•~•~پیوند اجباری: قسمت هشتم•~•~
•~•~پیوند اجباری: قسمت هشتم•~•~
تهیونگ فک میکرد ات خجالت میکشه احساسش رو بگه اما ن .....
نمیتونست بارو کنه ...
_میدونم که خجالت میکشی بگی...پس برای بار آخر میپرسم..
+تهیونگگگگ...باور کن که من احساسیییی به تو ندااارممممم بفهم دیگه(داد ، گریه)
_ خب...باش..قبول ولی میدونم یه روزی پشیمون میشی
+ امید وار بمون عزیزم
ات خرف آخرش و با داد گفت چون تهیونگ از خونه رفته بود بیرون
+اصلا برو گمشو ..مرتیکه ی...اَههههه
ات خیلی لعنت به تهیونگ فرستاد و غر میزد
فلش بک به چند ساعت بعد-
ساعت ۷ شب شده بود و تهیونگ از ساعت ۱۲ تا الان هنوز خونه نیومده
وااای دخترر...تو نباید نگران اون مرتیکه بشی...فهمیدی!؟
که صدای کلید چرخوندن توی در اومد
+بالاخره آقا تشریف آوردن...
_ از کی تا حالا شدم آقاع؟!
+ چمیدونم
_من میرم بخوابم فعلا!
+ چایی نخورده دختر خاله پسر خاله شدیا ، آقای کیم
_ آخخخ ...خدا این دخترو ار تو خونم محوش کنننن...لطفاااا
+از خداتم باشه
تهیونگ رفت تو اتاق و درو بست ، ات هم رفت تو اتاق خودش
فلش بک به چند دقیقه بعد-
ات دم در اتاق تهوینگ بود و .... تق تق ، در زد
_ بیا تو
+ اوه...ببخشید آقای کیم
_ بفرما خانم کیم
+ میگم گوشیم و میشه بدید؟
_ ن
+اصلا چرا ازت اجازه میخوام ...خودم برش میدارم
_ جرعت داری دست به وسایلم بزن تا خونه رو رو سرت خراب کنم ....کیم!
+خب بده دیگه عه!
_ نوچ
+ آخخخ....چقد پررویی!
_ تازه فهمیدی!
لبخندی اومد روی لب ات
+بابا باشه دیگه بده
_ اصلا معلوم نیس شاید بخوای فرارا کنی؟
+اعععع....عوضی
_خط قرمز و رد کردی جوجه کوچولو
_ من کوچولو نیستم
_ بابا باریکلا
+حالا هم بده
تهیونگ در کشو پا تختی یو باز کرد و گوشی ات و بهش داد
ات اومد سمت تهوینگ تا گوشی و بگیره که...
تهوینگ دستشو گرفت و هولش داد تو بغل خودش...
+آخ..ت..تهیونگ!
_هوم
+چ..چیکار میک.......
حرفش با قرار گرفتن لب تهیونگ روی لبش نصفه تمام شد...
ات با مشتای کوچیکش میزد به سینه ته...
فلش بک به ۱۵ دقیقه بعد-
ات با نفس تنگی از لبای تهیونگ جدا شد
+ تو چیکار کردی
_؟
+ رسما دیوونه ای...
_ صبحت بخیر
ات رفت و رو محکم بست....
این داستان ادامه دارد..... بچه ها واسه ۳ تا پارت هعی دارم
شرطا رو یکی میدم بهتون.. شما هم یکم حمایت نید دیگه عه...
شرط ؟
لایک ۷🛐بازنشر ۷🛐 این از این حواسم نبود جا مونده بود پارت ۸
تهیونگ فک میکرد ات خجالت میکشه احساسش رو بگه اما ن .....
نمیتونست بارو کنه ...
_میدونم که خجالت میکشی بگی...پس برای بار آخر میپرسم..
+تهیونگگگگ...باور کن که من احساسیییی به تو ندااارممممم بفهم دیگه(داد ، گریه)
_ خب...باش..قبول ولی میدونم یه روزی پشیمون میشی
+ امید وار بمون عزیزم
ات خرف آخرش و با داد گفت چون تهیونگ از خونه رفته بود بیرون
+اصلا برو گمشو ..مرتیکه ی...اَههههه
ات خیلی لعنت به تهیونگ فرستاد و غر میزد
فلش بک به چند ساعت بعد-
ساعت ۷ شب شده بود و تهیونگ از ساعت ۱۲ تا الان هنوز خونه نیومده
وااای دخترر...تو نباید نگران اون مرتیکه بشی...فهمیدی!؟
که صدای کلید چرخوندن توی در اومد
+بالاخره آقا تشریف آوردن...
_ از کی تا حالا شدم آقاع؟!
+ چمیدونم
_من میرم بخوابم فعلا!
+ چایی نخورده دختر خاله پسر خاله شدیا ، آقای کیم
_ آخخخ ...خدا این دخترو ار تو خونم محوش کنننن...لطفاااا
+از خداتم باشه
تهیونگ رفت تو اتاق و درو بست ، ات هم رفت تو اتاق خودش
فلش بک به چند دقیقه بعد-
ات دم در اتاق تهوینگ بود و .... تق تق ، در زد
_ بیا تو
+ اوه...ببخشید آقای کیم
_ بفرما خانم کیم
+ میگم گوشیم و میشه بدید؟
_ ن
+اصلا چرا ازت اجازه میخوام ...خودم برش میدارم
_ جرعت داری دست به وسایلم بزن تا خونه رو رو سرت خراب کنم ....کیم!
+خب بده دیگه عه!
_ نوچ
+ آخخخ....چقد پررویی!
_ تازه فهمیدی!
لبخندی اومد روی لب ات
+بابا باشه دیگه بده
_ اصلا معلوم نیس شاید بخوای فرارا کنی؟
+اعععع....عوضی
_خط قرمز و رد کردی جوجه کوچولو
_ من کوچولو نیستم
_ بابا باریکلا
+حالا هم بده
تهیونگ در کشو پا تختی یو باز کرد و گوشی ات و بهش داد
ات اومد سمت تهوینگ تا گوشی و بگیره که...
تهوینگ دستشو گرفت و هولش داد تو بغل خودش...
+آخ..ت..تهیونگ!
_هوم
+چ..چیکار میک.......
حرفش با قرار گرفتن لب تهیونگ روی لبش نصفه تمام شد...
ات با مشتای کوچیکش میزد به سینه ته...
فلش بک به ۱۵ دقیقه بعد-
ات با نفس تنگی از لبای تهیونگ جدا شد
+ تو چیکار کردی
_؟
+ رسما دیوونه ای...
_ صبحت بخیر
ات رفت و رو محکم بست....
این داستان ادامه دارد..... بچه ها واسه ۳ تا پارت هعی دارم
شرطا رو یکی میدم بهتون.. شما هم یکم حمایت نید دیگه عه...
شرط ؟
لایک ۷🛐بازنشر ۷🛐 این از این حواسم نبود جا مونده بود پارت ۸
- ۱۲۰
- ۱۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط