the end-part 3
قبل از اینکه به هیونجین فرصت بده جمله ی دیگه ای رو به زبون بیاره، لب هاش رو روی لب های هیونجین گذاشت. یه بوسه پر از اشتیاق اما در عین حال پر از گناه. بعد از اینکه احساس کمبود اکسیژن وجودشون رو گرفت از هم فاصله گرفتن.
"لب هات خیلی نرمه از این به بعد فقط همین جا رو بوس میکنم"
هیونجین با یه لبخند شیطنت امیز دوباره بوسه ی کوتاهی به لب های سونگمین زد
"من دیگه باید برم تا کسی متوجه ی نبودنم،نشده"
سونگمین یک قدم عقب رفت تا دیگه برگرده. خوب میدونست اگر بیشتر میموند، ممکن بود کسی نبودش توی اتاقش رو بفهمه و اونجوری اوضاع خیلی بد میشد
"فقط اومدی یه بوس بدی و بری؟"
مچ دست سونگمین توسط هیونجین گرفته شد. سونگمین خوب میدونست که هیونجین نمیخواد بذاره اون بره ولی چاره ای نداشتن
«هیونجین، خواهش میکنم. باید برگردم. اگه کسی متوجه بشه چی؟»
هیونجین با نارضایتی نفسش رو بیرون داد و دست سونگمین رو کمی محکمتر گرفت.
«همیشه همینطوره. هر وقت من میخوام بیشتر کنارت باشم، تو باید بری.»
سونگمین لبخند کوچیکی زد و دست آزادش رو روی گونهی هیونجین گذاشت.
«فکر میکنی من دلم میخواد ازت جدا بشم؟ اگه دست خودم بود، تمام شب رو همینجا کنارت میموندم.»
هیونجین سرش رو کمی به سمت دست سونگمین خم کرد و چشمهاش رو بست.
«پس یکم دیگه بمون.»
«هیونجین...»
«فقط پنج دقیقه، فرشته کوچولو.»
سونگمین نتونست در برابر نگاه ملتمس پادشاه مغرور شیاطین مقاومت کنه. لبخندی زد و دوباره خودش رو به آغوش هیونجین سپرد. هیونجین دستهاش رو دور کمر سونگمین حلقه کرد و چونهاش رو روی سرش گذاشت.
«میدونی چقدر سخته هر روز از اینجا برگردم و وانمود کنم هیچ اتفاقی نیفتاده؟»
سونگمین صورتش رو به سینهی هیونجین چسبوند.
«برای منم آسون نیست.»
چند لحظه سکوت بینشون برقرار شد. صدای باد لابهلای شاخههای درختها میپیچید و نور ماه تنها روشنایی جنگل بود. اما هیچکدوم نمیدونستن که کمی دورتر، در قصر بهشت، کسی متوجه غیبت شاهزادهی کوچیک شده.
قصر بهشت – نیمهشب
مینهو با قدمهای آروم از راهروی طولانی قصر عبور میکرد. خوابش نبرده بود و تصمیم گرفته بود قبل از خواب سری به اتاق برادر کوچیکش بزنه.
سونگمین همیشه عادت داشت شبها دیر بخوابه و گاهی تا ساعتها نقاشی بکشه. مینهو هم معمولاً قبل از خواب بهش سر میزد تا مطمئن بشه بالاخره استراحت کرده. جلوی در اتاق ایستاد و دو ضربهی آروم به در زد.
«سونگمین؟ بیداری؟»
جوابی نشنید.
دستگیره رو پایین داد و وارد اتاق شد.
«بازم تا دیروقت بیدار موندی؟»
نگاهش به تخت مرتب سونگمین افتاد. لبخند کوچیکی زد و به سمتش رفت تا پتو رو مرتب کنه، اما وقتی دستش رو روی بالش گذاشت، متوجه چیزی شد.
بالش سرد بود. ابروهاش کمی در هم رفت.
نگاهش رو توی اتاق چرخوند. پنجرهی بالکن نیمهباز بود و پردهها با وزش باد تکون میخوردن. مینهو به سمت بالکن رفت و بیرون رو نگاه کرد.
«سونگمین... این وقت شب کجا رفتی؟»
چند لحظه همونجا ایستاد. بعد تصمیم گرفت به اتاقش برگرده و منتظر بمونه.
از اونطرف هم سونگمین در تلاش بود از هیونجین دل بکنه و زودتر برگرده به قصر
«باید برم.»
سونگمین بالاخره از آغوش هیونجین جدا شد. هیونجین دستش رو رها کرد، اما قبل از اینکه سونگمین کاملاً فاصله بگیره، خم شد و بوسهی دیگهای روی پیشونیش گذاشت.
«وقتی رسیدی بهم خبر بده.»
سونگمین خندید.
«چطوری؟ با کبوتر نامه بفرستم؟»
هیونجین با شیطنت لبخند زد.
«میتونم هر شب خودم بیام سراغت.»
«حتی بهش فکر هم نکن!»
هیونجین خندهی کوتاهی کرد.
«باشه، باشه. برو فرشتهی دردسرساز من.»
سونگمین بالهای سفیدش رو باز کرد و به سمت قصر پرواز کرد.
مینهو هنوز بیدار بود. روی صندلی کنار پنجره نشسته بود و کتابی در دست داشت، اما از وقتی وارد اتاق شده بود حتی یک صفحه هم نخونده بود. بالاخره صدای آرومی از سمت بالکن شنید. نگاهش رو از کتاب گرفت.سایهای سفید از پشت پنجره عبور کرد.
...
«اگر واستون سوال شده من چهار پنج تا فیک رو چجوری دارم همزمان مینویسم باید بگم که خودمم نمیدونم😂»
#استری_کیدز #فیکشن #سناریو #هیونجین #سونگمین
"لب هات خیلی نرمه از این به بعد فقط همین جا رو بوس میکنم"
هیونجین با یه لبخند شیطنت امیز دوباره بوسه ی کوتاهی به لب های سونگمین زد
"من دیگه باید برم تا کسی متوجه ی نبودنم،نشده"
سونگمین یک قدم عقب رفت تا دیگه برگرده. خوب میدونست اگر بیشتر میموند، ممکن بود کسی نبودش توی اتاقش رو بفهمه و اونجوری اوضاع خیلی بد میشد
"فقط اومدی یه بوس بدی و بری؟"
مچ دست سونگمین توسط هیونجین گرفته شد. سونگمین خوب میدونست که هیونجین نمیخواد بذاره اون بره ولی چاره ای نداشتن
«هیونجین، خواهش میکنم. باید برگردم. اگه کسی متوجه بشه چی؟»
هیونجین با نارضایتی نفسش رو بیرون داد و دست سونگمین رو کمی محکمتر گرفت.
«همیشه همینطوره. هر وقت من میخوام بیشتر کنارت باشم، تو باید بری.»
سونگمین لبخند کوچیکی زد و دست آزادش رو روی گونهی هیونجین گذاشت.
«فکر میکنی من دلم میخواد ازت جدا بشم؟ اگه دست خودم بود، تمام شب رو همینجا کنارت میموندم.»
هیونجین سرش رو کمی به سمت دست سونگمین خم کرد و چشمهاش رو بست.
«پس یکم دیگه بمون.»
«هیونجین...»
«فقط پنج دقیقه، فرشته کوچولو.»
سونگمین نتونست در برابر نگاه ملتمس پادشاه مغرور شیاطین مقاومت کنه. لبخندی زد و دوباره خودش رو به آغوش هیونجین سپرد. هیونجین دستهاش رو دور کمر سونگمین حلقه کرد و چونهاش رو روی سرش گذاشت.
«میدونی چقدر سخته هر روز از اینجا برگردم و وانمود کنم هیچ اتفاقی نیفتاده؟»
سونگمین صورتش رو به سینهی هیونجین چسبوند.
«برای منم آسون نیست.»
چند لحظه سکوت بینشون برقرار شد. صدای باد لابهلای شاخههای درختها میپیچید و نور ماه تنها روشنایی جنگل بود. اما هیچکدوم نمیدونستن که کمی دورتر، در قصر بهشت، کسی متوجه غیبت شاهزادهی کوچیک شده.
قصر بهشت – نیمهشب
مینهو با قدمهای آروم از راهروی طولانی قصر عبور میکرد. خوابش نبرده بود و تصمیم گرفته بود قبل از خواب سری به اتاق برادر کوچیکش بزنه.
سونگمین همیشه عادت داشت شبها دیر بخوابه و گاهی تا ساعتها نقاشی بکشه. مینهو هم معمولاً قبل از خواب بهش سر میزد تا مطمئن بشه بالاخره استراحت کرده. جلوی در اتاق ایستاد و دو ضربهی آروم به در زد.
«سونگمین؟ بیداری؟»
جوابی نشنید.
دستگیره رو پایین داد و وارد اتاق شد.
«بازم تا دیروقت بیدار موندی؟»
نگاهش به تخت مرتب سونگمین افتاد. لبخند کوچیکی زد و به سمتش رفت تا پتو رو مرتب کنه، اما وقتی دستش رو روی بالش گذاشت، متوجه چیزی شد.
بالش سرد بود. ابروهاش کمی در هم رفت.
نگاهش رو توی اتاق چرخوند. پنجرهی بالکن نیمهباز بود و پردهها با وزش باد تکون میخوردن. مینهو به سمت بالکن رفت و بیرون رو نگاه کرد.
«سونگمین... این وقت شب کجا رفتی؟»
چند لحظه همونجا ایستاد. بعد تصمیم گرفت به اتاقش برگرده و منتظر بمونه.
از اونطرف هم سونگمین در تلاش بود از هیونجین دل بکنه و زودتر برگرده به قصر
«باید برم.»
سونگمین بالاخره از آغوش هیونجین جدا شد. هیونجین دستش رو رها کرد، اما قبل از اینکه سونگمین کاملاً فاصله بگیره، خم شد و بوسهی دیگهای روی پیشونیش گذاشت.
«وقتی رسیدی بهم خبر بده.»
سونگمین خندید.
«چطوری؟ با کبوتر نامه بفرستم؟»
هیونجین با شیطنت لبخند زد.
«میتونم هر شب خودم بیام سراغت.»
«حتی بهش فکر هم نکن!»
هیونجین خندهی کوتاهی کرد.
«باشه، باشه. برو فرشتهی دردسرساز من.»
سونگمین بالهای سفیدش رو باز کرد و به سمت قصر پرواز کرد.
مینهو هنوز بیدار بود. روی صندلی کنار پنجره نشسته بود و کتابی در دست داشت، اما از وقتی وارد اتاق شده بود حتی یک صفحه هم نخونده بود. بالاخره صدای آرومی از سمت بالکن شنید. نگاهش رو از کتاب گرفت.سایهای سفید از پشت پنجره عبور کرد.
...
«اگر واستون سوال شده من چهار پنج تا فیک رو چجوری دارم همزمان مینویسم باید بگم که خودمم نمیدونم😂»
#استری_کیدز #فیکشن #سناریو #هیونجین #سونگمین
- ۲۰۹
- ۰۹ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط