رمان ترگل و کیان
رمان ترگل و کیان
قسمت6
#kosarjooon
خونواده هامون بکشه . میفهمی ؟
_حرف آخرته ؟ نمیخوای فکر کنی ؟
_حرف آخرمه . هیچ فکری هم ندارم که بکنم.
آهی کشید و گفت : باشه پس مجبورم بفهمم . برات آرزوی خوشبختی میکنم تو هم واسم دعا کن.
_حتما . برات دعا میکنم خدا یه دختر دیگه سر راهت قرار بده که عاشقش باشی.
پوزخندی زد و دم در دانشگاه ایستاد و من بعد از خداحافظی پیاده شدم . چون میدونستم قیافه ام تابلو شده میخواستم برم دستشویی تا آبی به صورتم بزنم که صدایی میخکوبم کرد . به طرفش برگشتم . کیان بود ولی از چشای شیطون و قیافه ی شادش خبری نبود . به طرفم اومد و با لحنی سرد گفت : انگار حالتون زیاد خوب نیست.
سرم و انداختم پایین و گفتم : من خوبم.
با کنایه گفت : از چشمای قرمزت معلومه . طرف انگار فضای ماشینو زیادی عشقولانه کرده بوده که اشکتون در اومده.
هیچ حرفی نزدم و فقط نگاهش کردم ، اونم نگاه سردشو به من دوخته بود و توضیح میخواست . بی اختیار اشکم جاری شد و با عصبانیت گفتم : آره زیادی عشقولانه بود . داشتم براش بال بال میزدم . داشتم براش میمردم ولی این به تو هیچ ربطی نداره برو گورتو گم کن.
خواستم برم که عصبانی فریاد زد و گفت : نامزدته ؟
نمبدونم چرا ولی با صدایی آروم گفتم : نه ولی یه زمانی برادرم بود.
متعجب نگام کرد و گفت : یعنی چی ؟ مگه الان نیست ؟
دیگه ادامه ندادم و رفتم سمت دستشویی ها . اون روز سکشن اولو به زور حمل کردم و بعدش از دانشگاه زدم بیرون و پیاده پیاده داشتم میرفتم که بوق پی در پی بی ام و مشکی رنگی منو به خودم آورد . ایستادم و نگاهش کردم . کیان بود . از ماشین پیاده شد و با لبخندی گفت : سوار شید میرسونمتون.
سرم و تکون دادم و گفتم : نمیدونم کجا میرم پس مزاحمتون نمیشم.
لبخندی دیگه زد و گفت : سوار شید قول میدم ببرمتون یه جایی که دلتون باز شه.
_نه مرسی.
اصرار کرد و گفت : به خدا جای بدی نمیبرمت . سوار شو دیگه.
سوار شدم . سرم رو به شیشه ماشین تکیه دادم . توی طول راه هیچکدوممون هیچ حرفی نزدیم تا موقعی که ماشین ایستاد . به دور و برم نگاه کردم و دیدم که جلوی شهر بازی ایستادیم . متعجب نگاهی به کیان کردم و گفتم : اینجا دیگه
کجاست ؟
خندید و گفت : قول میدم دلت باز شه.
پیاده شدیم و رفتیم داخل . کیان نگاهی به اطراف کرد و گفت : با ترن هوایی چطوری ؟ نمیترسی که ؟ هر چند شهر بازی توی شب بیشتر میچسبه.
منم برای اینکه کم نیارم گفتم : نه نمیترسم.
با هم سوار شدیم . به محض اینکه حرکت کرد از ترس جیغ کشیدم و نا خود آگاه بازوی کیان و سفت گرفتم . کیان مثل برق گرفته نگاهی به من کرد که خجالت کشیدم و با اینکه خیلی ترسیده بودم دستشو رها کردم . کیان هم خندید و گفت : راحت باش ولی تو که گفتی نمیترسی.
فریاد کشیدم و گفتم : حالا که میبینی میترسم.
شونه هاشو بالا انداخت و گفت : چاره چیه ؟ من که نمیتونم نگهش دارم تا تو پیاده شی.
ناچار چشمامو بستم و تمام جیغ هامو خفه کردم . وقتی پیاده شدیم سرم گیج میرفت و کمی حالت تهوع داشتم . روی نیمکتی نشستم و چند دقیقه بعد کیان با آبمیوه اومد و گفت : آلبالو یا پرتقال ؟
_با آلبالو راحت ترم.
با خوردنش حالم بهتر شده بود . کیان خندید و گفت : قبول داری جنس زن ضعیفه ؟
_عمرا
_دروغ نگو . اگه ضعیف نیستید پس چرا چند دقیقه پیش اون بالا نزدیک بود پس بیفتی ؟
خیلی راحت و خودمونی حرف میزد . منم برای اینکه حرفو عوض کنم گفتم : راستی چرا شما انقدر زود پسر خاله میشید ؟
خیلی خونسرد نگام کرد و گفت : اصولا من پسر خاله به دنیا اومدم ، بهت برنخوره من آدم راحتیم.
چند لحظه ای بود که چشمام یه غرفه رو گرفته بود که مسابقه دارت راه انداخته بود و همون طور خیره بهش نگاه میکردم . کیان متوجه شد و گفت : پاشو بریم ببینم من میبرم یا تو .
دنبالش راه افتادم . اول من شروع میکردم ولی هرچی میزدم به هدف نمیخورد . کیان با خنده منو کنار زدو خودش با اولین حرکت تیر رو به هدف زد ، بعد چشمکی زد و گفت : امان از دست این جنس ضعیف.
با پر رویی گفتم : حالا یه تیر زدید به خال شدید قهرمان قهرمانان . همه مردا از خود راضین.
رو مو برگردوندم و گفتم : اگه میشه بریم دیگه.
کیان بی توجه به حرف من گفت : آقا پس جایزه ی ما چی شد ؟
آقاهه هم گفت : جایزه اش عروسکه.
بهش نگاه کردم . کیان اخمی کرد و گفت : آقا مگه من دخترم که عروسک بازی کنم؟
خنده ام گرفته بود . جایزه اش یه عروسک بود اونم یه خرگوش که نصف کیان بود . کیان عروسک رو به من بخشید و گفت : مال تو . به درد من نمیخوره . تو حتما باید عروسک بازی دوست داشته باشی.
عروسک رو گرفتم و با پررویی گفتم : با اینکه علاقه ای به عروسک بازی ندارم ولی ممنون که دادینش به من.
سری تکون داد و گفت : قابلی نداشت.
منم به شوخی گفتم : حالا هر وقت به این ن
قسمت6
#kosarjooon
خونواده هامون بکشه . میفهمی ؟
_حرف آخرته ؟ نمیخوای فکر کنی ؟
_حرف آخرمه . هیچ فکری هم ندارم که بکنم.
آهی کشید و گفت : باشه پس مجبورم بفهمم . برات آرزوی خوشبختی میکنم تو هم واسم دعا کن.
_حتما . برات دعا میکنم خدا یه دختر دیگه سر راهت قرار بده که عاشقش باشی.
پوزخندی زد و دم در دانشگاه ایستاد و من بعد از خداحافظی پیاده شدم . چون میدونستم قیافه ام تابلو شده میخواستم برم دستشویی تا آبی به صورتم بزنم که صدایی میخکوبم کرد . به طرفش برگشتم . کیان بود ولی از چشای شیطون و قیافه ی شادش خبری نبود . به طرفم اومد و با لحنی سرد گفت : انگار حالتون زیاد خوب نیست.
سرم و انداختم پایین و گفتم : من خوبم.
با کنایه گفت : از چشمای قرمزت معلومه . طرف انگار فضای ماشینو زیادی عشقولانه کرده بوده که اشکتون در اومده.
هیچ حرفی نزدم و فقط نگاهش کردم ، اونم نگاه سردشو به من دوخته بود و توضیح میخواست . بی اختیار اشکم جاری شد و با عصبانیت گفتم : آره زیادی عشقولانه بود . داشتم براش بال بال میزدم . داشتم براش میمردم ولی این به تو هیچ ربطی نداره برو گورتو گم کن.
خواستم برم که عصبانی فریاد زد و گفت : نامزدته ؟
نمبدونم چرا ولی با صدایی آروم گفتم : نه ولی یه زمانی برادرم بود.
متعجب نگام کرد و گفت : یعنی چی ؟ مگه الان نیست ؟
دیگه ادامه ندادم و رفتم سمت دستشویی ها . اون روز سکشن اولو به زور حمل کردم و بعدش از دانشگاه زدم بیرون و پیاده پیاده داشتم میرفتم که بوق پی در پی بی ام و مشکی رنگی منو به خودم آورد . ایستادم و نگاهش کردم . کیان بود . از ماشین پیاده شد و با لبخندی گفت : سوار شید میرسونمتون.
سرم و تکون دادم و گفتم : نمیدونم کجا میرم پس مزاحمتون نمیشم.
لبخندی دیگه زد و گفت : سوار شید قول میدم ببرمتون یه جایی که دلتون باز شه.
_نه مرسی.
اصرار کرد و گفت : به خدا جای بدی نمیبرمت . سوار شو دیگه.
سوار شدم . سرم رو به شیشه ماشین تکیه دادم . توی طول راه هیچکدوممون هیچ حرفی نزدیم تا موقعی که ماشین ایستاد . به دور و برم نگاه کردم و دیدم که جلوی شهر بازی ایستادیم . متعجب نگاهی به کیان کردم و گفتم : اینجا دیگه
کجاست ؟
خندید و گفت : قول میدم دلت باز شه.
پیاده شدیم و رفتیم داخل . کیان نگاهی به اطراف کرد و گفت : با ترن هوایی چطوری ؟ نمیترسی که ؟ هر چند شهر بازی توی شب بیشتر میچسبه.
منم برای اینکه کم نیارم گفتم : نه نمیترسم.
با هم سوار شدیم . به محض اینکه حرکت کرد از ترس جیغ کشیدم و نا خود آگاه بازوی کیان و سفت گرفتم . کیان مثل برق گرفته نگاهی به من کرد که خجالت کشیدم و با اینکه خیلی ترسیده بودم دستشو رها کردم . کیان هم خندید و گفت : راحت باش ولی تو که گفتی نمیترسی.
فریاد کشیدم و گفتم : حالا که میبینی میترسم.
شونه هاشو بالا انداخت و گفت : چاره چیه ؟ من که نمیتونم نگهش دارم تا تو پیاده شی.
ناچار چشمامو بستم و تمام جیغ هامو خفه کردم . وقتی پیاده شدیم سرم گیج میرفت و کمی حالت تهوع داشتم . روی نیمکتی نشستم و چند دقیقه بعد کیان با آبمیوه اومد و گفت : آلبالو یا پرتقال ؟
_با آلبالو راحت ترم.
با خوردنش حالم بهتر شده بود . کیان خندید و گفت : قبول داری جنس زن ضعیفه ؟
_عمرا
_دروغ نگو . اگه ضعیف نیستید پس چرا چند دقیقه پیش اون بالا نزدیک بود پس بیفتی ؟
خیلی راحت و خودمونی حرف میزد . منم برای اینکه حرفو عوض کنم گفتم : راستی چرا شما انقدر زود پسر خاله میشید ؟
خیلی خونسرد نگام کرد و گفت : اصولا من پسر خاله به دنیا اومدم ، بهت برنخوره من آدم راحتیم.
چند لحظه ای بود که چشمام یه غرفه رو گرفته بود که مسابقه دارت راه انداخته بود و همون طور خیره بهش نگاه میکردم . کیان متوجه شد و گفت : پاشو بریم ببینم من میبرم یا تو .
دنبالش راه افتادم . اول من شروع میکردم ولی هرچی میزدم به هدف نمیخورد . کیان با خنده منو کنار زدو خودش با اولین حرکت تیر رو به هدف زد ، بعد چشمکی زد و گفت : امان از دست این جنس ضعیف.
با پر رویی گفتم : حالا یه تیر زدید به خال شدید قهرمان قهرمانان . همه مردا از خود راضین.
رو مو برگردوندم و گفتم : اگه میشه بریم دیگه.
کیان بی توجه به حرف من گفت : آقا پس جایزه ی ما چی شد ؟
آقاهه هم گفت : جایزه اش عروسکه.
بهش نگاه کردم . کیان اخمی کرد و گفت : آقا مگه من دخترم که عروسک بازی کنم؟
خنده ام گرفته بود . جایزه اش یه عروسک بود اونم یه خرگوش که نصف کیان بود . کیان عروسک رو به من بخشید و گفت : مال تو . به درد من نمیخوره . تو حتما باید عروسک بازی دوست داشته باشی.
عروسک رو گرفتم و با پررویی گفتم : با اینکه علاقه ای به عروسک بازی ندارم ولی ممنون که دادینش به من.
سری تکون داد و گفت : قابلی نداشت.
منم به شوخی گفتم : حالا هر وقت به این ن
- ۶.۲k
- ۱۸ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط