من همان رودم که بهر دیدنت مرداب شد

من همان رودم که بهر دیدنت مرداب شد
ماه من! بس کن ندیدن های بی اندازه را

دل فرو می ریزد و تنها تماشا می کنم
مثل سربازی سقوط آخرین دروازه را

#حسین_دهلوی
دیدگاه ها (۱)

...ㅤㅤㅤㅤㅤㅤ‎──‎ ꫂ᭪݁ ──────────────مثل آخرین برگ‌های پاییز که ف...

بیا با همـ حرفـ های نارنجی بزنیمـ مثلا رازهایتــ را بگو انگا...

خیلی ذوق دارمشبیه همان شوقی که بارها در نگاهت دیده بودم.می‌د...

«دیروز، دوباره عاشقت شدم. آن‌قدر زیبا بودی که بارها خواستم ب...

نقاش غزل تا ب چشمان تو پرداخت دیوان شد.ملکه خوب ها

گفتی: «عاشقین؟!» و دلم گفت: «مگر شک داری؟» من که جز نامِ تو ...

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

ای سروِ ناز، بر سرِ پیمانِ ما بمانای ماهِ شب، به خلوتِ چشمان...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❹_بخش سوم__سوروسترمز می‌گیرم.صورتش را می‌گیرم و ...

گاهی آدمنه از رفتنِ کسی شکایت دارد،نه از ماندنِ خاطره‌ای...ف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط