پارت ۶۳

صبح روز بعد، با نور خورشید که از پنجره‌های سراسری عمارت سیاه می‌تابید بیدار شدم. تهیونگ کنارم نبود، ولی این بار صدای قدم‌هاش رو از سالن پایین می‌شنیدم.

لباس‌هام رو پوشیدم و از پله‌ها پایین رفتم. تهیونگ پشت میز سنگی نشسته بود. با یه پیراهن مشکی و موهای خیس. یه فنجون قهوه جلوش بود. نگاهم کرد. سرد بود، ولی نه اون سردیِ همیشگی. یه جور آرامشِ عجیب توش بود.

& (آروم) بیدار شدی.

· ب... بله. چیزی شده؟

& (فنجون قهوه‌ش رو گذاشت زمین. بلند شد) یه خبرایی رسیده. درباره‌ی ژان وی. ولی...

· ولی چی؟

& (به پنجره نگاه کرد) ولی امشب نمی‌خوام درباره‌ی اون حرف بزنیم. نه امشب.

· پ... پس چیکار کنیم؟

تهیونگ اومد سمتم. دستم رو گرفت. کشید سمتم در ورودی.
& (آروم) می‌خوام یه چیزی رو ببینی.

---

عمارت رو ترک کردیم. تهیونگ رانندگی می‌کرد. جاده‌ها رو از شهر بیرون برد. از کوه‌ها بالا رفتیم. هوا سردتر شد. برف شروع به باریدن کرد. دونه‌های سفید برف، روی شیشه‌ی ماشین می‌نشست و آب می‌شد.

ماشین رو تو یه نقطه‌ی بلند نگه داشت. پیاده شدیم. منظره‌ی کوهستان و مه، زیر نور کم و برف، انگار از یه دنیای دیگه بود.

· اینجا... اینجا خیلی قشنگه.

& (کنارم ایستاد. دست‌هاش رو تو جیبش کرد) یه جای خاصه. هیچ‌کس ازش خبر نداره. حتی پیرمرد.

· چ... چرا منو آوردی اینجا؟

& (به من نگاه کرد. سرد. ولی پر از یه چیزی که نمی‌تونستم تشخیص بدم) چون تو این چند وقت، فقط تو ترس و جنگ بودی. من بهت قول دادم که ازت محافظت کنم. ولی... محافظت فقط این نیست که جلوی گلوله رو بگیرم. محافظت اینه که بذارم تو یه‌کم آرامش داشته باشی.

برف روی موهام می‌نشست. تهیونگ دستش رو دراز کرد. برفِ روی موهام رو آروم کنار زد.
& (زمزمه کرد) از بچگی از برف خوشم میومد. چون برف همه چیز رو سفید می‌کنه. حتی سایه‌ها رو.

من به چشم‌هاش نگاه کردم.

· ت... تهیونگ... من از این سکوت می‌ترسم. چون هر لحظه ممکنه ژان وی...

& (حرفم رو قطع کرد. پیشونیش رو گذاشت روی پیشونی من) امشب هیچ‌کس نیست. نه ژان وی، نه هیچ‌کس دیگه. فقط من و تو. و یه عالمه برف.

دست‌هاش رو دور کمرم حلقه کرد. من سرم رو روی سینه‌ش گذاشتم. بوی ادکلنش با بوی برف قاطی شده بود. قلبش آروم می‌زد. تو اون سکوت و برف، برای اولین بار، حس کردم که واقعاً زنده‌ام.

& (آروم) من نمی‌ذارم هیچ‌وقت دیگه بترسی. حتی اگه شده، دنیا رو با خودم و تو آتیش بزنم

(لایک و بازنشر بزنین وگرنه قهر میکنم😶)
دیدگاه ها (۱۴)

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

دختر و پارتی

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۵: «شب دوتایی» 🤍🖤**صحنه ۱ - داخلی: آپار...

چشمم از نگاهش فروریخت.سریع به سمت یکی از گل‌های بزرگ و پرزرق...

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

### پارت ۸: خنجرِ پنهان در تاریکیبارون به شدت به شیشه‌هایِ ع...

### پارت ۱: سایه‌هایِ عمارتِ سرخعمارتِ «کانگ» همیشه بویِ نمِ...

چند پارتی تهیونگ

𝐎𝐧𝐥𝐲 𝐘𝐨𝐮 \ part² "توصیف در یک جمله:حقیقت و طوفانِ محبت"تهیون...

پارت ۲ :تو فکر اون دختره بودم که مامان اومد تو و کنارم رو مب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط