پارت۴

قلبی که دوباره تپید

سرم رو بالا بردن و یه پسرم مو بلوند رو دیدم که با تعجب زل زده بهم و یه آب نبات تو دهنش بود

همینطوری که گریه میکردم گفتم: هق.. چیه.. آدم ندیدی؟

جواب داد: چرا دیدم ولی نه یه دختر بچه ی کوچولو که چشمش خونریزی داره و یه گوشه نشسته داره گریه میکنی..

منم همینطور که گریه میکردم بهش زل زدم و بعد سعی کردم اشکام رو پاک کنم( چشمی که سالمه)

اون پسره روی پاهاش خم شد و نشست روبه روم (همونطوری که میرینیم*) و گفت:
اوی دختره چه بالایی سرت اومده؟

گفتم: به تو ربطی نداره بعد دوباره سَرم رو گذاشتم رو زانو هام که بغلشون گرفته بودم


پسره گفت: هوی بسه دیگه گریه نکن.. میخوای کمکت کنم؟

بهش نگاه کروم و گفتم:
_هق .. چجوری..


چه میدونم یه جوری

پسره گفت: اسمت چیه؟

یکم فکر کردم ...
من تا الان اسم نداشتم البته تو این زندگی.. هرچند به اون ربطی نداشت ولی خب.

گفتم: اسمم آیومی عه ..


اونم گفت: اسم منم مانجیروعه.. میتونی صدام کنی مایکی..

سرم رو تکون دادم
بعدشم دستشو به سمتم گرفت و لبخند زد

چند ثانیه نگاه کردم و بعد با استینم اشکام رو پاک کردم و دستش رو گرفتم

اونم دستم رو کشید سمت خودش و با خودش برد

_ چند سالته؟

ه..هشت

مایکی نگام کرد و گفت:.. چقد کوچولویی!

گفتم: نه خیرم نیستم..( واقعا هم نبودم.. هرچند وقتی که مردم هم، سنم زیاد نبود و ۱۰ سالم بود.. ولی اگه با الان جمعش کنی میشه ۱۸سال.)

مایکی آبنباتش رو تو دهنش چرخوند و گفت: چرا هستی. چهار سال ازم کوچیک تری.


هوممم.. پس ۱۲ سالشه درواقع ازش ۶ سال هم بزرگ ترم! ولی چون نمیتونستم اینو بگم ساکت موندم

مایکی: چه اتفاقی برات افتاده؟

آیومی: داستانش مفصله...

مایکی بازم آبنباتش رو تو دهنش چرخوند و گفت: هومم باشه
دیدگاه ها (۵۳)

داستان

پارت ۲

سناریو مایکی پارت اخر

پارت جدید ..زندگی شیرین...

رمان عشق ممنوع

ویوی تهیونگ:دیگه نمیتونستم خودمو نگه دارم بهش گفتم:با نو ا.ت...

رومان روز برفی (پارت3)از از زبان ات اصلا دیشب نفھمیدم کہ چہ ...

I'm not jealous part 63صدای آشنایی نه چندان دور شنیدم؟نمیدون...

سلام بچه ها اومدم اولین فیلم رو بدم بیرون که فقط هم همین یه قسمته ببخشید اگه بد بود فقط یادتون بمونه

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۸۴نشستم. عوضي برگشت تو اتاقش....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط