چشم فرو بسته اگر وا کنی

چشم فرو بسته اگر وا کنی

در تو بود هر چه تمنا کنی

عافیت از غیر نصیب تو نیست

غیر تو ای خسته طبیب تو نیست

از تو بود راحت بیمار تو

نیست به غیر از تو پرستار تو

همدم خود شو که حبیب خودی

چارهٔ خود کن که طبیب خودی

غیر که غافل ز دل زار توست

بی خبر از مصلحت کار توست

بر حذر از مصلحت اندیش باش

مصلحت اندیش دل خویش باش

چشم بصیرت نگشایی چرا؟

بی خبر از خویش چرایی؟ چرا؟

صید که درمانده ز هر سو شده‌ست

غفلت او دام ره او شده‌ست

تا ره غفلت سپرد پای تو

دام بود جای تو ای وای تو

خواجهٔ مقبل که ز خود غافلی

خواجه نه‌ای بندهٔ نامقبلی

از ره غفلت به گدایی رسی

ور به خود آیی به خدایی رسی

غیر ز دلخواه تو آگاه نیست

زآن که دلی را به دلی راه نیست

خواهش مرهم ز دل ریش کن

هر چه طلب می‌کنی از خویش کن


#خاص #بینظیر
دیدگاه ها (۹)

گمان مبر که ز مهر تو دست وادارم که گر چه خاک زمینم کنی، هوا ...

وقتی به هیچ وجه دلش با تو جور نیستکم دست و پا بزن که رسیدن ب...

عاشقانه های شبنم

صوفی بیا که آینه صافیست جام راتا بنگری صفای می لعل فام راراز...

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم رنگ رخساره خبر می‌دهد از ...

شعر سعدی.....

جاده بی راهه

در دَستِ بانویی، به نَخی گُفت سوزنیکای هَرزِه‌گَردِ بی‌سَر و...

این‌روزها سخاوتِ باد صبا کم است یعنی خبر ز سوی تو، این‌روزها...

#ابر می‌بارد و من می‌شوم از #یار جداچون کنم #دل به چنین روز ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط