{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ستاره ای در میان تاریکی پارت

ستاره ای در میان تاریکی پارت۲۰🌌
ـ «یادته بهت چی گفتم؟»
دخترک بی‌احساس زمزمه کرد: 
ـ «عادی باش. هیجان‌زده نشو. چیزی نشون نده.»
ـ «آره.» 
بعد از مکثی آرام‌تر ادامه داد: 
ـ «ولی می‌دونی… این همهش نیست.»
دخترک گیج نگاهش کرد. 
ـ «پس چی هست؟»
سومیهکو نگاهش را به چشمان درخشان و کهکشانی و خسته‌ی آن بهترین دوستش دوخت.   و قیافه زخم و زیلیش که معلوم بود تو یه جایی شیطنت کرد ه لبخند زد از اون لبخند هاش که باهاش مردم رو حرص میدا
ـ «تا وقتی این‌جام، قول نمی‌دم همه‌ی آدم‌ها دوستت داشته باشن. چون همچین چیزی غیرممکنه. 
اما… می‌خوام یه چیز دیگه یادت بدم: 
تو لازم نیست خودت رو نابود کنی تا بقیه راحت‌تر نفس بکشن.»
دختر  معنای دقیق جمله را کامل نفهمید، اما صدایش را در گوشش نگه داشت. 
در اتاق باز شد. خانواده با لبخندی مودب، اما سرد بیرون آمدند. 
به ایمی نگاه کوتاهی انداختند ـ نگاهی که وسط راه، بین «ترحم» و «ترس» گیر کرده بود ـ و بعد به خواهر (مسئول پرورشگاه که بچه ها اونو خواهر صدا میکردن) تعظیم کوچکی کردند و دور شدند.
صدای قدم‌هایشان که دور شد، سکوت راهرو سنگین‌تر شد.
ایمی سعی کرد لبخند بزند.  اما بازم دردناک بود برا همین سومیهکو سعی کرد دلداریش بده
ـ «اشکال نداره. شاید… خانواده‌ی بعدی…»
خواهر حرفش را برید: 
ـ « چه خانواده ای این شیشمی بود عجیب الخلقه
دیگه از دست دردسر هات خسته شدم این از این اینم از اون قدرت کوفتیت که هر لحظه غیر قابل کنترل میشه
من دیگه نمیتونم هر چی خانواده دارم رو حروم تو کنم اخرش هم که دوباره مثل قبل فراری شون بدی کار هر دفعه ت هستش با خودم گفتم شاید بچه ای دلت بشکنه ولی دیگه از دستت خسته شدم »
ایمی لبخندش شکست. 
ایمی، در سکوتِ سنگینِ راهرو، تنها صدای نفس‌های لرزانِ سومیهکو را می‌شنید. چشم‌هایش دیگر به زمین دوخته نشده بود، اما نگاهش هنوز سرگردان بود؛ انگار داشت دنبالِ تکه‌های گمشده‌ی خودش در میانِ گرد و غبارِ زیرِ پایش می‌گشت. «عادی باش. هیجان‌زده نشو. چیزی نشون نده.» این جمله حالا وردِ زبانش شده بود، نه از سرِ انگیزه، بلکه از سرِ اجبار.
سومیهکو که دید ایمی دیگر آن دخترکِ پرشورِ لحظاتی قبل نیست، ابروهایش را در هم کشید. جلوتر رفت و دستش را دوباره روی شانه‌ی او گذاشت، اما این بار با تردید.
ـ «ایمی، داری با خودت چی کار می‌کنی؟ این کار درستی نیست.»

ایمی نگاهش را به سمت سومیهکو چرخاند. چشمانش، که هنوز برقِ سرگردانی در خود داشت، حالا حالتی خالی و بی‌تفاوت پیدا کرده بود.
ـ «چه فرقی می‌کنه؟ خواهر راست می‌گه. من یه دردسرِ بی‌نهایتم. این قدرت… این قدرت فقط باعث می‌شه همه ازم بترسن. شاید اگه نباشه…»

صدایش در گلویش گیر کرد. انگار تلاش می‌کرد کلماتی را که از دهانش خارج می‌شدند، قورت دهد.

سومیهکو دستش را محکم‌تر روی شانه ایمی فشرد.
ـ «نه! این‌جوری فکر نکن. قدرت تو، بخشی از توئه. نمی‌تونی نابودش کنی. فقط باید یاد بگیری چطور کنترلش کنی. اون‌ها نمی‌فهمن، چون خودشون اون قدرت رو ندارن. ولی تو فرق داری. تو خاصی.»

ایمی سرش را تکان داد، اما نه از روی موافقت. انگار داشت حرف‌های سومیهکو را از پشتِ شیشه‌ای ضخیم می‌شنید.
ـ «خاص بودن به چه قیمتی؟ قیمتِ تنها شدن؟ قیمتِ اینکه هیچ‌وقت خانواده نداشته باشم؟»

اشک در چشمانش جمع شد، اما به سرعت خودش را کنترل کرد. پلک‌هایش را سریع روی هم کوبید و وقتی دوباره باز کرد، اثری از آن اشک‌ها نبود. فقط همان نگاهِ خالی مانده بود.
ـ «من دیگه نمی‌خوام این‌طوری باشم. می‌خوام… عادی باشم.»

سومیهکو با ناامیدی به او نگاه کرد. می‌دانست که این «عادی شدن» ایمی، چیزی جز خاموش کردنِ نورِ درونش نیست.
ـ «ایمی، اگه واقعاً بخوای، می‌تونم کمکت کنم. می‌تونم بهت یاد بدم چطور…»

حرفش را قطع کرد. انگار در ذهنش با خودش کلنجار می‌رفت. بعد، با صدایی که کمی بلندتر شد، انگار که داشت به خودش فرمان می‌داد، گفت:
ـ «نه. من دیگه نمی‌خوام کسی کمکم کنه. خودم از پسش برمیام. خودم… خودم رو کنترل می‌کنم.» این جمله رو بلند تر و با فریاد گفت طوری که قدرتش خودشو نشون میداد
سومیهکو هم از ترس از اون فاصله گرفت و به سمتِ انتهایِ راهرو رفت.  نمیدونست چه اتفاقی داشت می افتاد همه چی زیر فشار بود کوسش داشت از کنترل خارج میشد هاله های انرژی اطرافش رو گرفته بودن سعی داشت کنترلش کنه یا ازش فرار کنه اما یهو همه چیز ترسناک شد و شروع به بلعیدن کردن و طوری که ایمی جیغ زد و یهو........

.
دیدگاه ها (۴)

ستاره ای در میان تاریکی پارت ۲۱🌌از خواب پرید کلا عرق کرده بو...

ستاره ای در میان تاریکی پارت۲۲🌌 دکو : اه معذرت میخوام یهویی ...

من الان شیش باره میخوام پارت بدم نمیشم 😭😭😭

عاااالی بود

ستاره ای درمیان تاریکی پارت۱۹🌌اما امروز، تو پارکی که ازمایشی...

Part¹⁶Dance with Devil با صدایی که بغض توش می چرخید گفت _ ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط