{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شمع و سایه

شمع و سایه



دوش در عزلت ِ جان فرسایی

داشتم ٫ همدم ِ روشن زایی

شمع آن همدم ِ دیرینه ی من

سوختن ها را ٫ آئینه ی من



همه شب مونس و دم سازم بود

همدم و هم دل و هم رازم بود

گرم می سوخت و می ساخت چو من

هستی ِ خویش همی باخت چو من

گر چه آتش همه شب بر تن داشت

نه فغان داشت و نه شیون داشت

گر چه می داد سر ِ خویش به باد

خنده می کرد و به پا می ایستاد

تا سحر سوختنی چون من داشت

شب ِ تاریک ِ مرا روشن داشت

همه شب سوخت و آواز نکرد

به شکایت دهنی باز نکرد

شمع از سوختن اش ٫ پروا نیست

که در این سوختن او ٫ تنها نیست

مرگ اگر آخر ِ این ره چه ی ٫ اوست

نیز پروانه ی او ٫ همره ِ اوست

به از این چیست که دو یار به هم

ره سپارند سوی ٫ مُلک ِ عدم

نه یکی مانده گرفتار و نژند

وآن دگر رفته ٫ رها گشته ز بند

من به عشق که بسوزم ٫ شب و روز ؟

به امید ِ که بسازم ٫ در سوز ؟

که خورّد غم چو در آیم از پای ؟

خود که گریّد چو تُهی سازم جای ؟

گر بسوزند پر و بال ِ مرا

که خورّد هیچ غم ِ حال ِ مرا ؟

شب ِ تنها ئی و روز ِ غم ِ من

کیست جز سایه ی من ٫ همدم ِ من ؟

سایه را دوش حکایت ها بود

شکوه ها بود و شکایت ها بود

قصه می گفت و پریشان می گفت

تب مگر داشت که هذیان می گفت ؟

کس شنیدی سخن از سایه شنفت ؟

من شب ِ دوش شنیدم ٫ می گفت :

ای تن ِ خسته ی رنجور و نزار

ای به جان آمده از یار و دیار

چند کاهد ز غم و رنج تن ات ؟

که تنم کاست از این کاستن ات

شاعر ِ سوخته دل ٫ درد ِ تو چیست ؟

ای گل ِ تازه ٫ رُخ ِ زرد ِ تو چیست ؟

نوز نشکفته ٫ چرا پژمردی ؟

شاد نا گشته ز غم ٫ افسردی

شد خزان تازه بهار ِ تو چرا ؟

زود آمد شب ِ تار ِ تو چرا ؟

عشق نا باخته ٫ بد نام شدی

دل نپرداخته ٫ نا کام شدی

کس ندیدیم به نا کامی ِ تو

عاشقی نیست به بد نامی ِ تو

دگران از می ِ غفلت مست اند

فارغ از هر چه بلند و پست اند

می ز هر جام که شد ٫ می نوشند

با بد و نیک ِ جهان ٫ می جوشند

نه به مانند ِ تو ٫ نازک بین اند

هر کجا هست گلی ٫ می چینند

هر شبی با صنمی ٫ دم سازند

هر دمی دل به کسی ٫ می بازند

کام ِ خود از گل و می ٫ می گیرند

نه به نا کامی ِ تو ٫ می میرند !
دیدگاه ها (۱)

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوزمرگ خود میبینم و رویت نم...

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختمبی تو ای آرام جان یا ساختم یا...

نفهم ترین چیز تو دنیا دلههزار تا دلیل و منطق که براش بیاریبا...

ساده ڪه باشی........!!!آدمهاخیلی زود دوستت میشوند و تو خیلی ...

خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راهگذر نیست ...

در این دنیای وا نفسا تو از حالم چه  می دانیبه دل داغی گران د...

دردی که مرا هست به مرهم نفروشمور عافیتش صرف دهی هم نفروشمبگد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط