{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

این روزها بدجور هوایِ یک جایِ دنج به سرم زده .

این روزها بدجور هوایِ یک جایِ دنج به سرم زده .
جایی شبیهِ خانه ی مادربزرگ که صبحش بویِ سادگیِ قاجار می دهد و شب ، بساطِ آوازِ جیرجیرک ها میانِ حیاطش پهن است .
می شود کنارِ حوض نشست و با عطرِ گل هایِ گلدانِ لب پریده ی شمعدانی اش مست شد ،
می شود رویِ تخت چوبیِ کهنه اش لم داد و با صدایِ قارقارِ خش دار و جانانه ی کلاغِ بی پروایِ روی درخت ، عشق کرد .
می شود ساعت ها نشست و زندگیِ مورچه هایِ سرخوشِ تویِ باغچه را تماشا کرد ،
می شود کودکانه شاد بود ،
می شود نفس کشید !
من برایِ دلخوشی ام نه ثروت می خواهم ، نه عشق ...
من با همین چیزهای ساده خوشبختم !
دیدگاه ها (۱)

دلم یک خانه‌ی قدیمی می‌خواهدیک حال و هوایِ سنتی و اصیلخانه‌ا...

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 پارت سوم: در میانِ بخار...

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐شب، تمام قصر را در سکوتی عمیق...

Theft on the Wedding Contract NightPART:THreeیونگی بالای سرِ...

تک‌پارتی‌ ‌جیهوپ«وقتی‌دعواتون‌میشه‌و...»صدای موسیقی ملایم سا...

این روزها بدجور هوایِ یک جایِ دنج به سرم زده .جایی شبیهِ خان...

.این روزها بدجور هوایِ یک جایِ دنج به سرم زده .جایی شبیهِ خا...

این روزها بدجور هوایِ یک جایِ دنج به سرم زده .جایی شبیهِ خان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط