بهار بدون تو

---
پارت سه

اتاقِ بیمارستان سفید بود. مثل همیشه. کویو کنار تخت نشسته بود و به چویا نگاه می‌کرد.

دستِ چویا رو گرفته بود. سرد بود. ولی هنوز گرمایِ زندگی توش بود. کویو می‌تونست حسش کنه. زیرِ انگشتاش، نبضِ آرومِ چویا می‌تپید. آهسته، ولی محکم.

«چویا... صداش آروم بود.

کی بیدار می‌شی؟»

هیچ‌کس جواب نداد. فقط دستگاه بود که بیپ... بیپ... می‌کرد.

کویو به چویا نگاه کرد. صورتش آروم بود. انگار که فقط خوابیده. انگار که هر لحظه ممکنه چشماش رو باز کنه. ولی این کار رو نمی‌کرد. فقط می‌خوابید.

چویا پلک زد. چشماش رو باز کرد.

دازای کنار تخت نشسته بود.

با کتِ همیشگیش، پاهاش رو دراز کرده بود روی زمین، و دستِ چویا رو گرفته بود.

دازای لبخند می‌زد. اون لبخندِ همیشگی. اما توش، یه چیزِ آروم بود. یه چیزِ خسته. انگار که مدت‌ها منتظر بوده.

«چویا،
صداش آروم بود.
بیا دیگه. زیادی خوابیدی.»

چویا به سقف خیره شد. سفید. مثل همیشه. ولی یه گرمایی توی اتاق بود که نمی‌تونست تشخیص بده. از پنجره می‌اومد.

«دازای...؟»

دازای خندید. همون خنده‌ی کج. همون لحن. «دکتر معاینت کرد. گفت هنوز باید استراحت کنی.»

چویا به پنجره نگاه کرد. بیرون، نورِ عجیبی می‌تابید. نه سفید، نه خاکستری. یه چیزی بینشون. کهربایی. شاخه ها هنوز خشک و شکننده بودن.

تقریبا بهار شده بود، بهاری که قرار نبود بیاد...
---
دیدگاه ها (۱۶)

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۸: «دازای و چویا - اعتراف» 🤍🖤**صحنه ۱ -...

رمان سوم پارت دوزدهم * بخش هنتای *دوست نداری نخون گلم 🔪࿙᷍࿚ː࿙...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت چهار.صدای خنده ی مرد تو اتاق پی...

روباه کوچولوی من پارت نه ꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> فردای ان روز @وی...

ابلیس

ابلیس

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.4 (روایت از زبان ن...

پارت ۲۲

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

یک سگ زیادی ولگرد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط