« 𝑩𝒆𝒇𝒐𝒓𝒆 𝒍𝒆𝒂𝒗𝒊𝒏𝒈 »

« 𝑩𝒆𝒇𝒐𝒓𝒆 𝒍𝒆𝒂𝒗𝒊𝒏𝒈 »
« پارت : اول »
جونگکوک با تکون خوردن تخت بیدار شد .
دوباره سوآ صبح زود سراغ اونا اومده بود که بیدارشون کنه .
سوآ : بابا جونگکوک بابا تهیونگ ، بیدار بشین گرسنمه ( ورجه وورجه )
تهیونگ سوآ رو گرفت و بین خودش و کوک روی تخت خوابوندش .
تهیونگ : سوآ کی بیدار شدی ؟ ( لبخند )
سوآ : همین الان بیدار شدم بابایی ( لبخند )
سوآ با انگشتان کوچولوش گونه‌ی تهیونگ رو فشار میداد .
کوک سوآ رو داخل بغلش گرفت .
کوک : کوچولوی بابا گرسنه ای ؟ ( لبخند )
سوآ : اره بابایی ، خیلی زیاد ( لحن بچه گونه ، کیوت )
کوک : پس سریع بلندشو بریم یه صیحونه‌ی خوشمزه بخوریم ( لبخند ، خوشحال )
سوآ با خوشحالی و پریدن از تخت گفت :
« بابایی بابایی من پنکیک عسلی می‌خوام »
کوک : چشم برای بانو یه پنکیک خوشمزه درست میکنم ( لبخند )
تهیونگ : اون شما برید صبحونه بخورید من یکم می‌خوابم بعد میام ( بی حال ، لبخند )
کوک : دیشب دیر خوابیدی ؟ ( چشماش رو ریز کرد )
تهیونگ : اره ببخشید دیگه تکرار نمیشه ( یکمممم ترس )
کوک : اوه خیلی خب
سوآ دست کوک رو گرفت و کشید برد بیرون از اتاق .
تهیونگ دوباره خوابید .
کوک مواد پنکیک رو سریع درست کرد .
پنکیک حاظر شد .
پنکیک ها رو داخل بشقاب گذاشت و با قاشق روی اونا عسل ریخت .
جونگکوک پنکیک رو گذاشت روی میز و کنار سوآ ایستاد .
سوآ تکه از پنکیک رو برداشت و خورد .
سوآ : هوم بابا جونم دستپختت عالیه ( خوشحال ، خنده )
جونگکوک لبخند زد .
در همین حین یهو چشماش سیاهی رفت .
خنده جونگکوک محو شد .
زیر پاهاش خالی شد و افتاد .
سوآ تعجب کرد .
سوآ بدو بدو به طرف جونگکوک رفت .
با دستای کوچولوش جونگکوک رو تکون میداد .
سوآ : بابا جونگکوک بابا جونگکوک ( گریه )
سوآ بدو بدو به طرف اتاق تهیونگ رفت .
در رو باز کرد .
به طرف تهیونگ رفت .
تهیونگ رو بیدار کرد .
سوآ : بابا ، بابا کوک حالش بده ( گریههههه )
تهیونگ سریع از روی تخت بلند شد .
از پله ها پایین رفت و به سمت میز ناهار‌خوری رفت .
بدن جونگکوک رو گذاشت روی پاهای خودش .
بار ها صداش کرد .
جواب نداد ، بغلش کرد و از خونه بیرون رفت .
سوآ بدو بدو دنبال پدرش رفت .
تهیونگ کوک رو داخل ماشین گذاشت .
پشت فرمون نشست و سوآ هم سوار شد .
به بیمارستان رسیدن .
یه پرستار به سمتش اومد .
پرستار : چیشده ؟
تهیونگ : یهو بیهوش شد ( نگران ، ناراحت )
پرستار به چند نفر گفت که برانکارد رو بیارن .
جونگکوک رو بردن داخل یه اتاق .
به تهیونگ اجازه رفتن ندادن .
تهیونگ روی یکی از صندلی ها نشست .
سوآ به طرفش رفت و بغلش کرد .
تهیونگ بلندش کرد و گذاشتش روی پاش .
سوآ : بابا ، بابا کوک حال خوبه ؟ ( نگران )
تهیونگ : اره دخترم حالش خوبه فقط یکم مریض شده ( لبخند ، نگران ، ناراحت )
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
« امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت کنید » 🍀🌸💫
شرط : ۴۶ لایک
دیدگاه ها (۴۵)

فیک:بابای سخت گیر من " part 13[ماشین جلوی عمارت توقف کرد. سو...

شاگرد لوس من

عاشق part²رفتم داخل خونه چراغ ها خاموش بود و روی میز غذا بود...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : ششم » بعد همه سوار ون ها شدن و راه ا...

وقتی تهیونگ و جونگکوک وسط س*کس بودن که بچه شون میاد داخل اتا...

part 2بعد اینکه پزشک دارو ها رو تجویز کرد.. با تشکر از اتاقش...

اینم دومین پارتی که گفته بودم میزارم.ویو تهیونگ:از حرفش تعجب...

🖤 فیک: اون فقط یه دانشجوی ساده‌ست...پارت پنجم: راز خانوادگی ...

ایدل من#پارت_3روی تخت نشسته بودم و با پتو خودم رو پوشوندم. چ...

سناریو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط