{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲

پارت ۲
#تو راز شب های منی
صبح روز بعد، سوآ با صدای زنگ ساعت از خواب پرید.
چند ثانیه طول کشید تا یادش بیاد کجاست.
بعد چشمش به سقف سفید اتاق افتاد.
دانشگاه جدید...
محله‌ی جدید...
زندگی جدید.
آه بلندی کشید و از تخت پایین اومد.
وقتی از اتاق بیرون رفت، بوی شیرینی کل خونه رو پر کرده بود.
مامانش از پایین صدا زد:
«سوآ! صبحونه‌ات رو بردار!»
«دارم میام!»
سوآ کیفش رو برداشت و از پله‌ها پایین رفت.
مادرش یه کاپ‌کیک صورتی کوچیک رو داخل یه جعبه گذاشت.
«اینم برای تو.»
سوآ خندید.
«مامان، من نوزده سالمه. هر روز نباید بهم کاپ‌کیک بدی.»
«اتفاقاً چون نوزده سالته باید بخوری.»
«این چه منطقیه؟»
مادرش خندید.
«برو دانشگاه، دیرت نشه.»
سوآ جعبه رو گرفت و از مغازه بیرون رفت.
اما همین که از در خارج شد...
صدای موتور شنید.
آشنا بود.
سوآ ناخودآگاه برگشت.
جی‌هون روبه‌روی ساختمان، کنار موتور مشکی‌اش ایستاده بود.
کلاه ایمنی دستش بود و انگار منتظر کسی بود.
چشمش به سوآ افتاد.
«صبح بخیر.»
سوآ کمی جا خورد.
«اوه... صبح بخیر.»
جی‌هون نگاهی به جعبه‌ی دستش انداخت.
«کاپ‌کیکه؟»
سوآ جعبه رو پشتش قایم کرد.
«آره.»
«خوبه.»
سوآ با تعجب نگاهش کرد.
«چی خوبه؟»
جی‌هون شونه‌ای بالا انداخت.
«هیچی.»
بعد کلاهش رو سرش گذاشت.
موتور رو روشن کرد و رفت.
سوآ چند ثانیه همون‌جا ایستاد.
«عجیب بود...»
بعد راه افتاد.
دانشگاه...
مثل روز قبل شلوغ بود.
سوآ وارد کلاس شد و سر جاش نشست.
هنوز چند دقیقه به شروع کلاس مونده بود.
دخترهای ردیف جلو دوباره درباره‌ی جی‌هون حرف می‌زدن.
«شنیدی دیروز با کی رفت؟»
«نمی‌دونم.»
«فکر کنم یه دختر از کلاس بالایی.»
سوآ بدون اینکه علاقه‌ای داشته باشه، به دفترش نگاه کرد.
ولی چند ثانیه بعد صدای کشیده شدن صندلی کنارش رو شنید.
جی‌هون نشست.
کتش رو روی صندلی انداخت.
سوآ فقط یه نگاه کوتاه بهش کرد.
«صبح بخیر.»
جی‌هون نگاهش کرد.
«دوباره؟»
سوآ لبخند کوچیکی زد.
«خب... هم‌کلاسیم.»
«فکر کردم شاید امروز منو نشناسی.»
«چرا؟»
«خیلی‌ها وانمود می‌کنن منو نمی‌شناسن.»
سوآ خندید.
«من اون‌قدرها هم کنجکاو نیستم.»
جی‌هون برای اولین بار یه لبخند خیلی کوتاه زد.
«خوبه.»
استاد وارد کلاس شد و مکالمه تموم شد.
ظهر، سوآ وقتی از دانشگاه بیرون اومد، متوجه شد کیف پولش رو جا گذاشته.
برگشت سمت کلاس.
راهرو تقریباً خالی بود.
در کلاس نیمه‌باز بود.
سوآ وارد شد.
کیفش روی میز نبود.
خم شد زیر صندلی رو نگاه کنه که ناگهان...
صدایی از پشت سرش اومد.
«دنبال این می‌گردی؟»
سوآ برگشت.
جی‌هون کنار در ایستاده بود.
کیف پولش توی دستش بود.
«اوه! آره!»
سوآ سریع جلو رفت و کیف رو گرفت.
«فکر کنم افتاده بود.»
«آره.»
«ممنون.»
جی‌هون چیزی نگفت.
فقط چند لحظه نگاهش کرد.
بعد پرسید:
«چرا همیشه تنها میری؟»
سوآ مکث کرد.
«همیشه تنها نیستم.»
«امروز که هستی.»
«خب... دوست صمیمی پیدا نکردم هنوز.»
جی‌هون سرش رو تکون داد.
«طبیعیه.»
بعد از کنارش رد شد.
سوآ به پشت سرش نگاه کرد.
نمی‌فهمید چرا...
ولی حضور این پسر از وقتی وارد زندگیش شده بود، عجیب به نظر می‌رسید.
نه به خاطر قیافه‌اش.
نه به خاطر موتور.
یه چیز دیگه‌ای بود.
چیزی که هنوز خودش هم نمی‌فهمید.
شب، سوآ جلوی در واحد ۷۰۱ ایستاد.
کلید رو درآورد.
همون لحظه چراغ راهرو خاموش شد.
«اَه...»
راهرو توی تاریکی فرو رفت.
سوآ گوشی‌اش رو روشن کرد.
اما قبل از اینکه در رو باز کنه، صدای قدم‌هایی از پشت سرش شنید.
آروم برگشت.
جی‌هون بود.
با لباس مشکی، کلاه موتور توی دستش و یه کیسه‌ی کوچیک خرید.
چند لحظه به سوآ نگاه کرد.
«ترسیدی؟»
سوآ سریع گفت:
«نه.»
جی‌هون به راهروی تاریک نگاه کرد.
«دروغ میگی.»
«نمی‌ترسم.»
«باشه.»
چراغ اضطراری ناگهان روشن شد.
سوآ نفس راحتی کشید.
جی‌هون از کنارش رد شد و جلوی در ۷۰۲ ایستاد.
قبل از اینکه وارد خونه بشه، برگشت.
«شب بخیر، همسایه.»
سوآ آرام گفت:
«شب بخیر.»
در ۷۰۲ بسته شد.
سوآ هم وارد خانه شد.
اما آن شب...
برای اولین بار، صدای موتور جی‌هون که از پارکینگ دور می‌شد، برای سوآ عجیب آشنا و آرامش‌بخش به نظر رسید.
و چیزی که سوآ نمی‌دانست این بود که...
جی‌هون آن شب اصلاً برای خرید بیرون نرفته بود.
او برای اولین بار، بی‌دلیل تا نزدیک نیمه‌شب در محله پرسه زده بود.

عشقای من درسته شرطا نرسید ولی دلم نیومد براتون نزارم🫠🙃🫀🌑🎀🥲
دیدگاه ها (۳۶)

پارت ۳ #تو راز شب های منیصبح روز بعد، سوآ زودتر از همیشه از ...

قشنگای من فالو هاتون کم شده من با حمایت ها و فالو های شما ان...

پارت یک رمان جدیدم گذاشتم بچهااااااا بخونیدددددد نظرتون رو ب...

پارت ۱#تو راز شب های منیسئول، ساعت شش و نیم صبح.بارون از دیش...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۵۹: فقط همین یک امشبجونگ کوک مات زده به قی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط