پارت ۱۵۸
پارت ۱۵۸
- خیلی خوب اروم باش ، باید برای سوپرایزت انرژی داشته باشی
+بس کن...خواهش میکنم اینطوری رفتار نکن...من با توی جدید اشنایی ندارم...من هیون قبل رو میخوام...
- منم همینطور...اما نمیشه...
+اگه بخوای میشه...
خواست چیزی بگه که در باز شد ، از بغلش بیرون اومدم و به در خیره شدم و بعد از چند دقیقه با چیزی که دیدم انگار نفسم بیرون نیومد...
+اقا...اقا بزرگ...
باورم نمیشه ، رویه ویلچر نشسته بود ، اشک هام شدت گرفتن به سمتش دوییدم ، روی زانو نشستم و دستش رو گرفتم
+چرا...چرا اینجوری شدید ؟...خواهش میکنم باهام صحبت کنید...چه
بلایی سرتون اومده...
عمو: سکته کردن ، الان دوطرف بدنشون فلجه و نمیتونن درست حرف بزنن یا فکر کنن
+تقصیر منه اقا بزرگ... منکه میدونستم اول اخرش باید باهاش ازدواج کنم...نه تنها خودم فرار نکردم بلکه شمارم تویه این حال انداختم ، همش تقصیر منه...با اینکه میدونستم یه روانیه بازم همچین غلطی کردم...
- خیلی خوب اروم باش ، باید برای سوپرایزت انرژی داشته باشی
+بس کن...خواهش میکنم اینطوری رفتار نکن...من با توی جدید اشنایی ندارم...من هیون قبل رو میخوام...
- منم همینطور...اما نمیشه...
+اگه بخوای میشه...
خواست چیزی بگه که در باز شد ، از بغلش بیرون اومدم و به در خیره شدم و بعد از چند دقیقه با چیزی که دیدم انگار نفسم بیرون نیومد...
+اقا...اقا بزرگ...
باورم نمیشه ، رویه ویلچر نشسته بود ، اشک هام شدت گرفتن به سمتش دوییدم ، روی زانو نشستم و دستش رو گرفتم
+چرا...چرا اینجوری شدید ؟...خواهش میکنم باهام صحبت کنید...چه
بلایی سرتون اومده...
عمو: سکته کردن ، الان دوطرف بدنشون فلجه و نمیتونن درست حرف بزنن یا فکر کنن
+تقصیر منه اقا بزرگ... منکه میدونستم اول اخرش باید باهاش ازدواج کنم...نه تنها خودم فرار نکردم بلکه شمارم تویه این حال انداختم ، همش تقصیر منه...با اینکه میدونستم یه روانیه بازم همچین غلطی کردم...
- ۹.۱k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط