{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𓆩 پارت ۴۷ 𓆪 🖤🥀

𓆩 پارت ۴۷ 𓆪 🖤🥀

ات با ناباوری به پرونده خیره شد.

ات: بابا، این پرونده‌ها چی‌ان؟ چرا اسم من روشونه؟

پدرش نفس عمیقی کشید.

پدر ات: سال‌ها پیش، خانواده‌ی پارک و خانواده‌ی هوانگ با هم شریک بودن. تا اینکه یه خیانت همه‌چیز رو نابود کرد.

ات: چه خیانتی؟

پدرش نگاهش رو دزدید.

پدر ات: پدر جیمین باعث مرگ مادرت شد...

اشک توی چشم‌های ات جمع شد.

ات: نه... جیمین گفت از گذشته‌ی من خبر نداشته!

پدر ات: شاید خودش نمی‌دونسته، اما خانواده‌اش حقیقت رو پنهون کردن.

همون لحظه صدای باز شدن در بلند شد.

یکی از نگهبان‌ها با عجله وارد شد.

نگهبان: قربان! افراد پارک پیدامون کردن!

پدر ات دست دخترش رو گرفت.

پدر ات: باید همین الان بریم!

اما ات دستش رو عقب کشید.

ات: من دیگه از این فرارها خسته شدم! می‌خوام خودم حقیقت رو پیدا کنم!

در همون لحظه، صدای آشنایی از پشت سرشون بلند شد.

جیمین: پس بذار کمکت کنم.

ات برگشت.

جیمین مقابل در ایستاده بود؛ خسته، آشفته و با چشمانی که فقط دنبال یک نفر می‌گشتن.

ات با بغض گفت:

ـ چرا اومدی؟ مگه نگفتم نمی‌خوام ببینمت؟

جیمین چند قدم جلو اومد، اما فاصله‌ش رو حفظ کرد.

جیمین: چون حتی اگه ازم متنفر باشی، نمی‌تونم بذارم تنهایی با این حقیقت روبه‌رو بشی.

پدر ات اسلحه‌اش رو بالا آورد.

پدر ات: یک قدم دیگه برداری، شلیک می‌کنم!

جیمین به اسلحه نگاه نکرد. فقط چشم از ات برنداشت.

جیمین: اگه فکر می‌کنی من دشمن دخترتم، اول ازش بپرس کی جونش رو برای نجاتش به خطر انداخت.

ات با تعجب به جیمین نگاه کرد.

ات: منظورت چیه؟

جیمین آهسته گفت:

ـ اون شب که فکر می‌کردی اتفاقی باهات آشنا شدم... من از قبل می‌دونستم قراره چه بلایی سرت بیاد.

ات با صدایی لرزون پرسید:

ـ پس آشنایی ما هم دروغ بود؟

جیمین برای اولین بار جوابی نداشت.

و همین سکوت، بیشتر از هر اعترافی درد داشت. 🖤🥀
دیدگاه ها (۰)

چند پارتی درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط