داستان
هینا: صبر کنین.
هینا بهآرومی از جاش بلند شد.
هینا: ببخشید، من درست شنیدم؟!
مایکی سریع گفت:
مایکی: نه! منظورم این نبود!
نابی با اخم بهش خیره شد.
نابی: منظورت چی بود پس؟!
مایکی: هیچی!
نابی: خودت گفتی حس خوبی بهت دست میده!
مایکی: خب، گفتم دیگه!
نابی دست به سینه شد.
نابی: ولی تو توی جرئت حقیقت گفتی از یکی خوشت میاد! پس این فکرو با من نکن! 😠
مایکی برای چند لحظه ساکت موند.
بعد آروم سرش رو به طرف نابی چرخوند.
مایکی: خب... اون کسیه که دقیقاً کنارم نشسته دیگه.
...
...
...
نابی: هــــــــــا؟! 😳💥
تاکهمیچی: مـ... مایکی؟!
هینا: واااااااای! 😭❤️
اما: مــــــــایکی؟! تو از نابی خوشت میاد؟! 😭😂
دراکن: بالاخره گفت!
هینا: من میدونستمممممممم! من از همون اول میدونستم! 💃🏻💃🏻💃🏻
نابی همچنان به مایکی خیره شده بود.
برای اولین بار در تمام مدتی که همدیگه رو میشناختن، هیچ تیکهای به ذهنش نمیرسید.
نابی: تـ... تو...
مایکی ابروهاش رو بالا انداخت.
مایکی: چیه؟ زبونت رو خوردی؟ 😂
نابی ناگهان از جاش بلند شد.
نابی: تو یه احمق روانیای!
مایکی: عه! چرا؟!
نابی: تو نمیتونی یه دقیقه عادی رفتار کنی؟! چرا باید همچین چیزی رو اینجوری بگی؟!
مایکی: خب، پرسیدی!
نابی: من نپرسیدم که تو اعتراف عاشقانه کنی، کلهپوک!
مایکی: اعتراف عاشقانه؟! کی اعتراف عاشقانه کرد؟!
هینا: خودت همین الان گفتی ازش خوشت میاد!
مایکی: هینا، تو چرا هنوز اینجایی؟!
هینا: چون این خونه از خونهی خودم سرگرمکنندهتره! 😂
نابی دوباره نشست، اما این بار کمی از مایکی فاصله گرفت.
مایکی نگاه کوتاهی به فاصلهی بینشون انداخت.
لبخندش کمرنگ شد.
مایکی: هی.
نابی: چیه؟!
مایکی: چرا رفتی اونور؟
نابی: چون نمیخوام نزدیک یه احمق بشینم.
مایکی چند لحظه بهش نگاه کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
مایکی: ...باشه.
این بار خبری از تیکه و خنده نبود.
نابی ناخودآگاه بهش نگاه کرد.
برای اولین بار مایکی به نظر نمیرسید که بخواد حرصش بده.
و این موضوع، بیشتر از هر چیزی، نابی رو گیج میکرد.
هینا بهآرومی از جاش بلند شد.
هینا: ببخشید، من درست شنیدم؟!
مایکی سریع گفت:
مایکی: نه! منظورم این نبود!
نابی با اخم بهش خیره شد.
نابی: منظورت چی بود پس؟!
مایکی: هیچی!
نابی: خودت گفتی حس خوبی بهت دست میده!
مایکی: خب، گفتم دیگه!
نابی دست به سینه شد.
نابی: ولی تو توی جرئت حقیقت گفتی از یکی خوشت میاد! پس این فکرو با من نکن! 😠
مایکی برای چند لحظه ساکت موند.
بعد آروم سرش رو به طرف نابی چرخوند.
مایکی: خب... اون کسیه که دقیقاً کنارم نشسته دیگه.
...
...
...
نابی: هــــــــــا؟! 😳💥
تاکهمیچی: مـ... مایکی؟!
هینا: واااااااای! 😭❤️
اما: مــــــــایکی؟! تو از نابی خوشت میاد؟! 😭😂
دراکن: بالاخره گفت!
هینا: من میدونستمممممممم! من از همون اول میدونستم! 💃🏻💃🏻💃🏻
نابی همچنان به مایکی خیره شده بود.
برای اولین بار در تمام مدتی که همدیگه رو میشناختن، هیچ تیکهای به ذهنش نمیرسید.
نابی: تـ... تو...
مایکی ابروهاش رو بالا انداخت.
مایکی: چیه؟ زبونت رو خوردی؟ 😂
نابی ناگهان از جاش بلند شد.
نابی: تو یه احمق روانیای!
مایکی: عه! چرا؟!
نابی: تو نمیتونی یه دقیقه عادی رفتار کنی؟! چرا باید همچین چیزی رو اینجوری بگی؟!
مایکی: خب، پرسیدی!
نابی: من نپرسیدم که تو اعتراف عاشقانه کنی، کلهپوک!
مایکی: اعتراف عاشقانه؟! کی اعتراف عاشقانه کرد؟!
هینا: خودت همین الان گفتی ازش خوشت میاد!
مایکی: هینا، تو چرا هنوز اینجایی؟!
هینا: چون این خونه از خونهی خودم سرگرمکنندهتره! 😂
نابی دوباره نشست، اما این بار کمی از مایکی فاصله گرفت.
مایکی نگاه کوتاهی به فاصلهی بینشون انداخت.
لبخندش کمرنگ شد.
مایکی: هی.
نابی: چیه؟!
مایکی: چرا رفتی اونور؟
نابی: چون نمیخوام نزدیک یه احمق بشینم.
مایکی چند لحظه بهش نگاه کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
مایکی: ...باشه.
این بار خبری از تیکه و خنده نبود.
نابی ناخودآگاه بهش نگاه کرد.
برای اولین بار مایکی به نظر نمیرسید که بخواد حرصش بده.
و این موضوع، بیشتر از هر چیزی، نابی رو گیج میکرد.
- ۳.۱k
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط