{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دو پارتی از جی . پارت اخر

دو پارتی از جی . پارت اخر

جی و ات از اون پارتی پر سر و صدا و شلوغ زد بیرون. جی با همون جذبه و آرامش همیشگی، راه رو باز می‌کرد تا ات بدون اینکه کسی بهش تنه بزنه یا مزاحمش بشه، راحت‌تر حرکت کنه. وقتی بالاخره رسیدن به یه جای دنج و خلوت که فقط نور ماه می‌تابید روی زمین، سکوتِ شب با صدای نفس‌های آرومشون گره خورد.

ات که هنوز هم اثر اون شلوغی رو توی سرش داشت، تکیه داد به دیوار و یه نفس عمیق کشید. «وای... بالاخره رسیدیم. واقعاً دمت گرم جی، اگه تو نبودی حتماً توی اون جمعیت گم می‌شدم.»

جی که تا اون لحظه ساکت بود، آروم به سمت ات رفت. برخلاف همیشه که با شوخی و خنده همراه بود، این بار نگاهش خیلی عمیق و متفاوت بود. یه جوری که انگار می‌خواست تمام حرف‌های ناگفته‌اش رو از توی چشم‌هاش بخونه.

جی ایستاد درست مقابل ات، اونقدر نزدیک که ات می‌تونست گرمای تنش رو حس کنه. جی دست‌هاش رو آروم بالا آورد و با نهایت ظرافت، دست‌های ات رو گرفت. دست‌های ات کمی می‌لرزید، اما جی با همون لحنِ جنتلمن‌وار ولی این بار با یه لرزشِ پنهان از هیجان، گفت:

«ات... می‌دونی، من تمام اون مدت توی اون پارتی، فقط به یه چیز فکر می‌کردم. به اینکه چقدر خوشبختم که کسی مثل تو رو دارم که می‌تونه دنیا رو برام قشنگ کنه. ولی الان که اینجا تنها باهات هستم، دیگه نمی‌تونم فقط به "خوش‌شانسی" فکر کنم.»

ات با تعجب و یه لبخندِ کمرنگ، سرش رو بالا آورد: «منظورت چیه جی؟»

جی یه نفس عمیق کشید، انگار داشت از یه کوه سنگین بالا می‌رفت. نگاهش رو به چشم‌های ات دوخت و با صدایی که از ته دل می‌اومد، گفت: «من می‌خوام فراتر از این رابطه‌ی دوست و صمیمی باشم. من نمی‌خوام فقط کسی باشم که وقتی خسته‌ای کنارت می‌ایسته یا وقتی شلوغه نجاتت می‌ده. من می‌خوام تمام لحظات زندگیت باشم. ات... من واقعاً عاشقتم. خیلی زیاد.»

سکوتِ سنگینی بینشون برقرار شد، اما از اون سکوت‌هایی که آدم رو می‌ترسونه، از اون سکوت‌هایی که پر از انتظار بود.

جی ادامه داد، با صدایی که حالا کمی محکم‌تر و پر از خواهش بود: «می‌دونم شاید فکر کنی یهویی شد، اما من از خیلی وقت پیش این رو می‌دونستم. ات... من می‌خوام که تو فقط "اتِ من" باشی. می‌خوام از فردا به بعد، وقتی به من نگاه می‌کنی، بدونی که من دوست‌پسرت هستم. می‌شه... می‌شه که با من باشی؟ که دوست‌دختر من بشی؟»

ات انگار برای چند لحظه نفس کشیدن رو فراموش کرد. قلبش مثل طبل توی سینه‌اش می‌کوبید. نگاه جی، اون همه عشق و اصالت و حمایت رو توی خودش داشت؛ همون جنتلمنی که همیشه پشتش بود، حالا داشت از قلبش دفاع می‌کرد.

ات با چشم‌هایی که از خوشحالی کمی برق می‌زد، لبخند زد و دست‌های جی رو محکم‌تر فشرد. «فکر کردی... فکر کردی انقدر ساده از پسِ این همه جذابیت و مهربونی برمی‌آم که نتونم بهت بگم آره؟»

جی با یه لبخندِ پهن و از سرِ خوشحالی، خودشه توی بغل ات گم کرد. «پس یعنی... آره؟»

ات در حالی که سرش رو به شونه‌ی جی تکیه داده بود، زیر لب گفت: «آره جی... صد بار هم بگی، باز هم می‌گم آره.»

و اون شب، زیر نور ماه، یه داستان جدید شروع شد؛ داستانی که دیگه فقط از دو تا دوست معمولی نبود، بلکه از دو تا روح بود که بالاخره توی هم خانه پیدا کرده بودن.

ببخشید بد شد گلای قشنگم

#enhypen
دیدگاه ها (۰)

dark life = ۳۷

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت 12ویو کوکبارون ...

contact 🍷#contract 𝑃𝑇6ویو هویج:چند روز بود جیمین با ات حرف ن...

پارت ۱۰: پناهگاهِ شیشه‌ایصدایِ ضربه‌ها به در، انگار از یه دن...

سناریو جونگکوک

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇23ویو هویج:نامجون از وقتی ات از دفترش...

دوست داشتن چیزے شبیہ بہ گم شدنہتوے یہ آدم دیگہ ، حالا هرچے ڪ...

╔═══.·:·.💜.·:·.═══╗🌙 ویو آتچند ثانیه ساکت موندم و به جیهوپ خ...

@n_melody ـ آره، تا وقتی که ماه می‌تابه.یه کلاب کوچولو با آد...

رقص مرگ و عشقp¹³وقتی درِ سنگینِ ورودیِ خونه باز شد، انگار که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط