خاطرات _عشق _ما

خاطرات _عشق _ما
پارت6


ساعت ۵:30|عمارت مین

به خونه رسیدم و کیسه های خرید روبرداشتم.
وارد خونه شدم و خدمتکار رو دیدم.(عملامت خدمت کار&)

+سلام

&سلام خانم، خسته نباشید.

+ممنون، یونگی خون ست؟

&بله خانم، آقای مین توی اتاقشون هستن.

+باشه

از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم.
کیسه ها رو روی تخت گذاشتم و لباس مشکی رو از داخلشون بیرون اوردم.
لباس روجلوی اینه گرفتم و لبخند زدم.

+وای، خیلی قشنگه!

لباس رو روی تخت گذاشتم و به سمت کمد رفتم.
بعد از انتخاب لباس راحتی، به حموم رفتم تا دوش بگیرم.

ساعت ۶:20

از حموم بیرون اومدم و موهام رو با حوله خشک کردم.
روی تخت نشستم و گوشیم رو برداشتم.

هانا: سوهییی آماده ای؟

سوهی: هنوز نه، توچی؟

هانا: من دارم اماده میشم. امشب میبینمت خوشگلم❤

سوهی: باشه عزیزم❤

گوشی رو کنار گذاشتم و از جام بلند شدم.

لباس مشکی ام رو برداشتم و شروع کردم به اماده شدن.

امشب قرار بود یه مهمونی معمولی باشه؛ حدقل من این طور فکر میکردم.


🌙🌑🤍 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساعت ۶:55عمارت مین

جلوی اینه ایستاده بودم واخرین قسمت موهام رو مرتب می کردم.
آرایش ملایمی انجام داده بودم و لباس مشکی بلند رو پوشیده بودم.
عطرم رو زدم و کیف کوچیکم رو برداشتم.

از اتاق بیرون رفتم و پایین پله ها یونگی رو دیدم که با جنگکوک و تهیونگ صحبت میکردند.

تا چشم یونگی به من افتاد، برای چند لحظه ساکت شد.
نگاهش روی لباسم ثابت موند و برق خاصی توی چشماش افتاد.

+چیه؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟

•هیچی خیلی خوشگل شدی.

+ممنون!

_ اوو، سوهی خانم! امشب قراره همه رو تحت تأثیر قرار بدی.

+ممنون تهیونگ!

(علامت کوک÷ )

÷خب دیگه بریم؟ دیرمون شد.

•اره، بریم.

همراهشون ار خونه خارج شدم و سوار ماشین شدیم.

ساعت ۷:30| عمارت خاندان کیم
.................................................................. 🌙🌑
دیدگاه ها (۰)

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۴ پارتصبح روز بعد، وقتی از خ...

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

From hate to lovePart:5 بعدش از خونه زدم بیرون سوار ماشینم ش...

سیلام 🎀🧸 بریم برای پارت گذاری ؟بزن بریممممممویو«نامجون»با صد...

《اسیر یک قرارداد》پارت ⁹ویو سومیاوسومیاو: الو؟صدای مین جو از ...

عشق خیانت انتقام

پارت ۱۵مدتی گذشت...یونگی اون مرد ها رو زد لباس یونگی خونی شد...

به زیباییه مشکی

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁶بدون اینکه حتی متوجه گذر زمان بشم با...

پُشتِ مَرز دوست داشتن پارت اولویو تهیونگ :امروز صبح وقتی از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط