🍷 شراب قرمز
🍷 شراب قرمز
پارت ۲۰ | هانول
آدرس روی کاغذ، آنها را به یک کافهی قدیمی در بخش خلوت شهر رسانده بود.
رینا از پشت شیشه به داخل نگاه کرد.
— مطمئنی اینجاست؟
جونگکوک گفت:
— نه.
— خیلی امیدوارکننده بود.
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
— ولی باید امتحان کنیم.
وارد کافه شدند.
تقریباً خالی بود.
پیرمردی پشت پیشخوان نشسته بود و کتابی میخواند.
وقتی چشمش به جونگکوک افتاد، کتاب را بست.
— بالاخره برگشتی.
جونگکوک ایستاد.
— شما منو میشناسید؟
پیرمرد نگاهش را به رینا انداخت.
— تو جونگکوکی.
بعد به رینا نگاه کرد.
— و تو باید رینا باشی.
رینا با تعجب پرسید:
— از کجا اسم منو میدونید؟
پیرمرد جواب داد:
— هانول.
هر دو ساکت شدند.
جونگکوک جلو رفت.
— هانول کجاست؟
پیرمرد آهی کشید.
— نمیدونم.
— ولی شما آخرین نفری بودید که اون رو دیدید.
پیرمرد سرش را پایین انداخت.
— اون قبل از ناپدید شدنش یه چیزی به من سپرد.
یک جعبهی کوچک چوبی را از زیر پیشخوان بیرون آورد.
رینا جلو رفت.
روی جعبه همان علامت شراب قرمز حک شده بود.
قلبش فرو ریخت.
— این دیگه چیه؟
پیرمرد جعبه را به او داد.
— گفت فقط وقتی رینا و جونگکوک با هم اومدن، تحویلش بدم.
جونگکوک به رینا نگاه کرد.
— با هم.
رینا لبخند کوچکی زد.
— همیشه.
جعبه را باز کردند.
داخلش یک عکس قدیمی بود.
این بار عکس هانول، جونگکوک و رینا را نشان میداد.
رینا مات ماند.
— من... این عکس رو یادم نمیاد.
جونگکوک هم خیره شده بود.
پشت عکس نوشته شده بود:
«شما سه نفر از چیزی خبر داشتید که نباید میدانستید.»
رینا آرام گفت:
— ما سه نفر؟
پیرمرد گفت:
— هانول همیشه میگفت شما دو نفر روزی دوباره همدیگه رو پیدا میکنید.
جونگکوک پرسید:
— چرا؟
پیرمرد جواب داد:
— چون سرنوشت خانوادههاتون به هم گره خورده.
رینا عکس را محکم در دست گرفت.
— هانول کجاست؟
پیرمرد این بار جواب داد:
— شاید نزدیکتر از چیزی باشه که فکر میکنید.
---
وقتی از کافه بیرون آمدند، باران آرامی شروع شده بود.
رینا چند قدم بیحرف راه رفت.
بعد ایستاد.
— جونگکوک.
— هوم؟
— اگه یه روز همهچیز تموم بشه...
جونگکوک نگاهش کرد.
— چی؟
رینا لبخند محوی زد.
— دوست دارم بعدش هم تو رو توی زندگیم داشته باشم.
جونگکوک برای چند لحظه چیزی نگفت.
بعد آرام جواب داد:
— منم همینو میخوام.
رینا نگاهش را پایین انداخت.
هر دو دوباره راه افتادند.
اما چند متر آنطرفتر، کسی از داخل یک ماشین آنها را زیر نظر داشت.
گوشی آن فرد روشن شد.
پیامی فرستاد:
«رینا و جونگکوک جعبه رو پیدا کردن.»
پاسخ فقط یک جمله بود:
«پس مرحلهی آخر رو شروع کنید.»
ادامه دارد... 🍷👀
پارت ۲۰ | هانول
آدرس روی کاغذ، آنها را به یک کافهی قدیمی در بخش خلوت شهر رسانده بود.
رینا از پشت شیشه به داخل نگاه کرد.
— مطمئنی اینجاست؟
جونگکوک گفت:
— نه.
— خیلی امیدوارکننده بود.
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
— ولی باید امتحان کنیم.
وارد کافه شدند.
تقریباً خالی بود.
پیرمردی پشت پیشخوان نشسته بود و کتابی میخواند.
وقتی چشمش به جونگکوک افتاد، کتاب را بست.
— بالاخره برگشتی.
جونگکوک ایستاد.
— شما منو میشناسید؟
پیرمرد نگاهش را به رینا انداخت.
— تو جونگکوکی.
بعد به رینا نگاه کرد.
— و تو باید رینا باشی.
رینا با تعجب پرسید:
— از کجا اسم منو میدونید؟
پیرمرد جواب داد:
— هانول.
هر دو ساکت شدند.
جونگکوک جلو رفت.
— هانول کجاست؟
پیرمرد آهی کشید.
— نمیدونم.
— ولی شما آخرین نفری بودید که اون رو دیدید.
پیرمرد سرش را پایین انداخت.
— اون قبل از ناپدید شدنش یه چیزی به من سپرد.
یک جعبهی کوچک چوبی را از زیر پیشخوان بیرون آورد.
رینا جلو رفت.
روی جعبه همان علامت شراب قرمز حک شده بود.
قلبش فرو ریخت.
— این دیگه چیه؟
پیرمرد جعبه را به او داد.
— گفت فقط وقتی رینا و جونگکوک با هم اومدن، تحویلش بدم.
جونگکوک به رینا نگاه کرد.
— با هم.
رینا لبخند کوچکی زد.
— همیشه.
جعبه را باز کردند.
داخلش یک عکس قدیمی بود.
این بار عکس هانول، جونگکوک و رینا را نشان میداد.
رینا مات ماند.
— من... این عکس رو یادم نمیاد.
جونگکوک هم خیره شده بود.
پشت عکس نوشته شده بود:
«شما سه نفر از چیزی خبر داشتید که نباید میدانستید.»
رینا آرام گفت:
— ما سه نفر؟
پیرمرد گفت:
— هانول همیشه میگفت شما دو نفر روزی دوباره همدیگه رو پیدا میکنید.
جونگکوک پرسید:
— چرا؟
پیرمرد جواب داد:
— چون سرنوشت خانوادههاتون به هم گره خورده.
رینا عکس را محکم در دست گرفت.
— هانول کجاست؟
پیرمرد این بار جواب داد:
— شاید نزدیکتر از چیزی باشه که فکر میکنید.
---
وقتی از کافه بیرون آمدند، باران آرامی شروع شده بود.
رینا چند قدم بیحرف راه رفت.
بعد ایستاد.
— جونگکوک.
— هوم؟
— اگه یه روز همهچیز تموم بشه...
جونگکوک نگاهش کرد.
— چی؟
رینا لبخند محوی زد.
— دوست دارم بعدش هم تو رو توی زندگیم داشته باشم.
جونگکوک برای چند لحظه چیزی نگفت.
بعد آرام جواب داد:
— منم همینو میخوام.
رینا نگاهش را پایین انداخت.
هر دو دوباره راه افتادند.
اما چند متر آنطرفتر، کسی از داخل یک ماشین آنها را زیر نظر داشت.
گوشی آن فرد روشن شد.
پیامی فرستاد:
«رینا و جونگکوک جعبه رو پیدا کردن.»
پاسخ فقط یک جمله بود:
«پس مرحلهی آخر رو شروع کنید.»
ادامه دارد... 🍷👀
- ۳.۳k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط