وقتی اون درد داره ولی تو... ( and ) p3
وقتی اون درد داره ولی تو... ( and ) p3
ویو ا.ت *
صدای خندهی همشون رو از آشپزخونه میشنیدم. اول فکر کردم حتماً یه خاطره تعریف کردن، اما وقتی اسم خودم رو شنیدم، دست از شستن ظرفها کشیدم.
آروم سرم رو از کنار در بیرون آوردم و دیدم تهیونگ وسط مامان و بابام نشسته و با قیافهای مظلوم داره باهاشون حرف میزنه!
چند ثانیه با ناباوری نگاش کردم.
ا.ت : وایسا ببینم! اینجا چه خبره؟! 😐😂
هر سهتاشون برگشتن سمتم. تهیونگ بهمحض اینکه منو دید، لبخندش رو جمع کرد و خودش رو به اون راه زد.
تهیونگ : سلام، بیبی! چیزی شده؟ :)
ا.ت : (با چشمهای گرد شده بهش اشاره کردم.) تو اینجا چی میگفتی؟!
تهیونگ : هیچی، گرل! داشتیم صحبت میکردیم.
ا.ت : آره، معلومه! صداتون تا آشپزخونه میاومد!
مامانم دوباره خندید و بابام سرش رو تکون داد.
مامان : عزیزم، بیا بشین یکم با هم حرف بزنیم.
با اخم ساختگی از آشپزخونه بیرون اومدم و روبهروی تهیونگ ایستادم.
ا.ت : کیم تهیونگ!
تهیونگ : جانم، عشق من؟ ❤️
ا.ت : تو واقعاً غیرقابلتحملی!
تهیونگ : ولی دوستم داری! :)))
ا.ت : (لبم رو گاز گرفتم تا خندهم نگیره.) از کجا معلوم؟!
تهیونگ دستش رو روی قلبش گذاشت و با قیافهای نمایشی به مامانم نگاه کرد.
تهیونگ : مادرجان، دیدین؟! بعد از این همه عشق و علاقه، این جواب منه! 😭😂
بابام بلندتر از همه خندید و مامانم هم سرش رو به نشونهی تأسف تکون داد.
منم بالاخره نتونستم جلوی خندهم رو بگیرم.
ا.ت : اااااییییییییی کیم تهیونگ حالا بهت نشون میدم! 😂
تهیونگ با دیدن خندهم، دستم رو گرفت و آروم کشیدم کنارش.
تهیونگ : بیا بشین، بیبی! قول میدم دیگه چیزی نگم.
ا.ت : تو؟ قول؟! 😂
تهیونگ : خب، حداقل سعی میکنم!
دوباره همه خندیدیم و بعد از کمی صحبت، مامان و بابام تصمیم گرفتن برای خواب آماده بشن.
منم به اتاق رفتم تا لباس راحتی بپوشم. وقتی برگشتم، تهیونگ کنار در اتاق منتظرم بود.
تهیونگ : آمادهای، خانومم؟
ا.ت : آره، صبر کن چی ؟
بعد یهو ....
💔💔💔💔((((((اسمات پیام بدید براتون بفرستم ((((((💔💔💔💔
* پرش به صبح روز بعد *
نور ملایم صبح از لای پردهها وارد اتاق شده بود. هنوز کاملاً بیدار نشده بودم که متوجه شدم کمرم درد میکنه.
آروم غلت زدم و چشمهام رو باز کردم.
تهیونگ کنارم دراز کشیده بود و با لبخند نگام میکرد.
تهیونگ : صبح بخیر ..... خانومم ❤️
ا.ت : ( با این حرفش قند تو دلم آب شد ) صبح شما هم بخیر مرد جذاب من.
تهیونگ لبخندش رو بیشتر کرد و دستش رو روی موهام کشید.
تهیونگ : درد که نداری ؟!
ا.ت : یکم کمرم فقط.
بزار برات بمالمش
پتو رو کنار شد و با رضایت کامل به بدم نگاه کنم و خندید و نافم رو بوسید ........ روی شکم خوابیدم و شروع کرد ماساژ دادن کمرم منم چشمام داشت کم کم گرم خواب میشد که با حس لبای داغ تهیونگ روی کمرم اه کشیدم ...... روم دراز کشید و شروع کرد به میکدن گوشم منم فقط ناله میکردم :
ات. ته دیشب سیر نشدی ؟!
ته. مگه میشه از این بدن سیر شد :)))
ات. خندیدم و گفتم دوست دارم ددی
ته. ولی من عاشقتم بیبی :)
با شنیدن حرفش لبخند زدم و دستم رو روی دستش گذاشتم. و بعدشم پاشدم رفتیم پایین و چند ماه بعدشم ات ۲ قلو باردار شد بعدشم بچه هاشون بزرگ کردن و این شیطنت های تهیونگ ادامه داشت
پایان ......
میخام از این به بعد بعد هر پایانی سناریو بزارم
ویو ا.ت *
صدای خندهی همشون رو از آشپزخونه میشنیدم. اول فکر کردم حتماً یه خاطره تعریف کردن، اما وقتی اسم خودم رو شنیدم، دست از شستن ظرفها کشیدم.
آروم سرم رو از کنار در بیرون آوردم و دیدم تهیونگ وسط مامان و بابام نشسته و با قیافهای مظلوم داره باهاشون حرف میزنه!
چند ثانیه با ناباوری نگاش کردم.
ا.ت : وایسا ببینم! اینجا چه خبره؟! 😐😂
هر سهتاشون برگشتن سمتم. تهیونگ بهمحض اینکه منو دید، لبخندش رو جمع کرد و خودش رو به اون راه زد.
تهیونگ : سلام، بیبی! چیزی شده؟ :)
ا.ت : (با چشمهای گرد شده بهش اشاره کردم.) تو اینجا چی میگفتی؟!
تهیونگ : هیچی، گرل! داشتیم صحبت میکردیم.
ا.ت : آره، معلومه! صداتون تا آشپزخونه میاومد!
مامانم دوباره خندید و بابام سرش رو تکون داد.
مامان : عزیزم، بیا بشین یکم با هم حرف بزنیم.
با اخم ساختگی از آشپزخونه بیرون اومدم و روبهروی تهیونگ ایستادم.
ا.ت : کیم تهیونگ!
تهیونگ : جانم، عشق من؟ ❤️
ا.ت : تو واقعاً غیرقابلتحملی!
تهیونگ : ولی دوستم داری! :)))
ا.ت : (لبم رو گاز گرفتم تا خندهم نگیره.) از کجا معلوم؟!
تهیونگ دستش رو روی قلبش گذاشت و با قیافهای نمایشی به مامانم نگاه کرد.
تهیونگ : مادرجان، دیدین؟! بعد از این همه عشق و علاقه، این جواب منه! 😭😂
بابام بلندتر از همه خندید و مامانم هم سرش رو به نشونهی تأسف تکون داد.
منم بالاخره نتونستم جلوی خندهم رو بگیرم.
ا.ت : اااااییییییییی کیم تهیونگ حالا بهت نشون میدم! 😂
تهیونگ با دیدن خندهم، دستم رو گرفت و آروم کشیدم کنارش.
تهیونگ : بیا بشین، بیبی! قول میدم دیگه چیزی نگم.
ا.ت : تو؟ قول؟! 😂
تهیونگ : خب، حداقل سعی میکنم!
دوباره همه خندیدیم و بعد از کمی صحبت، مامان و بابام تصمیم گرفتن برای خواب آماده بشن.
منم به اتاق رفتم تا لباس راحتی بپوشم. وقتی برگشتم، تهیونگ کنار در اتاق منتظرم بود.
تهیونگ : آمادهای، خانومم؟
ا.ت : آره، صبر کن چی ؟
بعد یهو ....
💔💔💔💔((((((اسمات پیام بدید براتون بفرستم ((((((💔💔💔💔
* پرش به صبح روز بعد *
نور ملایم صبح از لای پردهها وارد اتاق شده بود. هنوز کاملاً بیدار نشده بودم که متوجه شدم کمرم درد میکنه.
آروم غلت زدم و چشمهام رو باز کردم.
تهیونگ کنارم دراز کشیده بود و با لبخند نگام میکرد.
تهیونگ : صبح بخیر ..... خانومم ❤️
ا.ت : ( با این حرفش قند تو دلم آب شد ) صبح شما هم بخیر مرد جذاب من.
تهیونگ لبخندش رو بیشتر کرد و دستش رو روی موهام کشید.
تهیونگ : درد که نداری ؟!
ا.ت : یکم کمرم فقط.
بزار برات بمالمش
پتو رو کنار شد و با رضایت کامل به بدم نگاه کنم و خندید و نافم رو بوسید ........ روی شکم خوابیدم و شروع کرد ماساژ دادن کمرم منم چشمام داشت کم کم گرم خواب میشد که با حس لبای داغ تهیونگ روی کمرم اه کشیدم ...... روم دراز کشید و شروع کرد به میکدن گوشم منم فقط ناله میکردم :
ات. ته دیشب سیر نشدی ؟!
ته. مگه میشه از این بدن سیر شد :)))
ات. خندیدم و گفتم دوست دارم ددی
ته. ولی من عاشقتم بیبی :)
با شنیدن حرفش لبخند زدم و دستم رو روی دستش گذاشتم. و بعدشم پاشدم رفتیم پایین و چند ماه بعدشم ات ۲ قلو باردار شد بعدشم بچه هاشون بزرگ کردن و این شیطنت های تهیونگ ادامه داشت
پایان ......
میخام از این به بعد بعد هر پایانی سناریو بزارم
- ۳۲۱
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط