چرخُ فلک p33

گفت:
_نه ممنون...تا الان هم خیلی باعث زحمتتون شدم
بی توجه به چیزی که گفت پرسیدم:
_راستی شما خیلی وقته اومدید تو این محل؟....آخه من تقریبا همه رو میشناسم و زیاد شما رو ندیدم
_حقیقتش تا یک ماه پیش به بیمارستان دیگه کار میکردم...بابا که تو بیمارستان خصوصی بستری شد بخاطر صرف جویی تو هزینه ها ترجیح دادم یجای ارزون تر خونه بگیرم
کم کم غذا رسید و مشغول شدیم
نمیدونم چرا حس میکردم تو عمق چشماش یه چیزی هست...یه حس تیره...مثل غم!
به یاد جانگ هیو افتادم...باید میفهمیدم همدیگه رو میشناسن یا نه برای همین خاطره ای رو شروع کردم:
_غذای اینجا خیلی خوبه ولی یادمه بچه که بودیم یه فلافلی داشتیم بعد مدرسه منو جانگ هیو....
وسطش حرفمو قطع کردم:
_جانگ هیو رو که میشناسید؟...داداش کوچیکم
_بله اون شب برای نذری گلی خانم بهم معرفیشون کرد
یکم پیچیده شد
جانگ هیو از کجا کلارا رو میشناخت در حالی که کلارا اونو نه؟؟
ادامه ی خاطرم رو یجوری سر هم کردم چون تیرم به سنگ خورده بود
بعد از شام رفتیم یکم تو محوطه راه بریم...کم کم برف شروع به باریدن کرد
از گوشه چشمم میدیدم که از دیدن برف خوشحال شده و در عین حال دستاشو مشت میکرد ، نزدیک دهنش میبرد تا با نفسش دستاش گرم شه
دیدگاه ها (۱)

the first lie

آپدیت اینستاگرام استری کیدز"بعد از تو دیگه مثل قبل نمی‌مونم ...

پارت ۶۳

سریال جدیدی که شروع کردم سریال تولدی دوباره سریال خیلی خیلی ...

پارت بیستم《Custom kiss》 ویو تهیونگ:+توی ...

اجبار به بدبختی پارت ۱۳

The unwanted roommate _________________________در رو باز کرد...

پدر خوانده فصل دو

در جست و جوی خاطرات پارت ۱۸

🐻💬~کامنت تهیونگ زیر پست یه آرمی در ویور~س 😭💜💜: «اسپانیایی ته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط