{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P : 28

BEYOND TIME

پارت بیست‌وهشتم | حق با آنهاست

چند هفته بود که دیدارهایشان ادامه داشت.

هر بار سرین تصمیم می‌گرفت درباره‌ی آینده حرف بزند، اما با دیدن جونگ‌کوک همه‌چیز را فراموش می‌کرد.

آن شب فرق داشت.

هوا سرد بود و آسمان پر از ابر. چراغ‌های شهر در نور کم‌رنگ غروب روشن شده بودند و صدای رودخانه در سکوت می‌پیچید.

جونگ‌کوک با دیدن سرین لبخند زد.

ـ فکر کردم نمیای.

ـ خودمم همین فکر رو می‌کردم.

چند قدم کنار رودخانه راه رفتند تا اینکه جونگ‌کوک پرسید:

ـ چیزی شده؟

ـ باید درباره‌ی ما حرف بزنیم.

سرین نفس عمیقی کشید.

ـ پدرم هنوز مخالفه.

ـ می‌دونم.

ـ مادرم هم. و من هر بار که از خونه میام بیرون، بهشون دروغ می‌گم.

ـ مجبور نیستی این کار رو بکنی.

سرین با ناراحتی برگشت.

ـ پس چیکار کنم؟

ـ نمی‌دونم.

ـ دقیقاً مشکل همینه! تو هیچ جوابی نداری، جونگ‌کوک. منم ندارم.

جونگ‌کوک اخم کرد.

ـ فکر می‌کنی من بی‌خیالم؟

ـ نگفتم بی‌خیالی.

سرین به آب خیره شد.

ـ من نمی‌خوام تمام زندگی‌م رو با پنهان شدن بگذرونم.

ـ منم نمی‌خوام.

ـ پس آینده‌مون چی می‌شه؟

جونگ‌کوک سکوت کرد.

سرین تلخ خندید.

ـ دیدی؟

ـ چون نمی‌خوام بهت دروغ بگم.

ـ چه دروغی؟

ـ اینکه همه‌چیز درست می‌شه.

جونگ‌کوک آرام گفت:

ـ نمی‌دونم خانواده‌ات قبولم می‌کنن یا نه. نمی‌دونم آینده‌ام چی می‌شه. نمی‌دونم می‌تونم زندگی‌ای که شایسته‌ی توئه بسازم یا نه.

سرین گفت:

ـ من ازت زندگی مجلل نخواستم.

ـ ولی من می‌خوام بتونم ازت مراقبت کنم.

ـ من خودم می‌تونم از خودم مراقبت کنم.

ـ می‌دونم. ولی نمی‌خوام فقط به خاطر اینکه دوستت دارم، زندگیت سخت‌تر بشه.

سرین نگاهش را پایین انداخت.

ـ شاید پدر و مادرم درست می‌گن.

جونگ‌کوک سرش را بلند کرد.

ـ چی؟

ـ شاید ما واقعاً به درد هم نمی‌خوریم.

ـ سرین...

ـ تو فرمانده‌ای. من دختر یک خاندان قدیمی‌ام. خانواده‌هامون هیچ‌وقت این ازدواج رو نمی‌پذیرن.

ـ این تصمیم توئه یا خانواده‌ات؟

سرین جواب نداد.

ـ شاید اگر همین الان تمومش کنیم، بعداً کمتر درد داشته باشه.

جونگ‌کوک نزدیک‌تر آمد.

ـ لطفاً.

سرین برگشت.

چشم‌های جونگ‌کوک خیس شده بود.

ـ این حرف‌ها رو نزن. اینکه ما به درد هم نمی‌خوریم... اینکه باید تمومش کنیم... لطفاً اینا رو نگو.

ـ جونگ‌کوک...

ـ نه، بذار حرف بزنم.

صدایش می‌لرزید.

ـ تمام این مدت سعی کردم عاقل باشم. سعی کردم به آینده فکر کنم، به خانواده‌ات، به جایگاه‌مون...

اشکش را پاک کرد.

ـ ولی هر بار به یک چیز رسیدم.

ـ چی؟

ـ اینکه من تو رو می‌خوام.

سرین ساکت ماند.

ـ نه به خاطر اسمت. نه به خاطر خانواده‌ات. خودت رو.

یک قدم جلو آمد.

ـ اگه ازم بخوای صبر کنم، صبر می‌کنم. اگه بگی باید راهی پیدا کنیم، دنبالش می‌گردم.

صدایش آرام شد.

ـ فقط ازم نخواه دوست نداشته باشمت.

اشک از چشم‌های سرین پایین افتاد.

ـ چون من بلد نیستم چطور این کار رو انجام بدم.

سرین سرش را پایین انداخت. دلش می‌خواست تمام حرف‌هایش را پس بگیرد، اما ترس هنوز در ذهنش بود.

ـ خواهش می‌کنم، فقط امشب نگو که تموم شده.

سرین با صدایی شکسته گفت:

ـ شاید مجبور باشیم.

جونگ‌کوک لبخند کوتاهی زد.

ـ باشه...

مکث کرد.

ـ ولی من نمی‌تونم قول بدم فراموشت کنم.

سرین برگشت.

باد سردی از روی رودخانه گذشت.

ـ خداحافظ، جونگ‌کوک.

و قبل از اینکه نظرش عوض شود، به سمت اسبش رفت.

جونگ‌کوک صدایش نکرد.

فقط ایستاد و رفتنش را تماشا کرد.

و آن شب، هر دو به خانه برگشتند؛

بی‌خبر از اینکه دیدار بعدی‌شان دو سال دیگر خواهد بود.
دیدگاه ها (۰)

P : 29

P : 30

P : 27

P : 26

P : 31

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط