***
***
### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**
### **فصل دوم - پارت ۴:
صدای جیغِ ممتدِ تایمر روی دستبند، همهی فضای اتاق رو پر کرده بود: **[۰۱:۵۹:۴۵]**... **[۰۱:۵۹:۴۴]**!
جیمین حتی یک صدمِ ثانیه هم معطل نکرد. لپتاپ رو توی کیفش پرت کرد و با یه حرکت، مچِ دستم رو محکم گرفت و به طرفِ درِ اضطراریِ پشتی کشید:
- «لیسا! مسیرِ پارکینگ رو چک کن، جونگکوک حتماً نیروهاش رو فرستاده پیشمرگِ ورودیمون بشن!»
لیسا در حالی که با یک دست اسلحهاش رو چک میکرد و با دستِ دیگه تبلتِ مانیتورینگ رو کنترل میکرد، داد زد:
- «بچهها خبر دادن! سه تا از ماشینهایِ امنیتیِ عمارتِ اصلی دارن از سمتِ بزرگراه میان... کمتر از سه دقیقهی دیگه اینجان! راهمون بسته ست!»
قلبم داشت از سینهام میزد بیرون. نگاهی به دستبند انداختم که ثانیههاش بیرحمانه کم میشد. برگشتم به جیمین نگاه کردم که سرِ پیچِ راهرو، ایستاد و اسلحه رو از غلافش بیرون کشید. نورِ کمسوی چراغِ اضطراری روی صورتش میتابید و رگِ پیشونیش از شدتِ فشار و تمرکز بیرون زده بود.
جیمین برگشت سمتم، چشمهاش توی تاریکی برق میزد و با همون صدای بم و جدیاش، در حالی که دست دیگهاش رو گذاشت رو گونهام، گفت:
- «ا/ت... خوب به حرفم گوش کن. من از اینجا زنده بیرونت میآرم. حتی اگر لازم باشه کلِ ارتشِ جونگکوک رو به آتیش بکشم. فقط... ازم دور نشو، فهمیدی؟»
هنوز جوابی از دهانم بیرون نیومده بود که صدای شلیکِ مهیبی از سمتِ ورودیِ ساختمان پیچید! شیشههای سالنِ اصلی خرد شدند و صدای چکمههای سنگین روی سرامیکها طنینانداز شد... صدایِ بم و خشدارِ جونگکوک بود که از بلندگوی بیسیمِ امنیتی کلِ طبقه رو پر کرد:
- «بازی تموم شد، جیمین... دخترک رو بردار و بیا بیرون، مگر اینکه بخوای همونجا خاکستر بشی!»
رنگِ صورتِ لیسا پرید، اما جیمین لبخندِ تلخ و خطرناکی زد، من رو کشید پشتِ سرِ خودش و گلنگدنِ اسلحهاش رو کشید:
- «ببینم جونگکوک چطوری میخواد بیاد داخل!»
***
### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**
### **فصل دوم - پارت ۴:
صدای جیغِ ممتدِ تایمر روی دستبند، همهی فضای اتاق رو پر کرده بود: **[۰۱:۵۹:۴۵]**... **[۰۱:۵۹:۴۴]**!
جیمین حتی یک صدمِ ثانیه هم معطل نکرد. لپتاپ رو توی کیفش پرت کرد و با یه حرکت، مچِ دستم رو محکم گرفت و به طرفِ درِ اضطراریِ پشتی کشید:
- «لیسا! مسیرِ پارکینگ رو چک کن، جونگکوک حتماً نیروهاش رو فرستاده پیشمرگِ ورودیمون بشن!»
لیسا در حالی که با یک دست اسلحهاش رو چک میکرد و با دستِ دیگه تبلتِ مانیتورینگ رو کنترل میکرد، داد زد:
- «بچهها خبر دادن! سه تا از ماشینهایِ امنیتیِ عمارتِ اصلی دارن از سمتِ بزرگراه میان... کمتر از سه دقیقهی دیگه اینجان! راهمون بسته ست!»
قلبم داشت از سینهام میزد بیرون. نگاهی به دستبند انداختم که ثانیههاش بیرحمانه کم میشد. برگشتم به جیمین نگاه کردم که سرِ پیچِ راهرو، ایستاد و اسلحه رو از غلافش بیرون کشید. نورِ کمسوی چراغِ اضطراری روی صورتش میتابید و رگِ پیشونیش از شدتِ فشار و تمرکز بیرون زده بود.
جیمین برگشت سمتم، چشمهاش توی تاریکی برق میزد و با همون صدای بم و جدیاش، در حالی که دست دیگهاش رو گذاشت رو گونهام، گفت:
- «ا/ت... خوب به حرفم گوش کن. من از اینجا زنده بیرونت میآرم. حتی اگر لازم باشه کلِ ارتشِ جونگکوک رو به آتیش بکشم. فقط... ازم دور نشو، فهمیدی؟»
هنوز جوابی از دهانم بیرون نیومده بود که صدای شلیکِ مهیبی از سمتِ ورودیِ ساختمان پیچید! شیشههای سالنِ اصلی خرد شدند و صدای چکمههای سنگین روی سرامیکها طنینانداز شد... صدایِ بم و خشدارِ جونگکوک بود که از بلندگوی بیسیمِ امنیتی کلِ طبقه رو پر کرد:
- «بازی تموم شد، جیمین... دخترک رو بردار و بیا بیرون، مگر اینکه بخوای همونجا خاکستر بشی!»
رنگِ صورتِ لیسا پرید، اما جیمین لبخندِ تلخ و خطرناکی زد، من رو کشید پشتِ سرِ خودش و گلنگدنِ اسلحهاش رو کشید:
- «ببینم جونگکوک چطوری میخواد بیاد داخل!»
***
- ۴۴۱
- ۳۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط