روزگار غیر باور. پارت 33
روزگار غیر باور
پارت 33
#هیونجون
واقعا دو هوان کارش رو خوب بلد بود، باید حتما یه سری به شرکتم بزنم...
#جونگ_سوک
کار های شرکت رو جمع و جور کردم و از شرکت اومدم بیرون و سوار ماشینم شدم و به سمت خونه روندم وقتی رسیدم لباس هام رو عوض کردم و گوشیم و چک کردم که دیدم پیامم به هیونجون نرفته بود😑 دوباره بهش فرستادم و وقتی مطمئن شدم که رفت. گوشیم و خاموش کردم و رفتم داخل آشپزخونه تا یه فکری به حال شکمم کنم...
#همتا
امروز کلاس نداشتم و گرفتم تختی خوابیدم و بعد رفتم سرکار و بعد پایان زمان کاریم تو راه برگشت بودم که ینفر محکم بهم خورد (برخورد شونه به شونه) که باعت شد محکم بیوفتم روی زمین... آخخخخ آییی، ینفر اومد کنارم نشست و گفت: حالتون خوبه؟
ه: بله
و میخواستم پاشم که درد خیلی بدی رو توی پای سمت راستم احساس کردم و دوباره افتادم روی زمین. ای خدا
عین آدم راه نمیرن، فقط میزنن مردم و شل و پل میکنن...
مرده وایساد
مرده: فک کنم پاتون آسیب دیده
ه: ار..... لباس مشکیه!!!
لباس مشکیه: چی؟🤨
هل کرده بودم،
ه: هیچی
لباس مشکیه: باید برین بیمارستان
ه: بله😊
با هزار جور بدبختی پاشدم و میخواستم راه برم که درد بدی. و توی پام حس کردم، مرده اومد سمتم و دستم و گرفت تا نیفتم و کمکم میکرد که راه برم.
ه:ممنون
حدود 5 دقیقه بود که داشتیم راه میرفتیم ولی فقط 5 متر رفته بودیم. رو به مرده گفتم:
خیلی ممنونم که کمکم کردید لازم نیست که...
هنوز حرفم تموم نشده بود که نشست روی زمین و گفت: بیا رو کولم
ه: چی؟.... نه نه لازم نیست
لباس مشکیه: اگه نمیای که برم، اونجوری هم که پیر میشم تا برسیم به سر خیابون.
این خیابون خیلی خلوت بود و تاکسی اینجا نبود و باید میرفتیم سر خیابون تا تاکسی گیرم بیاد،به خاطر همین رفتم سمتش و بلندم کرد،
ه: معذرت میخوام، ببخشید اگه سنگینم لازم نیست...
لباس مشکیه: چقدر عذرخواهی میکنی
ه: معذرت میخوام
خندید، خودش بود لباس مشکیه اما اینبار کفش مشکی و طوسی شلوار جین دودی و تیشرت طوسی کاپشن مشکی و کلاه مشکی چرم و ماسک مشکی،تازه فهمیدم که چه صدای قشنگی داره🙂
وقتی به سر خیابون رسیدیم از روی کولش اومدم پایین و یه تاکسی گرفت و سوار تاکسی شدم که دیدم....
کامنت فراموش نشه دوستان♥️
پارت 33
#هیونجون
واقعا دو هوان کارش رو خوب بلد بود، باید حتما یه سری به شرکتم بزنم...
#جونگ_سوک
کار های شرکت رو جمع و جور کردم و از شرکت اومدم بیرون و سوار ماشینم شدم و به سمت خونه روندم وقتی رسیدم لباس هام رو عوض کردم و گوشیم و چک کردم که دیدم پیامم به هیونجون نرفته بود😑 دوباره بهش فرستادم و وقتی مطمئن شدم که رفت. گوشیم و خاموش کردم و رفتم داخل آشپزخونه تا یه فکری به حال شکمم کنم...
#همتا
امروز کلاس نداشتم و گرفتم تختی خوابیدم و بعد رفتم سرکار و بعد پایان زمان کاریم تو راه برگشت بودم که ینفر محکم بهم خورد (برخورد شونه به شونه) که باعت شد محکم بیوفتم روی زمین... آخخخخ آییی، ینفر اومد کنارم نشست و گفت: حالتون خوبه؟
ه: بله
و میخواستم پاشم که درد خیلی بدی رو توی پای سمت راستم احساس کردم و دوباره افتادم روی زمین. ای خدا
عین آدم راه نمیرن، فقط میزنن مردم و شل و پل میکنن...
مرده وایساد
مرده: فک کنم پاتون آسیب دیده
ه: ار..... لباس مشکیه!!!
لباس مشکیه: چی؟🤨
هل کرده بودم،
ه: هیچی
لباس مشکیه: باید برین بیمارستان
ه: بله😊
با هزار جور بدبختی پاشدم و میخواستم راه برم که درد بدی. و توی پام حس کردم، مرده اومد سمتم و دستم و گرفت تا نیفتم و کمکم میکرد که راه برم.
ه:ممنون
حدود 5 دقیقه بود که داشتیم راه میرفتیم ولی فقط 5 متر رفته بودیم. رو به مرده گفتم:
خیلی ممنونم که کمکم کردید لازم نیست که...
هنوز حرفم تموم نشده بود که نشست روی زمین و گفت: بیا رو کولم
ه: چی؟.... نه نه لازم نیست
لباس مشکیه: اگه نمیای که برم، اونجوری هم که پیر میشم تا برسیم به سر خیابون.
این خیابون خیلی خلوت بود و تاکسی اینجا نبود و باید میرفتیم سر خیابون تا تاکسی گیرم بیاد،به خاطر همین رفتم سمتش و بلندم کرد،
ه: معذرت میخوام، ببخشید اگه سنگینم لازم نیست...
لباس مشکیه: چقدر عذرخواهی میکنی
ه: معذرت میخوام
خندید، خودش بود لباس مشکیه اما اینبار کفش مشکی و طوسی شلوار جین دودی و تیشرت طوسی کاپشن مشکی و کلاه مشکی چرم و ماسک مشکی،تازه فهمیدم که چه صدای قشنگی داره🙂
وقتی به سر خیابون رسیدیم از روی کولش اومدم پایین و یه تاکسی گرفت و سوار تاکسی شدم که دیدم....
کامنت فراموش نشه دوستان♥️
- ۹.۱k
- ۰۶ بهمن ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط