{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ما

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ما
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝑷𝒂𝒓𝒕: 25
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جونگ‌کوک روی مبل نشسته بود و یکی از افرادش داشت زخم پهلوش رو پانسمان می‌کرد. اِوِلین هم چند قدم اون‌طرف‌تر ایستاده بود و با چشم‌های خیس به مردهایی نگاه می‌کرد که رفت‌وآمد می‌کردن و منتظر دستورهای جونگ‌کوک بودن.

یکی از بادیگاردها وارد سالن شد.

ـ قربان، افرادمون بیرون مستقر شدن. محوطه کاملاً تحت کنترله.

جونگ‌کوک سر تکون داد.

ـ تا وقتی نفهمیدیم چه کسی پشت این حمله‌ست، هیچ‌کس رو از اینجا دور نکنین.

ـ چشم، قربان.

مرد که رفت، اِوِلین بالاخره نتونست سکوت کنه.

ـ استاد... اینا کین؟ چرا بهتون می‌گن قربان؟ چرا همه ازتون دستور می‌گیرن؟

جونگ‌کوک نگاهش کرد. چند ثانیه سکوت کرد و بعد با صدایی جدی گفت:

ـ اِوِلین، می‌خوام یه چیزی بهت بگم. اما باید آروم باشی و اجازه بدی حرفم تموم بشه.

دختر با نگرانی سر تکون داد.

ـ من فقط استاد فیزیک نیستم. بیرون از دانشگاه، رئیس یه تشکیلات جنایی سازمان‌یافته‌ام. به زبون ساده‌تر... من مافیام.

اِوِلین ماتش برد.

ـ چی...؟

ـ سال‌هاست وارد این دنیا شدم. تشکیلات من درگیر معاملات و محموله‌های غیرقانونیه و آدم‌های زیادی برام کار می‌کنن. طبیعتاً دشمن هم کم ندارم.

دختر چند قدم عقب رفت.

ـ پس اون آدم‌هایی که اون روز منو گیر انداخته بودن...

ـ منو می‌شناختن. اول هدفشون توبودی اونم برای سرگرمی، اما وقتی فهمیدن تو برای من مهمی، تصمیم گرفتن ازت برای ضربه زدن به من استفاده کنن. امروز هم به همین دلیل به این خونه حمله کردن.

چشم‌های اِوِلین پر از اشک شد.

ـ شما بهم دروغ گفتین!

صدای فریادش توی سالن پیچید.

ـ من بهت اعتماد کرده بودم! چطور تونستی همچین چیزی رو ازم پنهون کنی؟! تو اصلاً می‌فهمی من الان چه حسی دارم؟!

جونگ‌کوک از جاش بلند شد، اما اِوِلین با ترس عقب رفت.

ـ نزدیکم نشو!

مرد همون‌جا ایستاد.

دیدن صورت رنگ‌پریده‌ی اِوِلین و اشک‌هایی که بی‌وقفه روی گونه‌هاش می‌ریخت، بیشتر از زخمش آزارش می‌داد.

دختر با صدایی لرزون گفت:

ـ من فکر می‌کردم کنار تو امنم... ولی حالا نمی‌دونم باید از چی بترسم!

جونگ‌کوک آروم جلو رفت. این بار اِوِلین توان عقب رفتن نداشت. مرد صورتش رو بین دست‌هاش گرفت و با جدیتی آمیخته به نگرانی گفت:

ـ اِوِلین، به خودت بیا. به من نگاه کن!

دختر با چونه‌ای لرزون نگاهش کرد.

ـ من می‌ترسم، جونگ‌کوک...

ـ می‌دونم.

جونگ‌کوک اشک‌هاش رو با انگشت شستش پاک کرد.

ـ می‌دونم ترسیدی و می‌دونم حق داری ازم عصبانی باشی. نباید این حقیقت رو ازت پنهون می‌کردم. اما یه چیزی رو خوب گوش کن؛ تو هیچ تقصیری توی این ماجرا نداری.

ـ ولی اونا به خاطر من اومدن...

ـ اونا به خاطر دشمنی‌شون با من اومدن. این انتخاب اوناست، نه تقصیر تو.

اِوِلین دوباره بغض کرد.

جونگ‌کوک کمی خم شد تا نگاهش هم‌سطح نگاه دختر قرار بگیره.

ـ من مراقبتم، هوم؟ جونم رو هم می‌دم تا سالم بمونی. نمی‌ذارم یه تار موت کم بشه. هر کسی که فکر کرده می‌تونه از تو برای ضربه زدن به من استفاده کنه، خیلی زود می‌فهمه چه اشتباهی کرده.

ـ اگه دوباره بیان چی؟

نگاه جونگ‌کوک سرد شد.

ـ نمی‌ذارم بهت نزدیک بشن. تمام امنیت این خونه رو تغییر می‌دم و تا وقتی مطمئن نشم خطری تهدیدت نمی‌کنه، حتی یه لحظه هم بی‌احتیاطی نمی‌کنم.

بعد دوباره به صورت لرزونش نگاه کرد و با صدایی محکم گفت:

ـ اما ازت نمی‌خوام همین الان منو ببخشی. فقط می‌خوام بدونی که با وجود تمام اشتباهاتی که کردم، محافظت از تو برای من یه بازی نیست.

اِوِلین چیزی نگفت. فقط اشک می‌ریخت.

جونگ‌کوک پیشونی‌ش رو بوسید و چند لحظه دستش رو پشت سر دختر نگه داشت.

ـ آروم باش، اِوِلین... من اینجام.

اما درست همون لحظه، یکی از بادیگاردها با عجله وارد سالن شد.

ـ قربان، یه مورد جدید پیدا کردیم. فکر می‌کنم باید خودتون ببینین.

جونگ‌کوک نگاهش رو از اِوِلین گرفت.

ـ چی پیدا کردین؟

مرد مکث کوتاهی کرد.

ـ یکی از مهاجم‌ها قبل از دستگیری، یه اسم رو به زبون آورده... اسم کسی که ظاهراً دستور حمله رو داده.

چهره‌ی جونگ‌کوک سردتر شد.

ـ اسمش رو بگو.

مرد اسم رو گفت.

و برای اولین بار در اون شب، جونگ‌کوک واقعاً غافلگیر شد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یوهاهاهااااا پشماتون نههه؟ 🤣🤣🤣

قراره باحال تر بشههه
شرطا برای پارت بعددد
۶۰لایک ۴۰کامنتت

هی میگید بزار بزار خب تا شرطا نرسیده و حمایت نشه چی بزارم؟ شرطارو زود برسونید تا بزارم.
✨️🎀
دیدگاه ها (۰)

𝖕𝖆𝖗𝖙22بعد از بوسه، سکوت شد.لیسا عقب کشید. به جونگ کوک نگاه ک...

LESSON

P : 28

RESPECT OR DIE : پارت بیستم + نیلا عقب برو...مرد خندید...: (...

پارت پنجاه‌وچهارم | ردپاجئون جونگ‌کوکجنگل کم‌کم ساکت شده بود...

فیک : بین راندها

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط