{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مهمونی خطرناک

مهمونی خطرناک
پارت=18

ویو ات:

جونگ کوک خیلی ریلکس لبامو میبوسید و مک های عمیقی میزد

اما میدونستم اینجوری حل نمیشه و باید حرف بزنیم

مشتمو به سینش زدم و خودمو عقب کشیدم و گفتم:
جونگ کوک منظورت چی بود؟
تو اون پسر رو از کجا میشناسی؟

به چشماش نگاهی انداختم
بازم اون حالت سرد توی چشاش بود
فکش رو روی هم فشار داد و به سمت مبل رفت و کت و گوشیش رو برداشت و از خونه بیرون زد

میدونستم الان عصبیه و نباید بره بیرون وگرنه کار دست خودش میداد

دنبالش رفتم اما هرچی صداش میزدم انگار نمیشنید و به راهش ادامه داد

سوار ماشین شد و با سرعت زیادی از حیاط عمارت خارج شد

وای خدا...الان چی کار کنمم
اگه کار دست خودش بده چی

سریع وارد خونه و شدم و گوشیم رو برداشتم ساعت تقریبا از ۶:۱۵ دقیقه گذشته بود

وارد تماس هام شدم و شماره جونگ کوک رو گرفتم
حتی بوق هم نمیخورد

بازم زنگ زدم اما انگار گوشیش رو خاموش کرده بود

دوباره زنگ زدم اما فایده نداشت
همینجور پشت سر هم زنگ میزدم اما کوک جواب نمیداد

نمیدونستم باید چیکار کنم تپش قلب گرفتم

صورتم کم کم خیس شد به هق هق افتادم که یکی از خدمتکار هایی که داخل حیاط عمارت بود و برای تمیز کردن داخل حیاط بود به سمتم اومد

خ: چیشده خانمم خوبین
ات: جونگ کوک عصبانیه... هق.... از عمارت رفته بیرون گوشی یکی.... هق.... از بادیگارد هارو برام بیار تا بتونم بهش زنگ بزنم..... جوابمو نمیده(گریه)
خ: چشم خانم الان میرم براتون میارم


خدمتکار به سمت در خروجی عمارت رفت و موبایل یکی از بادیگارد هارو برام اورد

به جونگ کوک زنگ زدم

بلاخره بعد از چندتا بوق جواب داد
با داد شروع کرد به حرف زدن:
چتههه چرا زنگ میزنیی؟؟

اشکام آروم روی صورتم میریختن و با لکنت گفتم:
جونگ کوک خواهش میکنم برگرد...اگه بلایی سرت بیاد چیی؟؟

لحنش با دونستن اینکه من پشت گوشیم آروم تر شده بود اما هنوز معلوم بود عصبیه:
بلایی سرم بیاد؟؟ یعنی الان نگران منی؟؟
ات تظاهر نکن برات مهم ام چون امروز فهمیدم با وجود اینکه دوست پسرت بودم اما انگار اون پسر رو بیشتر دوست داری

با گریه داد زدم:
نه جونگ کوک اینجوری نیستت باور کن ..لطفا فقط برگرد بزار توضیح بدم

چیزی نگفت و فقط گوشی رو قطع کرد

نمیدونستم باید چی کار کنم
دیگه نمیتونم
خب تقصیر من چیه...الان فقط جونگ کوک اولویت منه اما نمیخاد قبول کنه

...

نمیدونم چقدر گذشته بود اما هوا کم کم داشت تاریک میشد و من هنوز تو حیاط نشسته بودم

دلم نمیخاست برم داخل پس رفتم و روی تاب توی حیاط نشستم

چند دقیقه بعد احساس کردم صدای ماشین جونگ کوک رو شنیدم

سرم رو بالا آوردم
به در حیاط نگاه کردم
جونگ کوک بود

با سرعت وارد حیاط شد

ادامه دارد.....

حیقیتا قصد نداشتم پارت بزارم اما خب گذاشتم😌🤭

امیدوارم خوشتون بیاد....بای بای🫠✨️
دیدگاه ها (۷)

مهمونی خطرناک پارت= 19از ماشینش پیاده شد و به سمت خونه راه ا...

مهمونی خطرناکپارت=20ویو ات:بعد از اینکه براش توضیح دادم جلو ...

مهمونی خطرناکپارت=17ویو اتجونگ کوک خیلی عصبی بود...خیلیفقط ا...

مهمونی خطرناکپارت=16ویو جونگ کوک:راستش اصلا حس خوبی به ته هو...

🖤 وارث سایه‌ها | پارت ۱۴«شلیک در تاریکی» 🔫🌧️صدای شلیک هنوز ت...

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

انتقام سخت Part: 2ات: اوه هان واقعا نمیتونم اگه شوهرم بفهمه ...

شب تولدم پارت 16&: ات بیا بگو چیکار کنیم خب ات: نمیدونم جیمی...

شب تولدم فصل 3پارت 19اسماتاز لباس کوک گرفتمو کشیدمش تو اتاق ...

شب تولدم فصل 3پارت 10ات: باشه 10مین بعد جونگ کوک: ات پاشو بر...

پارت پنجم | این بار نوبت من بودات تمام شب خوابش نبرد.هر بار ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²³ویو: اتماشین بالاخره جلوی عمارت ...

شب تولدم پارت 13جونگ کوک: روت حساسم پرنسسم نباید با اون لباس...

چند پارتی درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط