{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان سوم

رمان سوم
پارت یازدهم ادامش
بسی هنتای 😈
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
>> داخل اتاق
ویو دازای
واردش کردم ، داشتم نصف میشدم اهههههههه دختر تو چقدرررر داغیییییییییی
ازش کشیدم بیرون و کنارش خوابیدم
>> فردا صبح
ویو راوی
چویا : دازاییییییی بیدار شو
دازای اروم خشماشو باز کرد و به چویا نگاه کرد
چویا : بلند شو از روم
دازای : شرط داره
چویا : باز این شروع کرد من خون نمی دم
دازای : منم بلند نمی شم
چویا : اههههههه باشه ولی کم ها
دازای: باشه
و از روی چویا بلند شد (چون انروز زیادی پارت دادم حوصلم نمیکشه الان فکر کنین شبه 😐)
>>شب
دازای : چویا اگر مهمون دعوت کنم ناراحت میشی
چویا : کی رو می خوای دعوت کنی ؟ اصلا دعوت کن
دازای : اخ جونننننننننننننننننننن
^ دازای زنگ زد به دوستاش
_ دازای چی شده از ما یادی کردی
دازای : سخت نگیر بابا فئودور نیکولای چیکار میکنه
فئودور : داره جون میده ( بر گرفته شده از صحبت دوستم و خواهرش و من 🤣)
دازای : اها کاملا متوجه شدم 😐
فئودور : چویا چیکار میکنه
دازای : غر میزنه با تحدید میکنه 🤕
فئودور : از دست این زنا (🤣)
دازای : تا چویا کلمو نکنده بگو میای خونمون یا بیایم خونتون
فئودور :بیاین خونمون ( اونجا قراره شیطنت کنن 😈)
دازای : چشم (😐)
^پایان تماس
بعد تماس دازای به چویا حمله کرد و اونو رو کاناپه پرت کرد .
دازای : چرا انقدر غر غر میکنی
چویا ساکت بود ، دازای هم اعثابش بهم ریخت و گفت
دازای : * داخل گوش چویا * وقتی جلوی اونا لباسات رو پاره کردم تا مجبور شی خودتو تو بغلم مچاله کنی میفهمی
چویا : نههههههههه غلط کردممممممممم
دازای : برو اماده شو 😊
چویا : باشه تو هم برو حموم بو گند میدی
دازای : چشم 💪
چویا ودازای رفتن به سمت اتاق دازای رفت حموم و جویا دنبال لباس گشت و از ترس دازای سه تا دیگه هم برداشت و گذاشت توی کیفش
بعد پوشیدن لباس تصمیم گرفت ارایش کنه
در همین هین دازای هم اومد و اروم وارد شد جوری که چویا متوجه نشه و تصمیم گرفت مرز بریزه * کارش چیه 😑* واسه همین حوله رو از دور خودش برداشت و گذاشت رو سرش و چویا رو از پشت بغل کرد
چویا : ولم کن لباسم خیس میشه .....‌ دازای برو لباس بپوش ....خجالت بکش مردک .......
دازای : از کسی که هر شب زیرمه خجالت بکشم ؟ میشه موهامو خشک کنی
چویا که سرخ شده بود موهای دازای رو خشک کرد
>> رسیدن خونه فئو اینا ( هنتا دارید بسی 😈)
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
خماریییییی🤣
من که برا دازایم پارت بعد رو میفرستم
ولی شما یاید در خماری بمونید
حالا برید ناز دازایم رو بکشین بهتون پارت بعدی رو بده 😄
دیدگاه ها (۰)

چه رفته بودم مثل همیشه تو حیاطمون دیدم یه مرده داره وروور نگ...

در روبیکا و ذهن سمی ما🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣

بچه ها امروز بعد ظهر مامانم محو برد پیش روان پزشک روان پزشک ...

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

رمان سوم پارت پنجم😩࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی ولی خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط