「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 24
✦.................................
ـ قربان-
_ هر چهار نفر... فردا ساعت شش اتاق سیاه.
برای چند ثانیه هیچ صدایی از آن طرف خط نیامد، انگار نفس کشیدن را فراموش کرده باشد بعد با صدایی که به زحمت از گلویش بیرون میآمد گفت:
ـ ...چ... چشم، ر.. رئیس.
جونگکوک تماس را قطع کرد نه عصبانیتی در چهرهاش بود، نه فریادی همین آرامشش وحشتناکتر بود
ـ [ چندساعت بعد ]
دود سیگار را آهسته بیرون داد نگاهش میان چراغ های شهر گم شده بود که ناگهان تیر کوتاهی میان سینهاش پیچید.
ابرویش برای کسری از ثانیه در هم رفت دستش ناخودآگاه روی سمت چپ قفسهی سینهاش نشست؛ درد آشنا بود.
بعد از چند نفس عمیق، انگشت هایش را مشت کرد و دستش را پایین آورد؛ انگار هیچ اتفاقی نیفتاده باشد
همان لحظه سه ضربهی آرام به در خورد
_ بیا.
جکسون وارد شد؛ پوشهای مشکی در دست داشت چند قدم جلو آمد و آن را روی میز گذاشت.
جکسون: اطلاعات اولیه آمادهست، رئیس.
جونگکوک چیزی نگفت، جکسون پوشه را باز کرد:
جکسون: اسم کاملش... نیکی هارت.
چشمهای جونگکوک بیحرکت روی برگهها ماند، جکسون ادامه داد:
جکسون: هجده سالشه، پدرش آمریکایی بوده، مادرش کرهای.. چند سال پیش هر دو رو از دست داده.
یک برگهی دیگر را ورق زد
جکسون: درسش عالیه، حدود دوسال تو یه مغازه کوچیک کار میکرد...
برای اولین بار مکث کرد، جونگکوک نگاهش را بالا آورد
جکسون: از چهاردهسالگی بوکس کار کرده چند مدال دانشجویی هم داره... مربیاش نوشتن کنترل عصبانیتش پایینه ولی توی مبارزه غیرعادی باهوشه.
جونگکوک آرام پوشه را بست، چند ثانیه سکوت کرد بعد خیلی بیتفاوت پرسید:
_ همین؟
جکسون سر تکان داد
جکسون: نه، رئیس.
دوباره برگهای بیرون کشید:
جکسون: هیچوقت مسابقهای رو وسط رها نکرده... حتی وقتی خودش آسیب دیده بوده.
جونگکوک نگاه کوتاهی به عکس داخل پرونده انداخت؛ همان دختر... اما این بار با دستکشهای بوکس، صورت خیس از عرق و لبخندی که بیشتر شبیه اعلام جنگ بود.
برای اولین بار... گوشهی لبش آنقدر کم که تقریباً دیده نمیشد تکان خورد
_ معلومه...
سیگار را داخل زیرسیگاری خاموش کرد
_ چرا از چهار نفر نترسیده.
جکسون با تعجب به او نگاه کردجونگکوک پرونده را بست و با همان صدای سرد همیشگی گفت:
_ ادامه بده.. گذشتهش، دوستاش، دشمن هاش... هر کسی که یه بار اسم نیکی هارت رو شنیده...
نگاهش روی جکسون قفل شد:
_ میخوام بشناسمش..
ـ [ 10:07 PM | عمارت جئون ]
ماشین درست مقابل درِ اصلی عمارت ایستاد نیکی کرایه را حساب کرد و با خستگی از تاکسی پیاده شد نسیم خنک شب، چند تار مویش را روی صورتش انداخت
برای چند ثانیه به ساختمان عظیم روبهرو خیره ماند عجیب بود؛ هیچکس جلوی در نبود، نه نگهبانی نه خدمتکاری نه حتی صدای قدمی انگار عمارت نفسش را حبس کرده بود
اخم کمرنگی روی صورتش نشست
+ چه خبره...
آرام از در گذشت کفشهای کتانیاش روی سنگفرشهای حیاط صدای کوتاهی ایجاد میکرد اما همان هم میان آن سکوت سنگین گم میشد، درِ اصلی نیمهباز بود
نیکی با احتیاط داخل شد
لابی بزرگ، زیر نور لوسترهای کریستالی غرق شده بود اما هیچکس دیده نمیشد حتی خدمتکارهایی که همیشه تا این ساعت در رفتوآمد بودند، انگار محو شده بودند
حس ناخوشایندی زیر پوستش دوید، بیاختیار پلهها را بالا رفت هرچه جلوتر میرفت، سکوت سنگینتر میشد تا اینکه مقابل آخرین درِ راهرو ایستاد
اتاق جونگکوک... در، کاملاً بسته نبود؛ فقط چند سانتیمتر باز مانده بود نیکی نفس آرامی کشید و با دو انگشت، در را کمی هل داد
اتاق وسیع در نور کم چراغهای دیواری غرق شده بود بوی تلخ چرم، دود سیگار و الکل در هوا پیچیده بود؛ بویی سنگین که با اولین نفس، گلوی آدم را میسوزاند
جونگکوک روی صندلی چرمی کنار پنجره نشسته بود؛ پاهای بلندش کمی از هم فاصله داشت، پیراهن مشکیاش تا آرنج بالا زده شده بود و رگهای برجستهی ساعدش زیر نور مات اتاق واضح دیده میشد.
یک لیوان کریستالی داخل دست راستش بود؛ مایع کهربایی رنگ آرام با کوچکترین حرکت دستش داخل لیوان میچرخید
کنار صندلی، زیرسیگاری نقرهای پر از ته سیگار بود و آخرین نخ، هنوز میان انگشت های بلندش آرام میسوخت
دود خاکستری، دور صورتش حلقه میزد؛ سرش پایین بود انگار از همان لحظهای که نیکی پا داخل اتاق گذاشته بود، حضورش را فهمیده بود اما...حتی نگاهش هم نکرد.
فقط صدای بم و آرامش سکوت را شکست:
_ برگشتی
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 24
✦.................................
ـ قربان-
_ هر چهار نفر... فردا ساعت شش اتاق سیاه.
برای چند ثانیه هیچ صدایی از آن طرف خط نیامد، انگار نفس کشیدن را فراموش کرده باشد بعد با صدایی که به زحمت از گلویش بیرون میآمد گفت:
ـ ...چ... چشم، ر.. رئیس.
جونگکوک تماس را قطع کرد نه عصبانیتی در چهرهاش بود، نه فریادی همین آرامشش وحشتناکتر بود
ـ [ چندساعت بعد ]
دود سیگار را آهسته بیرون داد نگاهش میان چراغ های شهر گم شده بود که ناگهان تیر کوتاهی میان سینهاش پیچید.
ابرویش برای کسری از ثانیه در هم رفت دستش ناخودآگاه روی سمت چپ قفسهی سینهاش نشست؛ درد آشنا بود.
بعد از چند نفس عمیق، انگشت هایش را مشت کرد و دستش را پایین آورد؛ انگار هیچ اتفاقی نیفتاده باشد
همان لحظه سه ضربهی آرام به در خورد
_ بیا.
جکسون وارد شد؛ پوشهای مشکی در دست داشت چند قدم جلو آمد و آن را روی میز گذاشت.
جکسون: اطلاعات اولیه آمادهست، رئیس.
جونگکوک چیزی نگفت، جکسون پوشه را باز کرد:
جکسون: اسم کاملش... نیکی هارت.
چشمهای جونگکوک بیحرکت روی برگهها ماند، جکسون ادامه داد:
جکسون: هجده سالشه، پدرش آمریکایی بوده، مادرش کرهای.. چند سال پیش هر دو رو از دست داده.
یک برگهی دیگر را ورق زد
جکسون: درسش عالیه، حدود دوسال تو یه مغازه کوچیک کار میکرد...
برای اولین بار مکث کرد، جونگکوک نگاهش را بالا آورد
جکسون: از چهاردهسالگی بوکس کار کرده چند مدال دانشجویی هم داره... مربیاش نوشتن کنترل عصبانیتش پایینه ولی توی مبارزه غیرعادی باهوشه.
جونگکوک آرام پوشه را بست، چند ثانیه سکوت کرد بعد خیلی بیتفاوت پرسید:
_ همین؟
جکسون سر تکان داد
جکسون: نه، رئیس.
دوباره برگهای بیرون کشید:
جکسون: هیچوقت مسابقهای رو وسط رها نکرده... حتی وقتی خودش آسیب دیده بوده.
جونگکوک نگاه کوتاهی به عکس داخل پرونده انداخت؛ همان دختر... اما این بار با دستکشهای بوکس، صورت خیس از عرق و لبخندی که بیشتر شبیه اعلام جنگ بود.
برای اولین بار... گوشهی لبش آنقدر کم که تقریباً دیده نمیشد تکان خورد
_ معلومه...
سیگار را داخل زیرسیگاری خاموش کرد
_ چرا از چهار نفر نترسیده.
جکسون با تعجب به او نگاه کردجونگکوک پرونده را بست و با همان صدای سرد همیشگی گفت:
_ ادامه بده.. گذشتهش، دوستاش، دشمن هاش... هر کسی که یه بار اسم نیکی هارت رو شنیده...
نگاهش روی جکسون قفل شد:
_ میخوام بشناسمش..
ـ [ 10:07 PM | عمارت جئون ]
ماشین درست مقابل درِ اصلی عمارت ایستاد نیکی کرایه را حساب کرد و با خستگی از تاکسی پیاده شد نسیم خنک شب، چند تار مویش را روی صورتش انداخت
برای چند ثانیه به ساختمان عظیم روبهرو خیره ماند عجیب بود؛ هیچکس جلوی در نبود، نه نگهبانی نه خدمتکاری نه حتی صدای قدمی انگار عمارت نفسش را حبس کرده بود
اخم کمرنگی روی صورتش نشست
+ چه خبره...
آرام از در گذشت کفشهای کتانیاش روی سنگفرشهای حیاط صدای کوتاهی ایجاد میکرد اما همان هم میان آن سکوت سنگین گم میشد، درِ اصلی نیمهباز بود
نیکی با احتیاط داخل شد
لابی بزرگ، زیر نور لوسترهای کریستالی غرق شده بود اما هیچکس دیده نمیشد حتی خدمتکارهایی که همیشه تا این ساعت در رفتوآمد بودند، انگار محو شده بودند
حس ناخوشایندی زیر پوستش دوید، بیاختیار پلهها را بالا رفت هرچه جلوتر میرفت، سکوت سنگینتر میشد تا اینکه مقابل آخرین درِ راهرو ایستاد
اتاق جونگکوک... در، کاملاً بسته نبود؛ فقط چند سانتیمتر باز مانده بود نیکی نفس آرامی کشید و با دو انگشت، در را کمی هل داد
اتاق وسیع در نور کم چراغهای دیواری غرق شده بود بوی تلخ چرم، دود سیگار و الکل در هوا پیچیده بود؛ بویی سنگین که با اولین نفس، گلوی آدم را میسوزاند
جونگکوک روی صندلی چرمی کنار پنجره نشسته بود؛ پاهای بلندش کمی از هم فاصله داشت، پیراهن مشکیاش تا آرنج بالا زده شده بود و رگهای برجستهی ساعدش زیر نور مات اتاق واضح دیده میشد.
یک لیوان کریستالی داخل دست راستش بود؛ مایع کهربایی رنگ آرام با کوچکترین حرکت دستش داخل لیوان میچرخید
کنار صندلی، زیرسیگاری نقرهای پر از ته سیگار بود و آخرین نخ، هنوز میان انگشت های بلندش آرام میسوخت
دود خاکستری، دور صورتش حلقه میزد؛ سرش پایین بود انگار از همان لحظهای که نیکی پا داخل اتاق گذاشته بود، حضورش را فهمیده بود اما...حتی نگاهش هم نکرد.
فقط صدای بم و آرامش سکوت را شکست:
_ برگشتی
- ۱.۰k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط