Forbidden Weakness
Forbidden Weakness
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.61
(روایت از زبان ا.ت)
بعد از بازارچه، هنوز هیچکدوممون قصد برگشتن نداشتیم.
+خب، حالا کجا؟
جونگکوک شونه بالا انداخت.
-هرجا تو بگی.
یه دفعه چشمم افتاد به یه تابلو.
شهربازی
چشمام برق زد.
+جونگکوک...
-نه.
+هنوز چیزی نگفتم! 😂
-قیافت همهچی رو گفت.
+بریم شهربازیییی!
-باشه، ولی من مسئول نجات تو از هیچ وسیلهای نیستم.
+من نمیترسم! (Mean while:🥴🥴)
-این جمله معمولاً قبل از جیغ زدنه.
+خیلی پررویی! 😂
چند دقیقه بعد وارد شهربازی شدیم.
اول رفتیم سراغ ماشینبرقیها.
+من میبرمت!
-تو حتی نمیدونی کدوم پداله ترمزه.
+مهم نیست!
سوار شدیم.
سه...
دو...
یک...
شروع!
ا.ت مستقیم اومد سمت من.
-ا.ت! 😂
+گرفتمت!
ماشینها به هم میخوردن و ما از خنده نمیتونستیم درست رانندگی کنیم.
بعد از بازی، رفتیم سراغ یه بازی جایزهای.
جونگکوک یه بار امتحان کرد و موفق نشد.
-دیدی؟! تو هم باختی!
+دوباره امتحان میکنم.
بار دوم هم نشد.
-😂😂😂
+کوفت! نخند. عههه ایششش مرتیکه خر
-نمیتونم!
بار سوم بالاخره موفق شد و یه عروسک کوچیک گرفت.
عروسک رو سمت من گرفت.
-این برای تو.
چشمام گرد شد.
+جدی؟!
-آره.
عروسک رو گرفتم و خندیدم.
-امروز رسماً پر از جایزه شدم!
-پس ارزش پولی که خرج کردیم رو داشت.
+قطعاً!
بعد رفتیم سراغ چرخوفلک.
وقتی کابین آروم بالا رفت، شهر زیر پامون پر از چراغ شده بود.
چند لحظه هر دومون ساکت شدیم.
-قشنگه...
+آره.
-امروز رو هیچوقت یادم نمیره.
لبخند زدم.
+منم.
چرخوفلک پایین اومد و همین که پیاده شدیم، با هیجان گفتم:
+حالا بریم خوراکی بخریم!
خندید.
-تو واقعاً تموم نمیشی!
+امروز نه! 😂
و دوباره راه افتادیم...
یه روز کاملِ بدون دردسر، پر از خنده و خاطره.............
ادامه دارد...........
برای پارت بعدی
۴۵ لایک
۳۵ کامنت
۱۴ بازنشر
لایک پارت های جدید بالای ۳۰
کامنت بالای ۳
بازنشر بالای 4
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.61
(روایت از زبان ا.ت)
بعد از بازارچه، هنوز هیچکدوممون قصد برگشتن نداشتیم.
+خب، حالا کجا؟
جونگکوک شونه بالا انداخت.
-هرجا تو بگی.
یه دفعه چشمم افتاد به یه تابلو.
شهربازی
چشمام برق زد.
+جونگکوک...
-نه.
+هنوز چیزی نگفتم! 😂
-قیافت همهچی رو گفت.
+بریم شهربازیییی!
-باشه، ولی من مسئول نجات تو از هیچ وسیلهای نیستم.
+من نمیترسم! (Mean while:🥴🥴)
-این جمله معمولاً قبل از جیغ زدنه.
+خیلی پررویی! 😂
چند دقیقه بعد وارد شهربازی شدیم.
اول رفتیم سراغ ماشینبرقیها.
+من میبرمت!
-تو حتی نمیدونی کدوم پداله ترمزه.
+مهم نیست!
سوار شدیم.
سه...
دو...
یک...
شروع!
ا.ت مستقیم اومد سمت من.
-ا.ت! 😂
+گرفتمت!
ماشینها به هم میخوردن و ما از خنده نمیتونستیم درست رانندگی کنیم.
بعد از بازی، رفتیم سراغ یه بازی جایزهای.
جونگکوک یه بار امتحان کرد و موفق نشد.
-دیدی؟! تو هم باختی!
+دوباره امتحان میکنم.
بار دوم هم نشد.
-😂😂😂
+کوفت! نخند. عههه ایششش مرتیکه خر
-نمیتونم!
بار سوم بالاخره موفق شد و یه عروسک کوچیک گرفت.
عروسک رو سمت من گرفت.
-این برای تو.
چشمام گرد شد.
+جدی؟!
-آره.
عروسک رو گرفتم و خندیدم.
-امروز رسماً پر از جایزه شدم!
-پس ارزش پولی که خرج کردیم رو داشت.
+قطعاً!
بعد رفتیم سراغ چرخوفلک.
وقتی کابین آروم بالا رفت، شهر زیر پامون پر از چراغ شده بود.
چند لحظه هر دومون ساکت شدیم.
-قشنگه...
+آره.
-امروز رو هیچوقت یادم نمیره.
لبخند زدم.
+منم.
چرخوفلک پایین اومد و همین که پیاده شدیم، با هیجان گفتم:
+حالا بریم خوراکی بخریم!
خندید.
-تو واقعاً تموم نمیشی!
+امروز نه! 😂
و دوباره راه افتادیم...
یه روز کاملِ بدون دردسر، پر از خنده و خاطره.............
ادامه دارد...........
برای پارت بعدی
۴۵ لایک
۳۵ کامنت
۱۴ بازنشر
لایک پارت های جدید بالای ۳۰
کامنت بالای ۳
بازنشر بالای 4
- ۱.۹k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط