اینم از کورای یا جیسو که میخوام زندگی نامه ش رو بنویسم
شاید با خودتون بگین که این گذشته خیلی چرته و پیچیده و درهم برهمه.
که هست😐 خودم بعضی وقتا گیج میشم
ببین... من 3 تا انیمه ی اوشی نوکو، شیطان کش و سگ های ولگرد بانگو رو با هم ترکیب کردم... هرچی فک کردم همین شد.😐🤣
آقا، 19 سال پیش یه موجود این شکلی (عکس) به دنیا اومد. (باباش که موریه، مامانش رو هم پست بعد میزارم)
بنده خدا با اینکه دختر رئیس ما.فیاس، بچگی خوبی رو پشت سر گذروند. خودمم نمیدونم چرا😐🤣
توی 5 سالگی، یه روز که با پدر و مادرش توی پارک بودن، یه عروسک خیلی قدیمی و به ظاهر نفر.ین شده پیدا میکنه که اتفاقا اون عروسک با جیسو مو نمیزد.
جیسو بی توجه به خطرات، عروسک رو برمیداره (همین. این هیچ ادامه ی دیگه ای نداره. فقط چند بار دیده شده که عروسک جا به جا میشه)
توی 12 سالگی، موری تصمیم میگیره روی موهبت جودی کار کنه و سعی کنه که جیسو کنترل موهبتش رو به دست بگیره. اون موقع، همون زمانیه که چویا و دازای تازه با هم آشنا شده بودن. جودی با چویا آشنا شد و ههههه همین (عکسش رو میزارم)
(از اینجا به بعد، داستان یه خورده که نه، خیلی زیاد پیچیده میشه😐)
توی 16 سالگی، جیسو میره خواننگی کنه😐 با آی هوشینو و اینا. جودی درست مثل آی، هیچ احساسی پشت لبخنش نداشت و فقط یه لبخند فیک روی لباش بود. آی و جیسو بهترین دوست بودن تا وقتی که اکس آی، آی رو به قت.ل میرسونه. جیسو اونموقع خونه ی آی بود، جیسو آکوا و روبی رو بغل میکنه و برای اولین بار، بهشون میگه "دوستون دارم" واقعی البته. از اون موقع به بعد، جیسو دوست داشته شدن رو فهمید و همین
) الان پیچیده ترم میشه😐
اوایل 17 سالگی، یه شخص نامشخص به جودی زنگ میزنه و بهش میگه که یه مردی به اسم موزان کیبوتسوجی، (موزان خودمون😐) افرادی را به شیطان و اون شیاطین، انسان ها رو میخوردند. اینجا برای نجات مردم، یه سپاه به اسم سپاه شیط.ان کش تشکیل شده و از جیسو دعوت کرد که وارد اونجا بشه. جیسو هم قبول کرد. داخل اونجا، جیسو بخاطر مهارت های رزمی که داشت، مستقیم هاشیرا شد، اوایل، فقط سانمی، اوبانای و کانائه و شینوبو اینا هاشیرا بودن.
جیسو داستان ما که تازه عشق ورزیدن را یاد گرفته بود، عاشق ایگورو ژون شد😐
ایگورو هم همیییینطور. اینا تا 2،3 ماه عشق و عاشقی کردند که سرکار خانم میتسوری کانروجی وارد سپا.ه شد😐
اوبانای زرتی عاشق میتسوری شد و جیسو بدبخت رو تنها گذاشت، تازه، کلی هم ازش بد گفت و خیلی خشن جودی رو تنها گذاشت😐💔
جیسو تا یکی دو هفته افسرده بود، ولی تنبی.ه نشد. رفت پیش سانمیعلی 😐🤣
سانمیعلی هم از خداش بود و اییینا هم رابطه شون بیشتر از 3 ماه نبود. چون سانمی داستان ما شروع کرد اون رو با کانائه اعظم مقایسه کردننن.
تو آخراش، سانمیعلی صبرش ترکید و هرچی بود و نبود به جیسو گفت😐💔💔 (سانمی ها و اوبانای ها ببخشید اگه بهتون برخورد)
ایینبار جیسو تنبیه شد و قلب شکسته اش، مثل آرد پودر شد💔 ولی، ولی ولی ولی.. جیسو سعی کرد فراموش کنه و اینبار، رفت سر درس و مشقش تا حداقل دانشگاه قبول شه😐
(دیدی گفتم خیلی پیچیده ست😐، حالا این تازه اولش بود😐💔🤣)
تا یکی دو سال خبری از جیسو نبود که با قبول شدنش تو یکی از بهترین دانشگاه ها، غوغا به پا کرد
جودی اینبار نه لبخندی بر لب داشت، نه احساسی در دلش...
(گلم دستم شکست😐💔🤣، لایک کن قوربانت برم من😐💓)
که هست😐 خودم بعضی وقتا گیج میشم
ببین... من 3 تا انیمه ی اوشی نوکو، شیطان کش و سگ های ولگرد بانگو رو با هم ترکیب کردم... هرچی فک کردم همین شد.😐🤣
آقا، 19 سال پیش یه موجود این شکلی (عکس) به دنیا اومد. (باباش که موریه، مامانش رو هم پست بعد میزارم)
بنده خدا با اینکه دختر رئیس ما.فیاس، بچگی خوبی رو پشت سر گذروند. خودمم نمیدونم چرا😐🤣
توی 5 سالگی، یه روز که با پدر و مادرش توی پارک بودن، یه عروسک خیلی قدیمی و به ظاهر نفر.ین شده پیدا میکنه که اتفاقا اون عروسک با جیسو مو نمیزد.
جیسو بی توجه به خطرات، عروسک رو برمیداره (همین. این هیچ ادامه ی دیگه ای نداره. فقط چند بار دیده شده که عروسک جا به جا میشه)
توی 12 سالگی، موری تصمیم میگیره روی موهبت جودی کار کنه و سعی کنه که جیسو کنترل موهبتش رو به دست بگیره. اون موقع، همون زمانیه که چویا و دازای تازه با هم آشنا شده بودن. جودی با چویا آشنا شد و ههههه همین (عکسش رو میزارم)
(از اینجا به بعد، داستان یه خورده که نه، خیلی زیاد پیچیده میشه😐)
توی 16 سالگی، جیسو میره خواننگی کنه😐 با آی هوشینو و اینا. جودی درست مثل آی، هیچ احساسی پشت لبخنش نداشت و فقط یه لبخند فیک روی لباش بود. آی و جیسو بهترین دوست بودن تا وقتی که اکس آی، آی رو به قت.ل میرسونه. جیسو اونموقع خونه ی آی بود، جیسو آکوا و روبی رو بغل میکنه و برای اولین بار، بهشون میگه "دوستون دارم" واقعی البته. از اون موقع به بعد، جیسو دوست داشته شدن رو فهمید و همین
) الان پیچیده ترم میشه😐
اوایل 17 سالگی، یه شخص نامشخص به جودی زنگ میزنه و بهش میگه که یه مردی به اسم موزان کیبوتسوجی، (موزان خودمون😐) افرادی را به شیطان و اون شیاطین، انسان ها رو میخوردند. اینجا برای نجات مردم، یه سپاه به اسم سپاه شیط.ان کش تشکیل شده و از جیسو دعوت کرد که وارد اونجا بشه. جیسو هم قبول کرد. داخل اونجا، جیسو بخاطر مهارت های رزمی که داشت، مستقیم هاشیرا شد، اوایل، فقط سانمی، اوبانای و کانائه و شینوبو اینا هاشیرا بودن.
جیسو داستان ما که تازه عشق ورزیدن را یاد گرفته بود، عاشق ایگورو ژون شد😐
ایگورو هم همیییینطور. اینا تا 2،3 ماه عشق و عاشقی کردند که سرکار خانم میتسوری کانروجی وارد سپا.ه شد😐
اوبانای زرتی عاشق میتسوری شد و جیسو بدبخت رو تنها گذاشت، تازه، کلی هم ازش بد گفت و خیلی خشن جودی رو تنها گذاشت😐💔
جیسو تا یکی دو هفته افسرده بود، ولی تنبی.ه نشد. رفت پیش سانمیعلی 😐🤣
سانمیعلی هم از خداش بود و اییینا هم رابطه شون بیشتر از 3 ماه نبود. چون سانمی داستان ما شروع کرد اون رو با کانائه اعظم مقایسه کردننن.
تو آخراش، سانمیعلی صبرش ترکید و هرچی بود و نبود به جیسو گفت😐💔💔 (سانمی ها و اوبانای ها ببخشید اگه بهتون برخورد)
ایینبار جیسو تنبیه شد و قلب شکسته اش، مثل آرد پودر شد💔 ولی، ولی ولی ولی.. جیسو سعی کرد فراموش کنه و اینبار، رفت سر درس و مشقش تا حداقل دانشگاه قبول شه😐
(دیدی گفتم خیلی پیچیده ست😐، حالا این تازه اولش بود😐💔🤣)
تا یکی دو سال خبری از جیسو نبود که با قبول شدنش تو یکی از بهترین دانشگاه ها، غوغا به پا کرد
جودی اینبار نه لبخندی بر لب داشت، نه احساسی در دلش...
(گلم دستم شکست😐💔🤣، لایک کن قوربانت برم من😐💓)
- ۵.۵k
- ۰۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط