پارت هشتم

سوکوکو
"زندگی دوباره"
Part: ۸.
(نصفه شب، ویو دازای)

امشب بخاطر کار و فشار های سنگینی که داشتیم چویا رو بردم خونه خودم. بعد از جلسه رفته بود توکیو تا دنبال افراد جدید برای استخدام مافیا بگرده. خیلی خسته بود. همین که بلند شد تا برگرده اتاق باهاش بلند شدم و بازوش رو گرفتم.
+چی میخوای؟
اخمی کردم و به چشمای اقیانوسیش زل زدم.
-از اینکه بری دنبال اون سازمان مطمئنی؟
غر غر کرد.
+معلومه! منو چی فرض کردی؟ من بچه نیستم که نگرانم باشی.
-من بهت اجازه کارشو ندادم. قرارداد رو هم قرار نیست امضا کنی فهمیدی؟
+چته دازای؟ مشکلت با رفتن من چیه هان؟
-خطر داره!
چویا یهو یقه لباس دازای رو گرفت و کشید و چشماش از ناراحتی و عصبانیت برق میزد.
+میتونم دازای! من میتونم! حالا هم ببند! میخوام برم بخوابم!
اینو گفت و با ناراحتی برگشت به اتاق.
دستامو مشت کردم. نمیدونستم موهبت های اعضای اون سازمان چیه ولی خبر داشتم که رئیسش چیکارا میتونه کنه.
آهی کشیدم و به لوییس گفتم ظرفارو جمع کنه و بره بخوابه. خودم توی اعماق فکر بودم.
-چرا؟...همه اینا از کجا میاد؟...الان ۱۰ آوریله...پس...
وقتی نبود! من اعلامیه دو ماه رو به سازمان دادم ولی دو ماه زیاد بود. جی ان همین هفته دست به کار شد. تچ...مزخرفه...آروم رفتم و روی تختم دراز کشیدم. حتی حوصله نداشتم لباسامو عوض کنم‌. فقط به سقف خیره شدم.
-لعنت بهت دازای...واقعا باید الان توی یه همچین تنگه ای باشم؟...

(صبح، ویو راوی)

+بیدار شو لعنتی. کلی کار داریم.
با صداش از خواب بیدار شد و موهای به هم ریختش رو کنار زد.
-ساعت چنده؟
+۹ صبح...
-هممم...باشه...به لوییس بگو صبحانه رو حاضر کنه.
+تچ...
لوییس آروم غذا رو روی میز گذاشت و با لحنی محترمانه صحبت کرد: جناب ناکاهارا...ارباب واقعا این مدت رفتار متفاوتی داشته...
+خودم میدونم...چرا اینو میگی؟
لوییس سرشو پایین انداخت و لقمه کوچیکی از موچی هارو توی دهنش گذاشت: خب...نگرانه...میترسم اتفاق بدی بیفته.
چویا خندید و موهای لوییس رو به هم ریخت.
+تو واقعا پسر مهربونی هستی...دازایو دوست داری؟
لبخندی کوچیک زد: یجورایی آره...تمام مدت کلی کمکم کرده.
+دازای آدم عجیبیه...واقعا درکش سخته...


خب بالاخره شرط پر شد😊
همینطوری به حمایتا ادامه بدید.
دیدگاه ها (۸)

روباه کوچولوی من پارت هفت 😟꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> در اتاق @ویو د...

رمان سوم پارت یازدهم ادامش بسی هنتای 😈࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍...

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

بهار بدون تو

پارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا 🙂یه روز مسخره ی...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت دو. دازای بدونه نگاه به چوی...

ابلیس

رمان دومپارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚چشم های اقیانوسی...

شکوفه های گیلاس 🌸 🌸پارت ۱۱🌸*ویو چویاداشتم تویه خیابون راه می...

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط