❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 216♡。)
بالاخره صبح روز موعود فرا رسید.
صبحي که شبش قرار بود عروس مردي بشم
که روزها و ماه ها قلبم براش تپيده
و حتي يك لحظه از خاطرم دور نشده.
بوسه اون روز جونگکوک ته باغ ته دلم روبیشتر قرص کرده بود.
با نشاط از اتاق زدم بیرون
همه اینور و اونور میدوییدن
و راهرو پر از خدمتکار در حال دو بود.
داشتم به دویدن یه خدمتکار نگاه میکردم
که با کله رفتم تو شكم يكي.
دستمو روي سرم گرفتم و کج خلق خودمو عقب کشیدم که جنگ راه بندازم
که با دیدن جونگکوک که با لبخند خيلي غلیظي نگام میکرد حرف تو دهنم ماسید.
کمرمو گرفت و گفت : حواست کجاست عروس بعد از این؟
ریز خندیدم و گفتم : همینجا پیش تو داماد بعد از این.. لبخندش عمیق تر شد و گفت : بیا
و بازوم رو گرفت و سمت اتاقم راه افتاد
و به خدمتکاري هم اشاره زد بیاد.
نگاهي به خدمتکار پشت سرم کردم
که یه سيني پر از خوراکي و صبحانه رو میاورد.
با تعجب به جونگکوک نگاه کردم.
هدایتم کرد داخل اتاقم.
خدمتکار سيني رو روی میز گذاشت
و تعظیم کرد و رفت.
گفتم : قضیه چیه؟
اومد جلوم و بوسه کوتاه ولي عميقي روي لبم زد و از اتاق رفت بیرون
و در مقابل چشماي متعجبم از پشت در رو قفل کرد. شوکه رفتم سمت
در و دستگیرهاش رو کشیدم
که شاید قفل نکرده باشه اما در قفل بود.
ناباور گفتم : جونگکوک..
خندید و گفت : جان جونگکوک.
کوبیدم به در و گفتم : این چه کاریه؟چرا درو قفل کردي؟
گفت : میترسم.
-جدي از چي؟
جونگکوک : از اینکه باز یه عاملي جدامون کنه.. امروز رو.. به خاطر من..
فقط به خاطر من توي اين اتاق بمون تا خیالم راحت باشه..
خندیدم و گفتم : تو دیووونه اي
(。♡part 216♡。)
بالاخره صبح روز موعود فرا رسید.
صبحي که شبش قرار بود عروس مردي بشم
که روزها و ماه ها قلبم براش تپيده
و حتي يك لحظه از خاطرم دور نشده.
بوسه اون روز جونگکوک ته باغ ته دلم روبیشتر قرص کرده بود.
با نشاط از اتاق زدم بیرون
همه اینور و اونور میدوییدن
و راهرو پر از خدمتکار در حال دو بود.
داشتم به دویدن یه خدمتکار نگاه میکردم
که با کله رفتم تو شكم يكي.
دستمو روي سرم گرفتم و کج خلق خودمو عقب کشیدم که جنگ راه بندازم
که با دیدن جونگکوک که با لبخند خيلي غلیظي نگام میکرد حرف تو دهنم ماسید.
کمرمو گرفت و گفت : حواست کجاست عروس بعد از این؟
ریز خندیدم و گفتم : همینجا پیش تو داماد بعد از این.. لبخندش عمیق تر شد و گفت : بیا
و بازوم رو گرفت و سمت اتاقم راه افتاد
و به خدمتکاري هم اشاره زد بیاد.
نگاهي به خدمتکار پشت سرم کردم
که یه سيني پر از خوراکي و صبحانه رو میاورد.
با تعجب به جونگکوک نگاه کردم.
هدایتم کرد داخل اتاقم.
خدمتکار سيني رو روی میز گذاشت
و تعظیم کرد و رفت.
گفتم : قضیه چیه؟
اومد جلوم و بوسه کوتاه ولي عميقي روي لبم زد و از اتاق رفت بیرون
و در مقابل چشماي متعجبم از پشت در رو قفل کرد. شوکه رفتم سمت
در و دستگیرهاش رو کشیدم
که شاید قفل نکرده باشه اما در قفل بود.
ناباور گفتم : جونگکوک..
خندید و گفت : جان جونگکوک.
کوبیدم به در و گفتم : این چه کاریه؟چرا درو قفل کردي؟
گفت : میترسم.
-جدي از چي؟
جونگکوک : از اینکه باز یه عاملي جدامون کنه.. امروز رو.. به خاطر من..
فقط به خاطر من توي اين اتاق بمون تا خیالم راحت باشه..
خندیدم و گفتم : تو دیووونه اي
- ۷۰۰
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط