𝓟𝓪𝓻𝓽 1
𝓟𝓪𝓻𝓽 1
(ساعت حدود دو نصفشب بود. صدای موزیک ملایم توی خونه پیچیده بود و چراغها کمنور بودن. تو روی مبل لم داده بودی، لیوانت تو دستت بود.)
(کنارت شوگا نشسته بود، شلوار گرمکن خاکستری پوشیده بود و موهاش یهجور نامرتبِ قشنگ بود، همونجور که همیشه بیهوا دل میبُرید.)
_:مزهش بد نبود، ولی نمیدونم چرا دلم یه چیز شیرینتر میخواد
ا/ت:شیرینیِ بیشتر از این؟ (میخندی)
امشب که همهچی شیرینه، حتا خودتم...
(با تعجب نگات میکنه، بعد لبخند کجی روی لباش میشینه)
_:من؟ شیرین؟ فکر میکردم همیشه ازم میترسی
ا/ت:نمیترسیدم...سرد به نظر میرسیدی. ولی الان که اینجوری نشستی اینقدر نزدیک...(لیوانتو یه کم تکون میدی)نمیدونم، حس میکنم میتونم همهچی رو بهت بگم
_:پس بگو. قول میدم قضاوتت نکنم.
(سرت رو آروم گذاشتی روی شونهش. اونم بدون هیچ حرفی پتو رو کمی کشید بالا و دستش رو آروم انداخت دورت. توی اون سکوت خونه، صدا فقط از قلبهاتون میومد.)
ا/ت:دلم گرفته شوگا.نمیدونی چقدر خستهام از اینکه همیشه قوی باشم، همیشه بخندم، همیشه بگم خوبم...
_:دیگه نگو. امشب نمیخوام خوب باشی... امشب فقط خودت باش. همینجوری، همینقدر واقعی
(صورتت رو از روی شونهش بلند کردی. نگاهش رو که دیدی، همون چشمهایی که همیشه از دور سرد بودن، حالا مثل یه پناهگاه آروم و امن بودن.)
_:میدونی...من از روزی که برای اولین بار اومدی خونهمون و با برادرت میگفتی و می خندیدی، دلم خواست اون لبخندت یهبار هم برای من باشه.
(روت خم شد و لبش رو گزاشت روی لبت،دلت لرزید. یه لحظهی بیصدا، اما پُر از حرف. و اون بوسه یهویی...آروم، نرم)
(اون شب، بدون اینکه هیچی بگین، فقط تو آغوش هم بودین. حرفهاتون توی بوسهها گم شد، و آرامش توی پوست همدیگه پناه گرفت.)
صبح فردا...
(صدای قهوهجوش و بوی قهوه بیدارت کرد. چشمهات رو باز کردی، هنوز روی مبل بودی. پتو دور خودت بود و بدن درد خفیفی حس میکردی.)
(شوگا کنار پنجره ایستاده بود، لیوان قهوه تو دستش و نور آفتاب به صورتش میخورد.)
_:بیدار شدی؟
ا/ت:آره...ولی..دیشب...چیزی شد؟ یا فقط.... خواب دیدم؟
(برمیگرده سمتت، لبخند غمانگیزی گوشهی لباش میشینه)
_:نه...خواب ندیدی. ولی یادتم نیست...درسته؟
ا/ت:نه...واقعاً نه...فقط یه حس عجیب دارم توی دلم
_:شاید چون اون شب فقط حس نبود...واقعی بود.
(و نگاهت توی نگاهش قفل شد. یه نگاه که پر از حرفای نگفته بود، اما حالا دیگه وقت گفتنشون بود...)
#کیپاپ #سناریو #تکپارتی #وانشات #رمان #تصور_کن #بی_تی_اس #کره_جنوبی #جونگکوک #تهیونگ #جیمین #شوگا #جیهوپ #جیمین #نامجون #bts #jk
(ساعت حدود دو نصفشب بود. صدای موزیک ملایم توی خونه پیچیده بود و چراغها کمنور بودن. تو روی مبل لم داده بودی، لیوانت تو دستت بود.)
(کنارت شوگا نشسته بود، شلوار گرمکن خاکستری پوشیده بود و موهاش یهجور نامرتبِ قشنگ بود، همونجور که همیشه بیهوا دل میبُرید.)
_:مزهش بد نبود، ولی نمیدونم چرا دلم یه چیز شیرینتر میخواد
ا/ت:شیرینیِ بیشتر از این؟ (میخندی)
امشب که همهچی شیرینه، حتا خودتم...
(با تعجب نگات میکنه، بعد لبخند کجی روی لباش میشینه)
_:من؟ شیرین؟ فکر میکردم همیشه ازم میترسی
ا/ت:نمیترسیدم...سرد به نظر میرسیدی. ولی الان که اینجوری نشستی اینقدر نزدیک...(لیوانتو یه کم تکون میدی)نمیدونم، حس میکنم میتونم همهچی رو بهت بگم
_:پس بگو. قول میدم قضاوتت نکنم.
(سرت رو آروم گذاشتی روی شونهش. اونم بدون هیچ حرفی پتو رو کمی کشید بالا و دستش رو آروم انداخت دورت. توی اون سکوت خونه، صدا فقط از قلبهاتون میومد.)
ا/ت:دلم گرفته شوگا.نمیدونی چقدر خستهام از اینکه همیشه قوی باشم، همیشه بخندم، همیشه بگم خوبم...
_:دیگه نگو. امشب نمیخوام خوب باشی... امشب فقط خودت باش. همینجوری، همینقدر واقعی
(صورتت رو از روی شونهش بلند کردی. نگاهش رو که دیدی، همون چشمهایی که همیشه از دور سرد بودن، حالا مثل یه پناهگاه آروم و امن بودن.)
_:میدونی...من از روزی که برای اولین بار اومدی خونهمون و با برادرت میگفتی و می خندیدی، دلم خواست اون لبخندت یهبار هم برای من باشه.
(روت خم شد و لبش رو گزاشت روی لبت،دلت لرزید. یه لحظهی بیصدا، اما پُر از حرف. و اون بوسه یهویی...آروم، نرم)
(اون شب، بدون اینکه هیچی بگین، فقط تو آغوش هم بودین. حرفهاتون توی بوسهها گم شد، و آرامش توی پوست همدیگه پناه گرفت.)
صبح فردا...
(صدای قهوهجوش و بوی قهوه بیدارت کرد. چشمهات رو باز کردی، هنوز روی مبل بودی. پتو دور خودت بود و بدن درد خفیفی حس میکردی.)
(شوگا کنار پنجره ایستاده بود، لیوان قهوه تو دستش و نور آفتاب به صورتش میخورد.)
_:بیدار شدی؟
ا/ت:آره...ولی..دیشب...چیزی شد؟ یا فقط.... خواب دیدم؟
(برمیگرده سمتت، لبخند غمانگیزی گوشهی لباش میشینه)
_:نه...خواب ندیدی. ولی یادتم نیست...درسته؟
ا/ت:نه...واقعاً نه...فقط یه حس عجیب دارم توی دلم
_:شاید چون اون شب فقط حس نبود...واقعی بود.
(و نگاهت توی نگاهش قفل شد. یه نگاه که پر از حرفای نگفته بود، اما حالا دیگه وقت گفتنشون بود...)
#کیپاپ #سناریو #تکپارتی #وانشات #رمان #تصور_کن #بی_تی_اس #کره_جنوبی #جونگکوک #تهیونگ #جیمین #شوگا #جیهوپ #جیمین #نامجون #bts #jk
- ۲۲.۳k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط