P³⁰

P³⁰
The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ی اجباری)

صبح که بیدار شدم، موقع صبحانه شروع به برنامه چیدن به همراه آرتور برای خاکسپاری خانواده م کردم.
خیلی عجیب و سریع من شدم وارث خاندان دوپاکرا، البته با غمی سنگین!
........................................................................‌.‌.‌...‌‌..
فردای اون روز یعنی الان ما تصمیم به خاکسپاری کردیم.
زمانی که بالای سره قبر پدر و مادرم ایستاده بودم، حسی جز و پوچی و بدبختی بهم وارد نشد.
حسی جز فشار بهم وارد نشد!
فشاره جمع کردن خاندان دوپاکرا اونم وقتی که من تو شوک مرگ پدر و مادرم هستم، ولی همیشه نظرم اینه که این دوره هم تمام میشه!
بالاخره سختی یه روزی تمام میشه...
حس گرمای دسته یک نفر منو از افکار پوچم نجات داد.
برگشتم و دیدم مادر آرتور هست!
چشمام پر از اشک های نریخته بود که جمع شده بود و جلوی دیدم رو گرفته بود...
لبخندی زدم و گفتم:
سلام!
گفت:
سلام، دختره قشنگم!
تسلیت میگم...
بعد بغلم کرد، نتونستم تحمل کنم... در نتیجه اشکام رو بی صدا رها کردم...
گفت:
امشب باید بیای خونه خودم!
حداقل یه امشب رو رد نکن...
از بغلش اومدم بیرون و با لبخند بی رمقی گفتم:
برای امشب بخاطر شما درخواستتون رو رد نمیکنم!
لبخندی زد و گفت:
پس، بعد از اینجا با خودم میای خونه!
گفتم:
حتما!
.............‌‌‌‌‌..................................................................
وقتی که خاکسپاری تمام شد و همه محل رو ترک کردن منو برد سمته ماشینش!
سوار شدم و از شدت تحمل کردن سردرد طاقت فرسا تا الان خودم رو تونستم رها کنم...
سرم رو تکیه دادم و چشمام رو بستم!
دیدگاه ها (۱۱)

پارت ۲ ویو ا.ت با صدای آزار دهنده ی زنگ ساعت گوشیم ، دستم رو...

پارت ۱ صداهای بلندشون خونه رو فرا گرفته بود انگار متوجه نبو...

HATE TO LOVE⁸(ویو:رز)که صدای شیپور از دور شنیده شد...بالاخره...

سلام به دخملای خودم من اومدم حیحی بریم برا ادامه The unwante...

همسر غیره منتظره

در جست و جوی خاطرات پارت ۱۹

مهمونی خطرناکپارت=20ویو ات:بعد از اینکه براش توضیح دادم جلو ...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆بعد از ناهار دوباره به اتاقم ب...

𓆩 پارت ۴۷ 𓆪 🖤🥀ات با ناباوری به پرونده خیره شد.ات: بابا، این ...

ازدواج اجباری

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط