هوا کم‌کم تاریک می‌شد.

هوا کم‌کم تاریک می‌شد.
سوآ جلوی در ایستاد، کلید رو با دستایی لرزون از کیفش درآورد و درو باز کرد.

خونه… همون‌طور ساکت بود. مثل همیشه.

کفش‌هاشو درآورد. صدای تق تق خفیف بند کفشش توی راهرو پیچید.
هیچ صدایی از داخل نمی‌اومد.
نه تلویزیون روشن بود، نه صدای قدم‌های شوگا.
روی میز، یه یادداشت کوتاه بود، با دست‌خط سرد و بی‌احساسش:

«برای کار می‌رم بیرون. دیر میام. غذا تو یخچاله.»

سوآ یادداشتو بدون اینکه برداره، نگاه کرد.
بعد، بی‌صدا، رفت توی اتاق خودش. درو بست.

کیفش رو پرت نکرد. جیغ نزد. گریه هم نکرد.
فقط نشست گوشهٔ تخت. عینکشو برداشت، به ترک روی شیشه‌اش خیره شد.
از توی آینه روبه‌رو، کبودی روی صورتش کم‌کم پررنگ‌تر می‌شد.

خسته بود. نه از بدنش… از اینکه هیچ‌کس نبود بپرسه:
"چی شد؟"

نه تو مدرسه. نه تو خونه.

روی تخت دراز کشید. پتو رو تا زیر چونه‌اش بالا کشید.
نگاهش به سقف بود، ولی فکرش توی سرویس بهداشتیِ مدرسه گیر کرده بود.
توی اون لحظه که تنها بود، تحقیر شده بود، و هیچ صدایی نبود جز صدای خنده‌ی اونا.

و شوگا...
شاید حتی وقتی برگرده، باز هم نفهمه.

شاید حتی نپرسه.

و اون شب، خوابش نبرد.
دیدگاه ها (۰)

فیک:بابای سخت گیر من " part 13[ماشین جلوی عمارت توقف کرد. سو...

پارت ۲#تو راز شب های منی صبح روز بعد، سوآ با صدای زنگ ساعت ا...

# 🥀 ادامه: «سکوتِ دوباره، اما این‌بار امن»یک ماه از اون روز ...

dark life = 40

رمان خبر ممنوعه پارت دوم ۲

« 𝑩𝒆𝒇𝒐𝒓𝒆 𝒍𝒆𝒂𝒗𝒊𝒏𝒈 »« پارت : اول » جونگکوک با تکون خوردن تخت ب...

پارت ۴۰

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 6#لینو #فیکشنلونا داخل ماشین نشسته ...

قسمت یک

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **فصل دوم - ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط