{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‌•| #کپشن_ناب✍🏻🌻 |•

‌•| #کپشن_ناب✍🏻🌻 |•



از آن آدمهایِ یک‌دنده‌‌ی عجیبُ‌الخلقه‌ای بود که میشد در روز برایِ تک به تکِ سلولهایِ آبی و لاجوردی‌ِ شهرِ پیچ‌و‌ واپیچِ مغزش که پر از رویا بود؛ در دَم جان داد!
از آن آدمهایِ خوش بر و رویِ خوش خنده‌ای که وقتی لبخندش به قهقهه منتهی میشد؛ میتوانستی از قندِ ورپریده‌ی چهره‌ی دِلنوازش استفاده کنی به عنوانِ نوشیدنِ یک فنجان چایِ تلخ!
جورِ دیگر نگاهت میکرد!
انگار میخواهد رَگچِه‌هآی چشمت را با تجزیه و تحلیلِ قلبش بشکافد و برسد به تک‌کلمه‌های موجود در چشمت!
انگار میخواهد زل بزند به پستی بلندیِ روی پیشانیِ بلندت و برایت معمایی از جنسِ عجایب مطرح کند و بگوید:رویِ هر تپه و دره‌ی کم شیبِ پیشانیت میشود گلی کاشت از دیارِ سرزمینِ عجایب!مگر نه؟!
و تورا ببرد بیندازد در پسِ خیالاتی که ذهنت سالها بوده میطلبیدش برایِ رهایی از دغدغه‌های بی‌پدر!
نمیدانم چطور توصیف کنمش
احساسش عجیب تر از زبان‌باز کردنِ قوریِ رویِ میز در کارتونِ دیو ودلبر است..
نمیتوانی بفهمی روحش از کدام شهر متولد شده و به کدامین شهر قرار است دل بدهد!
‌اما میتوانی بفهمی که راه رفتنِ کنارِ قدمهایِ شمرده و کوتاهش حکمِ خزیدن رویِ چمن‌های نم‌زده‌‌ را برای منِ تَن‌گُر‌گرفته‌‌ی آفتاب‌سوخته و گرما زده‌ را دارد:)
#فرناززارع
#عاشقانه #عکس_نوشته #جذاب #هنری #فانتزی #هنر_عکاسی #نوشته #دخترونه
دیدگاه ها (۳)

پارت2آینه رو نگاه کردم. اون دخترِ آروم و مهربونِ توی خونه، ز...

هنوز نیامده حرف از رفتن میزنی.. انگار یکی از ماهیچه های قلبم...

عمارت خونین(13)🖤

غروب سیزده به در بود و نشسته بودم کنار آتشی که نفس های آخرش ...

تازگی فهمیده ام کسی درون من زندگی میکند ،کسی که خیلی دور است...

غروب سیزده به در بود و نشسته بودم کنار آتشی که نفس های آخرش ...

My professor Chapter:2Part:34این فاصله ی کم با جئون یه دنده ...

#فنجانی_چای_باخداقسمت هیجدهمصدای عثمان سکوتم را بهم زد ( سار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط