بله."
تهجون با هیجان گفت:
×پس من کتوشلوار میپوشم!
من و تهیونگ با هم برگشتیم سمتش.
+تو چرا خوشحالی؟
×چون بالاخره یه مهمونی داریم!
فاش فوروارد به چند ساعت بعد🔜
🎀ویو کیم سویون🎀
جلوی آینه ایستاده بودم.
لباسم رو مرتب کردم و زیر لب هی میگفتم:
+فقط یه نامزدیه. فقط یه نامزدیه. فقط یه نامزدیه...
در باز شد.
تهجون سرش رو آورد داخل.
×آمادهای؟
+آره.
چند ثانیه نگام کرد.
×وای.
+چیه؟
×داداشم بدبخت شد.
+ته جووووونننننننن!
خندید و فرار کرد.
از اتاق بیرون اومدم.
تهیونگ هم همان لحظه از اتاقش بیرون آمد.
برای چند ثانیه هر دو ساکت شدیم.
تهیونگ نگاهم کرد.
-خوب شدی.
لبخند کوچکی زدم.
+تو هم بد نیستی.
-بد نیستم؟
+آره.
-فقط بد نیستم؟
+خیلی توقع داری.
خندید.
بعد آروم گفت:
-سویون...
+هوم؟
-امشب...
مکث کرد.
-سعی کن باهام دعوا نکنی.
+قول نمیدم.
-حداقل جلوی مهمونا.
+اونم قول نمیدم.
تهیونگ خندید.
اما درست همون لحظه نا اون از کنارمون رد شد.
ایستاد.
نگاهش اول روی تهیونگ بود و بعد روی من.
لبخند زد، ولی لبخندش مصنوعی بود.
÷تهیونگ، پدربزرگ منتظرتونه.
تهیونگ سر تکون داد.
-میام.
نا اون رفت.
من به رفتنش نگاه کردم.
تهیونگ متوجه شد.
-باز چی شده؟
+هیچی.
-سویون...
+گفتم هیچی!
تهیونگ کمی نزدیک شد.
-تو از نا اون خوشت نمیاد؟
+چرا باید خوشم بیاد؟
-چون دخترعمهمونه.
+این دلیل نمیشه.
تهیونگ خندید.
-نکنه حسودی میکنی؟
با عصبانیت نگاهش کردم.
+من؟به نا اون؟!
-آره.
+تو خوب ببینی
-پس چرا صورتت قرمز شده؟
دستم رو روی صورتم گذاشتم.
+قرمز نشده!
تهیونگ خندید.
-شده.
+تهیونگ!
-باشه، باشه.
بعد آرومتر گفت:
-ولی لازم نیست حسودی کنی.
نگاهش کردم.
+چرا؟
لبخند زد.
-چون من قرار نیست با نا اون نامزد بشم.
قلبم برای یک لحظه تند زد.
تهیونگ ادامه داد:
-امشب من کنار تو وایمیستم.
و قبل از اینکه چیزی بگم، دستش رو به سمتم دراز کرد.
-بریم؟
به دستش نگاه کردم.
بعد دستم رو گذاشتم توی دستش.
+بریم.
اما هیچکدوممون ندیدیم که نا اون از انتهای راهرو ایستاده و به دستهای گرهخوردهمون نگاه میکنه.
و لبخندش برای اولین بار کاملا ناپدید شد.
✨ادامه دارد...✨
پارت بعد پارت آخر عه😭
- ۱۷.۶k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط