لشکر چشم تو بر هستی من تاخت شبی

لشکر چشم تو بر هستی من تاخت شبی
دل من پیش نگاهت سپر انداخت شبی

شاعر سنگدل قصّه‌ی ما عاشق شد
پیش چشمان شما قافیه را باخت شبی

خسته شد بس که برای دگران شعر نوشت
از دل عاشق خود شخصیتی ساخت شبی

راوی قصّه، خودش شخصیت اوّل شد
متن را طرح نویی زد، به تو پرداخت شبی

فاتحانه، نفسی مستِ تماشای تو شد
بر سر قلّه‌ی عشقت عَلم افراخت شبی

بعدها دید کسی در غزلش می‌گرید
منِ دیروزی خود بود که نشناخت شبی...
‏
دیدگاه ها (۱)

لشکر چشم تو بر هستی من تاخت شبیدل من پیش نگاهت سپر انداخت شب...

چه غریب است که این قصه تهش باختن استچاره ی جنگِ من و دل، سپر...

چه غریب است که این قصه تهش باختن استچاره ی جنگِ من و دل، سپر...

اول قصه ی ما :یکی بود و یکی بود ، زیر گنبد کبود جای عاشقی نب...

من که سرگرم غزل بودم و در حال خودمشعر می گفتم از احساسم و اح...

شمع و سایه ...

میبرم خاطره را تا شب پیدا شدنتصبح آدم شدنم، حسرت حوا شدنت.آم...

میبرم خاطره را تا شب پیدا شدنتصبح آدم شدنم، حسرت حوا شدنت.آم...

❤️میبرم خاطره را تا شب پیدا شدنتصبح آدم شدنم، حسرت حوا شدنت....

💞💞💞💞💞💞🔥 شعر 🔥میبرم خاطره را تا شب پیدا شدنتصبح آدم شدنم، حسر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط