ویوی تهیونگ:
ویوی تهیونگ:
دیگه نمیتونستم خودمو نگه دارم
بهش گفتم:با نو ا.ت میشه با من بیاین؟
همین شد که با هم به یه جای خلوت رفتیم.
بهش گفتم بانو یه سال است که من چیز خیلی مهمی رو ازت پنهون کردم اونم اینه که...خب من عاشق شما ام...و خب...
ویوی ا.ت
میدونین خیلی بیش از حد خوشحال بودم ولی به روی خودم نیاوردم وقتی دیدم زبونش اونجوری گرفته گفتم:نیازی به ادامه دادن نیست چون که منم عاشق شما ام و دقیقا یه ساله که همچین حسی دارم ولی حس میکردم شدنی نیست و مدام میخواستم احساساتم رو دفن کن
گفت:پس
اومد جلو تر در حدی نفس هاش رو داخل دهانم حس میکردم
گفت:اجازه هست
کمی فکر کردم(فکر کردن داره آخه😐)
گفتم بله
لب هایش را روی لب های من گذاشت دستش روی گونه هام بود و کار را آبدار انجام داد و محکم و منم همراهی کردم(استغفرالله 😂😂چه حالی بده به ا.ت اون لحظه)
...
دیگه نمیتونستم خودمو نگه دارم
بهش گفتم:با نو ا.ت میشه با من بیاین؟
همین شد که با هم به یه جای خلوت رفتیم.
بهش گفتم بانو یه سال است که من چیز خیلی مهمی رو ازت پنهون کردم اونم اینه که...خب من عاشق شما ام...و خب...
ویوی ا.ت
میدونین خیلی بیش از حد خوشحال بودم ولی به روی خودم نیاوردم وقتی دیدم زبونش اونجوری گرفته گفتم:نیازی به ادامه دادن نیست چون که منم عاشق شما ام و دقیقا یه ساله که همچین حسی دارم ولی حس میکردم شدنی نیست و مدام میخواستم احساساتم رو دفن کن
گفت:پس
اومد جلو تر در حدی نفس هاش رو داخل دهانم حس میکردم
گفت:اجازه هست
کمی فکر کردم(فکر کردن داره آخه😐)
گفتم بله
لب هایش را روی لب های من گذاشت دستش روی گونه هام بود و کار را آبدار انجام داد و محکم و منم همراهی کردم(استغفرالله 😂😂چه حالی بده به ا.ت اون لحظه)
...
- ۱۱۶
- ۲۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط