اجبار به بدبختی پارت ۱۳
وقتی رسیدیم خونه منو تا اتاق همراهی کردو خودش رفت منم خیلی سرگیجه داشتمو به زور لباس های بیمارستان و درآوردم یه لباسه راحتی پوشیدم و استراحت کردم
وقتی بیدار شدم هوا تاریک شده بود منم از تشنگی داشتم میمردم که در باز شدو جونگ کوک اومد تو یه پلاستیک دستش بود
کوک... دارو هاتو برات گرفتم باید سره موقع مصرف کنی
دیار... باشه ممنونم
میخواستم پاشم برم یه کم آب بخورم که سرم گیج رفت و داشتم می افتادم که دستمو گرفتو نزاشت بیفتم
چند سانیه تو چشمای هم نگاه کریم که زودی به خودش اومدو گفت
کوک... هواست کجاست
دیار... م میخاستم آب بخورم
بای چشم قوره و یه نفسه عمیقی کشیدو گفت
کوک... خودم میارم حالت خوب نیست از پله ها میفتی اصلا نمیتونم دوباره ببرمت بیمارستان توهم که از روزه اولی که اومدی فقد برام دردسر بودی
دیار... باشه
بعد رفت پایین خیلی دلم شکست فکر کردم شاید دلش برام میسوزه شاید براش یکم ارزش دارم ولی اون از راه بیمارستان میترسید نه آسیب دیدنم
تو افکارم بودم که با یه سینی اومد تو برام شام آورد گفت
کوک... غذاتو بخور اینم آب
دیار... ممنون خیلی گرسنم بود
سینی و رو تخت گزاشت من یکم آب خوردمو شورو کردم غذا خوردن و اونم نشست لبهی تخت
دیار... خودت چی شام خوردی
کوک... تو به خوردو خوراکم کار نداشته باش غذای خودتو بخور و ساکت باش لطفا
دیار... باشه
سرمو پایین آوردم و کم کم داشتم میخوردم که سیگارشو روشن کرد داشت سیگار میکشی که بابوش افتادم به سرفه گردنه
دیار... میشه اینجا سیگار نه کشی
یه نگاه خیلی بدی کردو گفت
کوک... عمره دیگه ندارید بانوی من
با ارحرفش لبو لوچم اومد پایین گفتم
داشتم خفه میشدم
کوک... لباتو نکن اونجوری
زودی لبامو جم کردمو سرمو پایین آوردم اونم رفت رو تراس
وقتی بیدار شدم هوا تاریک شده بود منم از تشنگی داشتم میمردم که در باز شدو جونگ کوک اومد تو یه پلاستیک دستش بود
کوک... دارو هاتو برات گرفتم باید سره موقع مصرف کنی
دیار... باشه ممنونم
میخواستم پاشم برم یه کم آب بخورم که سرم گیج رفت و داشتم می افتادم که دستمو گرفتو نزاشت بیفتم
چند سانیه تو چشمای هم نگاه کریم که زودی به خودش اومدو گفت
کوک... هواست کجاست
دیار... م میخاستم آب بخورم
بای چشم قوره و یه نفسه عمیقی کشیدو گفت
کوک... خودم میارم حالت خوب نیست از پله ها میفتی اصلا نمیتونم دوباره ببرمت بیمارستان توهم که از روزه اولی که اومدی فقد برام دردسر بودی
دیار... باشه
بعد رفت پایین خیلی دلم شکست فکر کردم شاید دلش برام میسوزه شاید براش یکم ارزش دارم ولی اون از راه بیمارستان میترسید نه آسیب دیدنم
تو افکارم بودم که با یه سینی اومد تو برام شام آورد گفت
کوک... غذاتو بخور اینم آب
دیار... ممنون خیلی گرسنم بود
سینی و رو تخت گزاشت من یکم آب خوردمو شورو کردم غذا خوردن و اونم نشست لبهی تخت
دیار... خودت چی شام خوردی
کوک... تو به خوردو خوراکم کار نداشته باش غذای خودتو بخور و ساکت باش لطفا
دیار... باشه
سرمو پایین آوردم و کم کم داشتم میخوردم که سیگارشو روشن کرد داشت سیگار میکشی که بابوش افتادم به سرفه گردنه
دیار... میشه اینجا سیگار نه کشی
یه نگاه خیلی بدی کردو گفت
کوک... عمره دیگه ندارید بانوی من
با ارحرفش لبو لوچم اومد پایین گفتم
داشتم خفه میشدم
کوک... لباتو نکن اونجوری
زودی لبامو جم کردمو سرمو پایین آوردم اونم رفت رو تراس
- ۲.۹k
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط